کتاب پیوند 13 نوشتهی کلوئی والش داستانی عاشقانه میان یک دختر و پسر دبیرستانی را روایت میکند؛ دختری به نام شنون که در دبیرستان قبلی خود تحت خشونت و قلدری بوده و پدرش نیز آزارگر است. عشق میان شنون و جانی مملو از چالشها و درگیریهای کوچک و بزرگ است و ما را هر لحظه نگران میکند که مبادا این عشق ناکام بماند. این رمان از پرفروشترین کتابهای سایت آمازون است.
دربارهی کتاب پیوند 13
نام او شنون است. دختر مظلوم، بهشدت خجالتی و آسیبپذیری است که کتاب پیوند 13 (Binding 13) ما را با گذشتهی او آشنا میکند. شنون نمیتواند از خود دفاع کند. جثهی بسیار کوچکی دارد و در هیچ دعوایی از خود محافظت نمیکند. بهتازگی مدرسهاش را عوض کرده و حالا نخستین روز ورودش به مدرسهی جدید را میگذراند. خاطرات تلخی که از مدرسهی قبلی به یاد دارد، همچنان از ذهنش پاک نشده و نمیخواهد آن روزهای فاجعهبار را در مدرسهی جدید تکرار کند.
شنون در مدرسهی قبلی قربانی قلدری و خشونت شدید همکلاسیهایش شده بود و به همین دلیل به مدرسهی جدید آمده است. او از میان زمین بازی میگذرد و نمیداند تا چند دقیقهی دیگر، زندگیاش برای همهی عمر تغییر میکند. کتاب پیوند 13 کلویی والش (Chloe Walsh) ما را به مدرسهای میبرد که هر کدام از دانشآموزان آنجا مشکلات شخصی و خانوادگی گوناگونی دارند و در میان تمام معضلات، عشق از راه میرسد.
عجیب بهنظر میرسد که یک ضربهی محکم از پشت سر بتواند همهی زندگی آدم را تغییر دهد. هیچکس تصورش را هم نمیکند که یک توپ انقدر توانمند باشد که همهی خاطرات هولناک پیشین را که با افکار خودکشی آمیخته بود، از یاد ببرد و جای خود را به عشق و امید بدهد، اما هنگامی که آن ضربه از سوی جانی رها میشود، زندگی تازهی شنون نیز آغاز میشود.

رمان پیوند سیزده، عاشقانهای در دبیرستان تامن
شنون کف حیاط مدرسه افتاده است و بیهوش است. جانی بالای سر او نشسته و بهسختی این دختر ناشناس را بههوش میآورد. توپ مستقیم به پشت سر دختر برخورد کرده و مقصر این اتفاق جانی است. او در دفتر مدیر متوجه میشود امروز نخستین روز حضور این دختر در مدرسهی جدید است و جانی نخستین خاطرهاش از این دبیرستان را به یک کابوس تبدیل کرده است. شنون در میان هوشیاری و بیهوشی به جانی میگوید که پدرش او را اذیت میکند و از این پسر غریبه کمک میخواهد. کتاب پیوند 13 نوشتهی کلوئی والش روایتگر عشقی پاک و خالص در دبیرستان است؛ عشقی که با چالشها، خطرات و رنجهای گوناگونی همراه است.
چند دقیقه بعد از نخستین دیدار جانی و شنون، مادر شنون سر میرسد و دخترک که حالا کمی هوشیار شده، اجازه نمیدهد مادرش جانی را که ناخواسته توپ را به سر شنون زده، توبیخ و تحقیر کند. ماجرای عاشقانهی داستان پیوند 13 ترجمهی شقایق رضازاده از همین لحظه آغاز میشود؛ از لحظهای شنون از جانی حس حمایت و همدلی میگیرد و جانی نیز به تمام مدرسه دستور میدهد حق ندارند شنون را اذیت یا مسخره کنند.
پیوند 13 و دردسرهای عاشقانه
کلویی والش زمان را کمی به جلو میبرد؛ به روزی که شنون به مدرسه برمیگردد و متوجه میشود جانی دربارهی او با تمام مدرسه صحبت کرده و همه را تهدید کرده که اگر این دختر را اذیت کنند، با او طرف هستند. حسی ناشناخته در اعماق قلب شنون نسبت به جانی بهوجود آمده است؛ حسی که یکطرفه نیست و جانی نیز نمیتواند به این دختر معصوم و مهربان فکر نکند.
