آرتور روبینشتاین، موسیقیدان لهستانی، در کتاب سالهای جوانیام زندگی خود را با شفافیت و صمیمیتی کمیاب روایت میکند. او از سالهای کودکی، از زمان جوانه زدن نبوغ موسیقاییاش، آغاز میکند، و به موفقیتها، شکستها، معاشرت با نوابغ دیگر و روابط عاطفی پرماجرایش پیش از جنگ جهانی اول میپردازد. سلفپرترهای جذاب که هم زوایای زندگی یک نابغهی پیانو را به تصویر میکشد و هم خواننده را با چهرهی فرهنگی-هنری اروپا در آغاز قرن بیستم آشنا میکند؛ چهرهای که جنگ دگرگونش کرد.
دربارهی کتاب سالهای جوانیام
کتاب سالهای جوانیام خودزندگینامهی یکی از بزرگترین پیانیستهای قرن بیستم، آرتور روبینشتاین است. او که از سهسالگی آموختن موسیقی را آغاز کرد، در هفتسالگی توانست نخستین اجرای موفق خود را در برابر عموم تجربه کند و در دهسالگی برای ارتقای مهارتهای خود به برلین رفت و زیر نظر کارل هاینریش بارت آموزش دید.
روبینشتاین، زمانی که تنها سیزده سال داشت اجرای زنده با فیلارمونیک برلین را تجربه کرد. او علاوه بر نبوغ موسیقایی، هوش زبانی-کلامی بالایی داشت و به هشت زبان زندهی دنیا مسلط بود. نوشتن این اثر، خود گویای توانمندی او در ادبیات است.
سه دههی سراسر نبوغ از زندگی آرتور روبینشتاین
آشنایی آرتور روبینشتاین با موسیقیدانان مشهوری چون ایگناتسی یان پادرفسکی، کامیل سنسانس و کارول شیمانوفسکی مسیر حرفهای او را شتاب بخشید و ازآنجاکه فردی اجتماعی بود، بهسرعت در محافل اشرافی و هنری اروپا جایگاه خوبی پیدا کرد. خودافشایی معصومانهی او از بینظمیها، روابط مشوش، ولخرجیها و تجربهی فقر و تنبلیهایش کتاب سالهای جوانیام را به یکی از خواندنیترین و بیتکلفترین کتابهای اتوبیوگرافی تبدیل کرده است.
اینکه چگونه نوازندهی چیرهدست نوکتورنهای شوپن با وجود ویژگیهایی که در همه باعث شکست میشوند، به موفقیت دست پیدا کرد سوالی است که پاسخش را میتوان در نوشتههایش جستوجو کرد.
روبینشتاین در کتاب سالهای جوانیام، خود را نابغهای بینقص معرفی نمیکند اما واضح است که برای تبدیل شدن به نوازندهای بینالمللی استعداد بهتنهایی کافی نیست؛ پشتکار، شانس، ارتباطات و حتی شکست نقش در این مسیر نقش دارند و او نشان میدهد که چطور بهدرستی از این موقعیتها استفاده کرده است.

نمایی از پشتپردهی موسیقی کلاسیک قرن بیستم
نوشتن اثری که هم خودزندگینامهای جذاب باشد و هم بهروشنی پشت صحنهی شهرت و موفقیت یک هنرمند را بدون سانسور ارائه دهد، جلوهی دیگری از نبوغ آرتور روبینشتاین است. او در روایت گذشتهی خود گاهی متواضعانه از خود فاصله میگیرد و نمایی باز از دنیای هنر موسیقی در ابتدای قرن بیستم را برای مخاطب به تصویر میکشد. خاطرات او پر از نامها، مکانها و اتفاقات فراوانی است که در مسیر زندگی حرفهایاش با آنها روبهرو شده و جزئیاتی که او با دقت به آنها پرداخته باعث شده این اثر فراتر از یک زندگینامهی متمرکز بر یک فرد باشد.
