کتاب خانه بیسقف اثر گوران پتروویچ، رمانی شگفتانگیز در زمره آثار پست مدرن ادبیات معاصر صربستان است. اثری سورئال که شما را دعوت میکند تا دنیایی را که در زیر سطح واقعیتها قرار دارد کشف کنید.
گوران پتروویچ (Goran Petrović) در رمان خانه بیسقف (Atlas opisan nebom) با ظرافتی مثال زدنی و بیانی تخیلگونه، روایتی را پیش روی شما قرار میدهد که شبیه هیچ یک از آثار افسانهگون پیش از خود و نیز شبیه هیچ یک از داستانهای پست مدرنی که تاکنون خواندهاید نیست.
پتروویچ با ایجاد تصویر ذهنی جذاب در این کتاب باعث میشود تا خواننده خود با برداشتی که از متن دارد، نقاشی، فضا یا حتی نقشهای را که شرح داده، در ذهنش ترسیم کند.
در کتاب خانه بیسقف شما از حقایق روزمرهای که توسط روزنامهها و تلویزیون ارائه میشود، آگاه هستید. پتروویچ در این اثر شما را دعوت میکند به کشف دنیای شگفتآور رویاها و شهودی که بر اساس آنها بنا شده است.
این کتاب گواهی از یک تاریخ کلی و روایتی است بیشتر از یک جاه طلبی بسیار ساده. در حقیقت تسخیر همه فضاها و زمانها. بعد از خواندن این اثر ذهن شما قطعا سمت این خواهد رفت که شاید به همین دلیل باشد که ما خواب میبینیم، آینده را تصور میکنیم و داستانهای اسرارآمیزی مانند خانه بیسقف را که در بهشت توصیف شده است را میخوانیم.
در آخر میتوان گفت بیشک خانه بیسقف اثری است که مرور آن بسیاری از آثار شگفتانگیز ادبیات جهان و نیز داستانهای اعجابانگیز هزار و یک شب را به ذهن خواهد آورد. کتاب حاضر در سال 1397، به طور رسمی و با حضور گوران پتروویچ رونمایی شده بود.
در بخشی از متن کتاب خانه بی سقف میخوانیم:
اسم این دختر اِستر است. قدی متناسب دارد و پوستش قهوهای است. صاف مینشیند و صاف راه میرود. بالای رانِ راستش، جایی که پوست بسیار صاف و لطیفی دارد، خالی قد یک دانه انار دارد. الان نمیتوانید آن را ببینید برای اینکه زیر جوراب شلواری و دامن است. اِستر اغلب کف دست راستش را روی بالای رانش میمالد تا مطمئن شود خال هنوز سر جایش است. یا حداقل بوگومیل اینطور فکر میکند، چون در سینما کنار او مینشیند.
روی پرده سینما: «گرمای سوزان از پنجره به درون میآید. سبدی حصیری روی میز وسط اتاق است. آگوستوی بازیگر کند و یواش میآید و میوهای از سبد بر میدارد، شُلترین قسمتش را پیدا میکند و با انگشت شستش آن جا را فشار میدهد. آب میوه بیرون میزند. با دست دیگرش، میوه را پوست میکند و با بیدقتی پوستش را روی زمین میاندازد. قطرات عرق به آنی از روی لبهای شهوانیاش محو میشوند. سیلی از قطرات قرمز از روی پیشانیاش میچکند. آگوستوی بازیگر کف دستانِ خیسش را جلوی لباسش میمالد، به صندلیاش برمیگردد و درحالیکه نفس میزند سعی میکند گرما را تحمل کند.»
بوگومیل شانس داشت که درست کنار اِستر نشست. فیلم هنوز پخش میشود. اِستر روی صندلیاش میچرخد. بدون هیچ علت خاصی یک لحظه به طرف پرده خم میشود و بعد لحظه دیگر دوباره عقب میآید. نمیتوانید خال روی رانش را ببینید. هوای داخل سالن سینما گرم است. میتوانید صدای پوستهپوسته شدن لعابِ سفید روی دیوار را بشنوید. پروژکتور یکنواخت غرغر میکند. چیز عجیبی در حال اتفاق است؛ بوی دانههای انار میآید.
بله





