در این دبیرستان، دانشآموزان دیگری همچون گیبسی، هوگی، کِلِیر و لیزی نیز حضور دارند که آنها نیز ارتباطی عاشقانه و عاطفی را با یکدیگر بهوجود میآورند؛ اما قرار نیست رابطهی جانی و شنون به این سادگی شکل بگیرد. شنون خانواده و پدر بسیار سختگیری دارد و به همین دلیل نمیتواند در هیچ مهمانی و تولدی شرکت کند. او باید رأس ساعت خاصی به خانه برسد و اگر این اتفاق نیفتد، پدر خشونتگرش او را آزار میدهد. دانلود داستان پیوند 13 انتشارات خلوت، شما را به عمق هیجانی شیرین و عاشقانه میبرد؛ جایی که به یاد نخستین عشق زندگیتان میافتید.
خرید کتاب پیوند 13 کلویی والش حال شما را بهتر میکند و از جهان پر از اضطراب و مشکلات، به جایی میبرد که میتوانید عشق صادقانه را نظارهگر باشید و برای مدتی جهانتان را مملو از شور و هیجانی عاشقانه کنید.
کتاب پیوند 13 برای شما مناسب است اگر
- به داستانهای عاشقانه علاقه دارید.
- از خواندن قصههایی که میکوشند تا در خلال داستان به آسیبهای اجتماعی و مشکلات نوجوانان نیز اشاره کنند، علاقه دارید.
- میخواهید داستانی را بخوانید که شما را به دبیرستان و ماجراهای دوران نوجوانی میبرد.
در بخشی از کتاب پیوند 13 میخوانیم
ما ده دقیقهای را خارج از دفتر مدیر منتظر ماندیم و به حرفهای آقای تومی گوش میدادیم، تا اینکه صبرم به سر رسید و از کوره در رفتم.
پس چرا هیچکس حالی از این دختر مریض حال که کنارم ایستاده بود، نمیپرسید؟ چرا ما هنوز هم در این وضعیت باید بیرون دفتر مدیر میایستادیم، درحالیکه این دختر نزدیک بود از هوش برود؟ آقای تومی مگر مسئول رسیدگی به اینجور اتفاقات مدرسه نبود؟
سرانجام بعد از چند دقیقه آقای تومی از دفتر بیرون آمد و با لحنی خشمگین گفت: «مادرش تو راهه...» او از من پرسید: «حالا چطور این اتفاق افتاد جانی؟»
جواب دادم: «قبلاً که بهتون گفتم، یه اتفاق بود.» بعد برای پنجاهمین بار تکرار کردم: «به ماژِلا بگید بیاد یه نگاهی به وضعیت سرش بندازه، ضربه بدی به سرش وارد شده...»
آقای تومی گفت: «ماژِلا تا جمعه تو مرخصی زایمانه، کاری از دستمون برنمیاد، چون منم آموزش کمکهای اولیه رو ندیدم.» با عصبانیت گفتم: «پس با یه دکتری چیزی تماس بگیرین، چون فکر میکنم با ضربهام سرش رو شکستم!»
آقای تومی هم گفت: «تو فقط مراقب زبونت باش کاوانا، نمیخواد به من بگی چی کار کنم!» با تردید گفتم: «بله قربان...»، درحالیکه واقعاً هیچ تمایلی به پایین آوردن صدایم و تعیین تکلیف نکردن برای او نداشتم.
نقش من در آکادمی راگبی باعث شده بود در این مدرسه آزادی عمل زیادی داشته باشم و استثناءهای زیادی در حقم قائل شوند، استثناءهایی که شامل حال سایر دانشآموزان نمیشد و من هم قرار نبود در روز اول برگشتنم آنها را پس بزنم. باید از این برگ استثناء در حق دختری که سرش را مجروح کرده بودم، استفاده میکردم.
آقای تومی از دخترک پرسید: «خوبی خانم لینچ؟» حداقل الان حالی از دخترک پرسید که همین هم باعث خوشحالی من بود. او هم با ناله جواب داد: «درد دارم...»
بله






















