کتاب جناب مارتینی، روایت یک نویسندهی موفق اما گوشهگیر است. پیترو گروسی با خلق یک شخصیت پیچیده و مبهم، مخاطب را با دغدغهها و درونیات یک نویسنده آشنا میکند و اتفاقات سادهی روزمره را به مفاهیم عمیق فلسفی پیوند میزند. مارتینی نویسندهای است خسته از هیاهو که باید تصمیم بگیرد برای حفظ اصالت قلمش از زیر نورافکنهایی که تنها بر وجه تجاری هر چیزی میتابند، بگریزد.
دربارهی کتاب جناب مارتینی
مارتینی در اوج قلهی موفقیت قرار دارد. کتاب دوم او به اثری ماندگار تبدیل شده و حالا او در کنار این پیروزی حرفهای، طعم عشقی تازه را نیز میچشد. پیترو گروسی در کتاب جناب مارتینی دنیای درونی یک نویسنده و تقابلش با هیاهوی جهان بیرون را به تصویر میکشد. دنیای نویسندگان آرام و در عین حال پرتلاطم است؛ دنیای انزوا و گوشهگیری و اضطرابِ شهرتی که دست از سر آنها برنمیدارد، و جهان مارتینی نیز درست به همین اندازه پیچیده و متناقض است.
در این نوولای فلسفی، روزنامهنگاری به نام فرانک برای مصاحبه با مارتینی که نویسندهای موفق و نامدار است، راهی خلوت او میشود و در خلال این گفتوگوها، لایههای پنهان زندگی این هنرمند آشکار میگردد. مارتینی پس از موفقیت کتاب دوم، در یک میهمانی با زنی به نام میریام روبهرو و دلباختهی او میشود؛ اما این رابطه، بازیچهی دست تهیهکنندهای فرصتطلب میشود که قصد دارد از این رابطهی عاشقانه، برای پیشبرد مقاصد تجاری خود بهرهبرداری کند.
در کتاب جناب مارتینی، نویسندهی جوان در کشمکش میان این عشق و بازیهای مهندسیشده پشتپرده، به این درک میرسد که برای حفظ اصالت قلم و سلامت روان خود، راهی جز گریختن از این هیاهوی تجاری ندارد، اما آیا فرار از این دنیای پر زرق و برق، واقعاً ممکن است؟ و عشق به نوشتن در کجای این معادله قرار خواهد گرفت؟

ردپای دو نویسندهی بزرگ در زندگی جناب مارتینی
پیترو گروسی یک داستان فلسفی را از دل جزئیات روزمره بیرون کشیده است. شخصیت اصلی، مارتینی، نویسندهای موفق اما درونگرا است که در مواجهه با هیاهوی شهرت و جاذبهی عشق، در دوراهی بین حفظ اصالت قلم و تجاری شدن آن گرفتار شده است. پیچیدگی شخصیت و ابهامی که در طراحی آن لحاظ شده، موقعیتی که در آن گرفتار شده را باورپذیرتر میکند.
از سوی دیگر رد پای دو نویسندهی بزرگ، جی. دی. سلینجر و اسکات فیتزجرالد، در تار و پود داستان جناب مارتینی نشر چشمه مشهود است؛ پیتر گروسی با الهام از انزوای سلینجر، تاریکیهای درونی یک هنرمند را کاویده و با ظرافت فیتزجرالد، پیچیدگی روابط انسانی را در سایهی جاهطلبیهای بیپایان به تصویر میکشد.
این داستان با پرشهای زمانی هوشمندانه، لایههایی از گذشته و حال شخصیتها را آشکار میکند و در نهایت به پایانی تکاندهنده میرسد که مخاطب را به تفکر دربارهی انتخاب بین آرامش و موفقیت وا میدارد. پیترو گروسی با چیرهدستی، خواننده را به سفری در اعماق روان یک هنرمند میبرد، سفری که در آن، زرق و برق دنیای بیرون با اضطرابهای درونی در هم میآمیزد و پرسشهایی اساسی مطرح میکند.
برای علاقهمندان به مفاهیم فلسفی که در زیست روزمره جاری هستند، خرید کتاب جناب مارتینی و مطالعهی آن یک گزینهی مناسب میتواند باشد. این نوولا را بنفشه شریفیخو ترجمه و نشر چشمه آن را روانهی بازار کتاب کرده است.
کتاب جناب مارتینی برای شما مناسب است اگر
- میخواهید با ذهنیت، دغدغهها و دنیای درونی یک نویسنده آشنا شوید.
- به دنبال خواندن کتابهای کوتاه نشر چشمه هستید.
- به خواندن داستانهایی واقعگرایانه با درونمایهی فلسفی علاقه دارید.
در بخشی از کتاب جناب مارتینی میخوانیم
«حاضر بودم قسم بخورم.»
توی دلم با خودم خندیدم. گرهی به ابرو انداخت و پرسید: «قسم بخوری که چی؟»
«که تا حالا اینجا نیومده بودی. همیشه آرزوم بوده همچین کاری بکنم.»
«از چی داری حرف میزنی، فرانک؟»
«همین کاری که الآن کردی؛ یه اشارهی کوچولو به پیشخدمت کردی و اون هم انگار سالهاست میشناسدت، بلافاصله متوجه منظورت شد.»
مارتینی با چشمهای نیمهبسته بهم خیره شد. جرعهای از لیوانم نوشیدم و مشغول تماشای بطریهای پشتسر پیشخدمت شدم.
«کاریش نمیشه کرد، جِی. تو از یه جایی یه جورهایی بلدش شدی.»
سرم را جنباندم و یخهای توی لیوان را به صدا درآوردم.
جِی همچنان بیآنکه حرفی بزند به من خیره مانده بود، انگار در نیمرخم دنبال نشانهای میگشت. پیشخدمت دو لیوان نوشیدنی را که زیتونی هم درش شناور بود روی پیشخان گذاشت.
کاترینا از پشتسر جِی فریاد کشید «جانمی جان! بالاخره یه مارتینی میخورم!» و قبل اینکه جرعهای در گلویش بریزد یکبار دیگر خندید.
جِی کمی دیگر نگاهم کرد. بعد گیلاسش را برداشت و قبل اینکه به دهان ببردش، با دو انگشت زیتون را بیرون کشید و پرتش کرد پشتسرش بین میزوصندلیهای سالن.
«تو میتونی یه نویسندهی بزرگ بشی، فرانک.»
لبخندی تحویلش دادم.
«مزخرف نگو.»
«حاضرم شرط ببندم.»
پیشخدمت، صورتحساببهدست، بیآنکه دستهایش را که پشتش گره کرده بود جلو بیاورد، نزدیک شد.
«خیلی عذر میخوام، قربان. دیدم زیتون توی لیوان نوشیدنیتون رو درآوردید و پرتاب کردید توی سالن. باید ازتون خواهش کنم بلند شید و برید برش دارید، لطفاً.»
جِی رو به پیشخدمت کرد و چند لحظهای نگاه ثابتش را به چشمهای او دوخت.
«حتماً، همین الآن میرم.»
این را گفت و نگاه ماتش دوباره به سمت من برگشت.
«تو چیزها رو میبینی، فرانک.»
جرعهای دیگر از لیوانم نوشیدم.
«کدوم چیزها؟»
بله























