اریک هابسبام، مورخ مارکسیست در کتاب ملتها و ناسیونالیسم پس از 1780، بیش از دو قرن از تاریخ ناسیونالیسم را زیر ذرهبین میبرد و سعی میکند به این دست پرسشها پاسخ دهد: چرا بعضی گروههای انسانی خود را ملت میدانند؟ آیا ملتها از دیرباز وجود داشتهاند؟ آیا خود مفهوم ملت، محصول تحولات عصر مدرن است یا جریانهای سیاسی ناسیونالیستی، احساس تعلق قومی و نژادی را در میان گروههای مختلف مردم، بیدار کرده است؟
دربارهی کتاب ملتها و ناسیونالیسم پس از 1780
اریک هابسبام در این کتاب، ملت را پدیدهای طبیعی و ازلی نمیداند. او برخلاف دیدگاه دیرینهگرایان، برای این مفهوم عقبهای باستانی قائل نیست و آن را پدیدهای تازه میانگارد که شکلگیریاش با ظهور دولتهای مدرن، تحولات اقتصادی و اجتماعی، آموزش عمومی و گسترش سواد گره خورده است. از این حیث، ارتباط تنگاتنگ ناسیونالیسم و مدرنیته به یکی از محورهای اصلی کتاب تبدیل شده است.
کتاب ملتها و ناسیونالیسم پس از 1780 برای بررسی تاریخ ملیگرایی، از انقلاب فرانسه و سپس قرن نوزدهم آغاز میکند؛ دورانی که مفهوم ملیگرایی بیش از هر چیز با اصول لیبرال، باور به حاکمیت مردم، حق شهروندی عمومی و تشکیل دولتهای ملی پیوند داشت. در این دوران، ملیگرایی خود سرشتی انقلابی و آزادیخواهانه داشت که در تضاد با اصول محافظهکارانه و حزب راستی قرار داشت که امروزه با آن شناخته میشود.
با نزدیک شدن به قرن بیستم و تثبیت دولت - ملتهای اروپایی، شاهد رشد روزافزون ملیگرایی توسعه طلب و ملیگرایی محافظهکار هستیم. زبان و قومیت جایگاهی برجستهتر در تعریف ملت مییابند و زمینه را برای رشد شکلی از ناسیونالیسم قومی فراهم میکند.

از انقلاب فرانسه تا ناسیونالیسم و فاشیسم
کتاب ملتها و ناسیونالیسم پس از 1780 با ترجمهی مهدی صابری نشان میدهد که ناسیونالیسم در طول تاریخ از انعطافپذیری چشمگیری برخوردار بوده و توانسته است با ایدئولوژیهای متفاوتی، از سوسیالیسم گرفته تا فاشیسم، پیوند برقرار کند. به باور او، همین قابلیت سازگاری و همنشینی با جریانهای فکری و سیاسی گوناگون، یکی از عوامل اصلی تداوم و ماندگاری ناسیونالیسم در جهان مدرن بوده است.
کتاب حاضر میان ملیگرایی و میهنپرستی مرزی مهم میکشد. از نگاه اریک هابسبام، دلبستگی به یک سرزمین، حکومت یا جامعه را نمیتوان به سادگی با ایدئولوژی ناسیونالیستی یکی دانست. هویت ملی نیز یگانه عامل هویتبخش افراد جامعه نیست، بلکه انسانها میتوانند در آنِ واحد خود را متعلق به یک طبقه، دین، زبان، منطقه یا اجتماع محلی بدانند و وزن هر یک از این تعلقات نیز بسته به شرایط تاریخی و اجتماعی میتواند تغییر کند.
در این میان، ایدئولوژیای مثل فاشیسم، مفهوم ملت را به یگانه عامل هویتبخش افراد تبدیل میکند و آن را به مرتبهی یک کل برتر و فراگیر ارتقا میدهد؛ کلی که فرد، طبقه و دیگر تعلقات اجتماعی باید در برابر آن رنگ ببازند و همه سرسپردهی دولتی حداکثری و تمامیتخواه باشند. هابسبام بیان میکند که از این حیث، فاشیسم را میتوان یکی از اشکال ناسیونالیسم افراطی در نظر گرفت.
ملت، طبقه و دین؛ تضاد آرا در مفهوم ملت و ملیگرایی
از سوی دیگر، ایدئولوژی بنیادگرایی دینی، هویت انسان را بیش از آنکه در چارچوب مرزهای ملی و عناصر فرهنگیِ هویتبخش آن بگنجاند، سعی دارد افراد را با تعلق به یک اجتماع دینی و آیینی مشخص، تعریف کند؛ اجتماعی که لزوما به مرزهای سیاسی یک کشور محدود نمیشود و میتواند ادعایی فراملی پیدا کند. کتاب ملتها و ناسیونالیسم پس از 1780 نشر چرخ بیان میکند که در چنین نگاهی، پیوند دینی قادر است بر تعلق ملی تقدم یابد.
ردپای دیدگاهی مشابه را میتوان در خوانشهای مارکسیستی نیز مشاهده کرد؛ در اینجا نه ملت، بلکه طبقه، واحد اصلی تحلیل اجتماعی در نظر گرفته میشود و همبستگی کارگران به مرزهای یک دولت - ملت محدود نمیماند. آرمان انقلاب جهانی کارگری بر همین تصور از همبستگی فراملی استوار است.