با خرید کتاب سالهای جوانیام بهجای مواجهه با لحن خشکی که از یک موسیقیدان کلاسیک انتظار دارید، با قلم یک قصهگوی سالخورده و باتجربه روبهرو میشوید که خاطرات خود را بیپرده و گاهی شوخطبعانه برایتان تعریف میکند. ترجمهی فارسی این اثر با تلاش روح انگیز شریفیان و انتشارات مروارید در اختیار شما قرار گرفته است.
نکوداشتهای کتاب سالهای جوانیام
- آرتور روبینشتاین روحیهای سرزنده داشت و این حس و حال شاد او در سراسر کتاب سالهای جوانیام خود را نشان میدهد. اینها سالهای جوانی او هستند؛ سالهایی سرشار از سرزندگی، برونگرایی و فعالیتهای موسیقایی، اجتماعی و عاشقانه. (Kirkus Reviews)
- روبینشتاین زندگیاش را تماموکمال زیست؛ زندگیای که پر از پیروزی و شکست بود. زمانی که روبینشتاین در دههی هشتاد زندگیاش نوشتن این کتاب را آغاز کرد، جایگاه و اعتبارش به اندازهای بود که امکان نداشت داستان زندگیاش توجه خوانندگان را به خود جلب نکند. (جاناتان یاردلی، واشنگتن پست)
کتاب سالهای جوانیام برای شما مناسب است اگر
- خودزندگینامههای مشاهیر یا زندگینامهی افراد موفق جهان جزو برنامههای ثابت مطالعهی شماست.
- به موسیقی کلاسیک یا ساز پیانو علاقهمندید و زندگی نوازندههای پیانو را دنبال میکنید.
- به تاریخ موسیقی بهویژه در قرن بیستم علاقهمندید.
- به آثار آرتور روبینشتاین علاقه دارید و دربارهی زندگی شخصی او کنجکاوید.
در بخشی از کتاب سالهای جوانیام: زندگی پر فراز و نشیب یک پیانیست نابغه میخوانیم
پدر و مادرم هرگز از تجربه ورشوی من خبردار نشدند. به آنها چیزی نگفتم، از عکسالعملشان نگران بودم، خوشبختانه اتفاقی نیفتاد. وقتی فهمیدند در ورشو بودهام، تصور کردند برنامه استاد بارت بوده، اما احساس کردم از اینکه چیزی از خود من نشنیده بودند دلخورند.
من سروقت به برلین برگشتم، هنی از دیدنم بسیار خوشحال شد، فردریک بیطاقت بود تا از جزئیات دوهفتهای که در خانهشان بهسر برده بودم، باخبر شود. همهچیز را برایش تعریف کردم و وقتی ادای رفتار و گفتار بعضی از مهمانها را درمیآوردم، از خنده اشکش سرازیر شده بود، او همه را بهخوبی میشناخت، اما ناگهان جدی شد. میخواست همهچیز را در مورد عکسالعمل پدرش و درباره حرفهای من از کنسرت برلینش بشنود. از شنیدن برنامهای که پدرش برای ما دو نفر داشت، خیالش راحت شد، (بهنظر میآمد خودش هم در آن نقشی داشته) همچنین بهطور مختصر درباره باشیا برایش گفتم و قلب شکسته خودم، اما راز او را برملا نکردم.
استاد بارت بهسردی مرا پذیرفت، اول از پول پرسید که تمام آن را به او دادم. فوراً خیالش راحت شد، کمی مرا نگه داشت، برنامههایی در مورد پول و آینده من مطرح کرد. گفت: «ممکن است در عرض یک سال بشود کاری در آکادمی موسیقی برایت پیدا کرد. برای تدریس مبانی بهجای استادی پیر و قدیمی، مثلا خود من.»
من ساکت بودم، نه موافقتی نشان دادم و نه مخالفتی، البته بار دیگر مطرح کردن نظرش در مورد آینده ناراحتم کرده بود.
بعد ادامه داد: «پسرم، برای فصل آینده کنسرتی در برنامه نیست. آخرین کنسرتت نشان داد که بهاندازۀ کافی کار نکرده بودی.»
بله





















