اسماعیل شفیعی سروستانی در کتاب بنی اسماعیل، بنی اسرائیل و آخرالزمان به روابط این دو طایفه و اثرگذاری که در طول تاریخ بر بشریت گذاشتهاند، پرداخته است.
در جست و جوی بلندترین، پرسابقهترین و ریشهدارترین اختلاف حادث شده میان دو قوم که دامنۀ تأثیرات آن هزارهها را در نوردیده و به عصر ما رسیده است، به دو قوم مشهور «بنیاسماعیل» و «بنیاسرائیل»، از فرزندان حضرت ابراهیم خلیل الرّحمان (ع) خواهید رسید؛ واقعهای که در شکلگیری وجوه بسیاری از مناسبات فرهنگی و تمدّنی انسان معاصر در عصر حاضر مؤثّر افتاده و در بنای تاریخ آینده نیز نقشآفرین خواهد بود.
این نحوه از تأثیرگذاری دامنهدار کمّی و کیفی در گسترۀ حیات فرهنگی و تمدّنی انسانها را در میان ساکنان هیچ کدام از اقوام ساکن ربع مسکون نمیتوان سراغ گرفت. برعکس، اندیشه و عمل این دو قوم، در همۀ فراز و نشیبهای تاریخ، سایر اقوام و ملل را به دنبال خود کشیده و در حیات آنها مؤثّر بوده است.
حضرت ابراهیم (ع) از پیامبران اولوالعزمی است که دین توحیدی به ایشان منتسب شد و به واسطۀ دو فرزندش، حضرت اسماعیل و حضرت اسحاق (ع) نسب بسیاری از انبیای عظام الهی و از آن جمله، سه پیامبر اولوالعزم دیگر، یعنی حضرت موسی (ع)، حضرت عیسی (ع) و حضرت محمّد (ص) به ایشان برمیگردد.
پا گرفتن بنیاد سه دین توحیدی موسوی، عیسوی و محمّدی در دامن این پیامبر عظیمالشّأن، تقدیر خداوند متعال و مقبول رضای ایشان بود؛ امّا ادبار و رویگردانی جماعتی از «بنیاسرائیل» و چشم دوختن به مجموعهای از تدابیر انسانی برای رقم زدن به سرنوشتی متفاوت با مشیّت الهی، نتیجهای جز ابتلای دراز مدّت فرزندان آدمی به مجموعهای از فتنهها و به گمراهی غلتیدن نسلهای زیادی را در طول تاریخ، در پی نداشت.
بدون تردید گذشته تاریخ بلند چهار هزار ساله بر ساکنان زمین به طور عام و ساکنان شرقی «دریای مدیترانه» (خاورمیانه) به طور خاص با همۀ فراز و فرودهای فرهنگی و تمدّنیاش، تاریخ این جدال و رویارویی بنیاسرائیل و بنیاسماعیل است.
فصل نخست این مجموعه، با عنوان «تشابه رخدادهای گذشته بر بنیاسرائیل و بنیاسماعیل» با مراجعه به منابع تاریخی و متّکی به مستندات روایی و حدیثی، در پی آن است تا اثبات کند این دو طایفه، از روز نخست، در جادّۀ تاریخ، همچون دو ارّابۀ تیزتک و در رقابتی سخت تاخته و تا امروز پیش آمدهاند و همچنان نیز تا رخداد بزرگ وعده داده شده، یعنی ظهور موعود آخرالزّمان از نسل جناب ابراهیم خلیل الرّحمان (ع) پیش خواهند رفت تا دانسته شود امر خداوند حکیم تحقّق یافتنی است؛ اگر چه بسیاری را ناخوش میآید.
در آخر به عقیده سروستانی، برای مطالعۀ دقیقتر تحوّلات تاریخی و فرهنگی عهدها و عصرهای پیشین، مراجعه به مجموعۀ هشت جلدی «سیر تاریخی و فرهنگی قبیلۀ لعنت» بیشک کمک کننده خواهد بود.
در بخشی از کتاب بنی اسماعیل، بنی اسرائیل و آخرالزمان میخوانیم:
نهضت اصلاح دینی پروتستانی، جماعتی از مسیحیان را گامی دیگر به عقب کشید و حلقۀ بندگی عهد عتیق و خاستگاه یهودیان عصیانگر و تمامیّت خواه را به گوش مسیحیان مذهب پروتستانی انداخت؛ به عبارت دیگر، در حال حاضر ما مواجه با دو رویکرد و تفسیریم:
اوّل: رویکرد مسیحیان کاتولیک و ارتدوکس که خود را منتظر بازگشت عیسی مسیح (ع) میشناسند و دوم: رویکرد مسیحیان پروتستان و یهودیان که در انتظار حضرت عیسی مسیح (ماشیح) در آخرالزّمان در «اورشلیم» و پس از واقعۀ آرمگدونند و این ظهور را منّتی برای یهودیان معرّفی میکنند. به قول جناب عبدالوهّاب مسیری:
گرایش پروتستانها به آمیختن امور مقدّس و تاریخی یا مطلق و نسبی، این قضیه را دامن میزد؛ زیرا وجدان پروتستانی همواره در جستوجوی نشانههای مادّی خدا و در انتظار دیدگاههای آخرالزّمانی بود که در درون تاریخ تحقّق مییابد. ساختار و بنیاد این دیدگاه، صهیونیستی بود؛ زیرا تاریخ خاص را انکار میکرد و به آسانی، از تاریخ باستان به «فلسطین» میآمد و یهودیان معاصر را همان قوم برگزیدۀ خدا، که حقّی ازلی در سرزمین موعود دارد، میانگاشت.
توجّه زاید الوصف پروتستانها، در واقع، ناظر بر توجّه و پیوند عمیق آنها به یهود و همراهی با خاستگاه آنها بود؛ در حالی که تا قبل از نهضت اصلاح دینی، مسیحیان (و به تبع اروپائیان) یهودیان را از پستترین و بیارزشترین قوم میشناختند، آنها را در محلّهها و گتوها محصور میساختند و از یهودیان، چهرۀ موش کثیف ارائه میکردند.
پروتستانتیسم به نوعی، تطهیر کنندۀ چهرۀ موش کثیف از یهود بود.
در فرهنگ مردم اروپا، موش، نماد پلشتی، حرص، مخفیکاری و آفت بود. تجربۀ همنشینی اروپاییان با یهود، سبب شده بود که آنان، اصطلاح موش کثیف را برای آنان به کار برند.
بله






