از این منظر، اریک هابسبام معتقد است که مفهوم ملت و ملیگرایی میتوانند بهعنوان برساختهایی تاریخی و ایدئولوژیک در نظر گرفته شوند که با برجسته کردن اشتراکات ملی، تضادهای طبقاتی درون جامعه را به حاشیه میرانند و کارگر و صاحب سرمایه را ذیل یک «ما»ی ملی واحد قرار میدهند.

ملت؛ واقعیت تاریخی یا برساختهای مدرن؟
اریک هابسبام معتقد است این ملتها نیستند که دولتها و ناسیونالیسمها را میسازند؛ از نگاه او، ناسیونالیسم با ساختن روایتی خاص از جامعه، گذشته و هویت جمعی، ملت را بهعنوان واحدی سیاسی و اجتماعی تعریفپذیر و قابل تصور پدید میآورد.
از این منظر، نقد اریک هابسبام متوجه همان چیزی است که ناسیونالیسم میکوشد بدیهی، طبیعی و ریشهدار در تاریخ نشان دهد. روایتهای ملیگرایانه معمولا گذشته را بهگونهای بازسازی میکنند که گویی ملت از دیرباز با زبان، فرهنگ و سرنوشتی مشترک وجود داشته و تنها در مقطعی تاریخی به آگاهی سیاسی رسیده است.
نویسنده این روایت را وارونه میکند و نشان میدهد که بسیاری از این پیوستگیهای ظاهرا باستانی، حاصل انتخاب، تفسیر و سازماندهی دقیق گذشته بر اساس نیازها و منازعات زمان حالاند. خرید کتاب ملتها و ناسیونالیسم پس از 1780 شما را با پژوهش تاریخی جامعی در خصوص مفهوم ناسیونالیسم یا ملیگرایی روبهرو میکند. این اثر توسط مهدی صابری به فارسی ترجمه شده و نشر چرخ آن را منتشر کرده است.
کتاب ملتها و ناسیونالیسم پس از 1780 برای شما مناسب است اگر
- به تاریخ ناسیونالیسم و شکلگیری دولت ملتها علاقه دارید.
- میخواهید بدانید مفهوم ملت چگونه در دوران مدرن ساخته و دگرگون شده است.
- به رابطهی ناسیونالیسم با زبان، قومیت، طبقه و هویت جمعی علاقهمندید.
- میخواهید تفاوت میان انواع ناسیونالیسم مثل ملیگرایی لیبرال، ناسیونالیسم قومی و ملیگرایی افراطی را بهتر درک کنید.
در بخشی از کتاب ملتها و ناسیونالیسم پس از 1780: برنامه، افسانه، واقعیت میخوانیم
به گمان من، با توجه به تازگی تاریخی مفهوم مدرن «ناسیون»، بهترین راه برای درک ماهیت آن ردگیری کسانی است که در عصر انقلاب، و بهویژه از حدود 1830 به اینسو، با نام «اصل ملیت» بهرهبرداری نظاممند از این مفهوم را در گفتار سیاسی و اجتماعی خود آغاز کردند. این گریز به تاریخ مفاهیم آسان نیست، تا حدی به این دلیل که، چنان که در ادامه خواهیم دید، معاصران نیز در استفاده از چنین واژههایی خودآگاه نیستند، و تا حدی به این دلیل که یک واژه همزمان معنای متفاوتی دارد یا میتواند داشته باشد.
معنای اولیهی «ناسیون»، و معنایی که با بیشترین بسامد در آثار مکتوب به کار میرفت، سیاسی بود. این واژه معادل با «مردم» و دولت به سیاق انقلابهای امریکا و فرانسه بود و طنین آن در عباراتی نظیر «دولت ملت»، «سازمان ملل متحد»، یا لفاظیهای رئیسجمهورهای اواخر سدهی بیستم آشناست. در گفتمان سیاسی اولیه در ایالات متحد ترجیح داده میشد از «مردم»، «اتحاد»، «کنفدراسیون»، «سرزمین مشترکمان»، «عموم»، «رفاه عمومی» یا «اجتماع» سخن رانده شود تا از دلالتهای تمرکزگرا و یکتا نگرانهی واژهی «ملت» علیه حقوق ایالتهای همپیمان دوری کند. چرا که در عصر انقلاب بخشی از مفهوم ملت این بود، یا بیشک بهزودی میشد، که به بیان فرانسویها باید «یگانه و یکپارچه» باشد. به این تعبیر، «ملت» پیکرهای از شهروندان بود که حاکمیت جمعی برایشان دولتی در حکم نمود سیاسیشان مستقر کرده باشد، چرا که نباید هرگز از ملت، فارغ از هر ویژگی دیگری که داشت، عنصر شهروندی و مشارکت یا انتخاب تودهای سوا میشد. جان استوارت میل ملت را صرفاً با برخورداری از احساسات ملی توصیف نکرد. او افزود که اعضای یک ملیت «مشتاقاند حکومتی واحد داشته باشند، و مایلاند که این حکومت الزاماً فقط متشکل از خودشان یا بخشی از خودشان باشد.» تعجبی ندارد که ببینیم میل بحث ملیت را نه در نوشتهای مجزا، بلکه بهاختصار در متن رسالهی کوتاهش پیرامون حکومت انتخابی، یا به بیان دیگر دموکراسی، طرح میکند.
بله



















