کتاب قوها انعکاس فیلها به قلم تحسینشدهی پیام ناصر از شبی سرد و ابری آغاز میشود. راوی یک دانشجوی نقاشیست که در کوچهای تاریک و خلوت، مسیر همیشگی خود از کافه سی و سه تا خوابگاه را طی میکند که ناگهان با ضربهی چتر زنی غریبه، غافلگیر میشود. چشم که باز میکند نه یک زن، بلکه دو زن را بالای سرش میبیند که یکی از آنها، نوراست؛ دختری که آشنایی با او پای جوان را از زمین کنده و او را در جهانی از خوابوخیال غرق میکند.
دربارهی کتاب قوها انعکاس فیلها
پیام ناصر در کتاب قوها انعکاس فیلها با الهام از تابلوی مشهور سالوادور دالی واقعیت را با توهم و رؤیا پیوند میزند. در این داستان با دانشجوی تنهایی همراه میشویم که بیشتر وقت آزاد خود را در کافهای نزدیک دانشگاه میگذراند و تفریحش پرسه زدنهای شبانه حین برگشتن به خوابگاه از این کافه است.
شبی از همین شبها به سبب یک سوءتفاهم، در کوچهای تاریک و خلوت با ضربهی چتر زنی نقش بر زمین میشود و سرش به پل فلزی روی جوی آب برخورد میکند. صدای بگو مگوی دو زن را میشنود و در گیرودار بهت، درد و خونریزی، ناگهان نگاهش در نگاه دختری قفل میشود؛ دختری که در نظرش دستکمی از فرشتهها ندارد.
مشخص میشود، آن فرشتهای که او تصور میکرد، اسمش نوراست. نورای قصه از راوی بابت کاری که دوستش با او کرده عذرخواهی میکند و مشغول معاینهی زخم سر او میشود. لمس دستانش، محبت نگاهش و آرامش صدای دلنشینش در ذهن گیج و سردرگم مرد، تصویری فراموشنشدنی میسازد. تصویری نهچندان واقعی که در عین دقیق نبودن، چنان در تخیلات او پر و بال میگیرد که دیگر نمیتواند تشخیص بدهد چقدر از آن واقعی بوده و چقدرش ساخته و پرداختهی ذهنش است.

جادوی قلم پیام ناصر در بازتاب عجایب ذهن انسانی
در شب برخورد، راوی داستان قوها انعکاس فیلها بدون این که هیچ راهی برای ارتباط دوباره با نورا داشته باشد از او جدا میشود، اما خاطرهی او در گوشهای از حافظهاش جلوهای ابدی مییابد. ذهن خیالپردازش نورا را همچون دوست نادیدهی هر کودک خردسال، با خود همراه میکند و هر بار جزئیات تازهای به تصویری که از او در ذهن ساخته میافزاید؛ از پدر پیانیستش گرفته تا خاطرات دوران کودکیاش و...
نقاش این رمان عاشقانه تا سالها صورت هر زنی را بهدنبال نشانی از نورا میکاود و دنیای خود را با شاخوبرگ دادن به او شکل میدهد تا این که بالاخره روزی، دوباره نورا را میبیند، اما این بار نه از لنز ساختگی ذهن خود.
پیام ناصر در داستان کتاب قوها انعکاس فیلها بهخوبی موفق میشود ما را با روایتی غیرخطی و سورئال همراه کند. کتابهایی ازایندست که با به بازی گرفتن جریان سیال ذهن روایتی پراکنده، اما درگیرکننده را پیش میبرند در بین آثار ادبیات معاصر ایران کم نیستند، اما نویسندهی کتاب حاضر با بهرهگیری از سبکی متفاوت، شما را تا آخرین صفحه کنجکاو و متحیر نگه میدارد.
پس اگر به ادبیات معاصر ایران علاقه دارید و بهدنبال یک داستان عاشقانهی کوتاه و متفاوت میگردید، خرید کتاب قوها انعکاس فیلها از نشر مرکز را به شما پیشنهاد میکنیم.
جوایز و افتخارات کتاب قوها انعکاس فیلها
- کسب عنوان بهترین کتاب سال از نظر هیئت داوران در سومین دوره از جایزهی ادبی احمد محمود (1397)
- کسب عنوان رمان برتر سال از نظر هیئت داوران در نهمین دوره از جایزه ادبی هفت اقلیم (1397)
کتاب قوها انعکاس فیلها برای شما مناسب است اگر
- به داستانهای مرتبط با هنر و نقاشی و کتابهایی که پر از ارجاعات هنری باشند، علاقه دارید.
- آثار ادبیات سورئال و داستانهایی را که به سبک جریان سیال ذهن نوشته شده باشند، دنبال میکنید.
- به رمانهایی از نویسندگان ایرانی و ادبیات معاصر ایران علاقه دارید.
در بخشی از کتاب قوها انعکاس فیلها میخوانیم
حدود نُه شب بود.
کافه سیوسه یک سری چهرههای ثابت داشت که بیشوکم همیشه آن جا بودند. یکی از آنها مردی میانسال بود؛ صدایش میکردند سمیر. سمیر برای مشتریها فال میگرفت. نمیشد گفت واقعاً شغلش فالگیری است - بابت آن پولی طلب نمیکرد - فقط نوشیدنی محبوبش اسموتی یا چند نخ سیگار. ظاهر ماجرا این بود که همهی مراسم را به شوخی برگزار میکرد. جملاتی بیربط میگفت و دختران جوان را به خنده میانداخت. با اینحال به شکل اسرارآمیزی کارش گرفته بود. عدهای صرفاً بهخاطر او میآمدند تا فال بگیرند. به اینترتیب حضور او برای صاحبان کافه هم میصرفید. امتیاز سمیر بر فالگیرهایی که تا آن موقع میشناختم همین بود؛ گوش کسی را نمیبرید. کلبیمسلک بود - البته، به روش خودش.
سمیر بخشی از خودِ کافه بود، با صورتی شبیه یک وزغِ سبز؛ چشمهای ورقلمبیده، سری کممو، بینی درشت و دستهای پهن. مثل جوانهای تازهبالغ یقهی پیراهنِ نقشدارش را بالا میداد و کفشِ نوکتیزِ سگکدار پا میکرد. تهریشِ نامرتبی میگذاشت و سیگارش را آنقدر نمیتکاند که ناغافل روی شلوارش یا میزِ غذا فرو میریخت. در کل شباهتی به روشنفکرانی نداشت که در آن روزگار پای ثابت کافه سیوسه بودند. همیشهی خدا یک بطری آب معدنی همراه داشت، ساعتبهساعت توی مستراح بود و یک لطیفهی تکراری (در مورد اسبی که به سیرک زنگ میزند و دنبال شغل میگردد) را هر روز برای مشتریهای جدیدش تعریف میکرد.
بله




















