کتاب قند هندوانه نوشتهی ریچارد براتیگان داستانی تخیلی و پساآخرالزمانی است که ما را به جهانی فروپاشیده که تمدن در آن نابود و همهچیز از قند هندوانه ساخته شده دعوت میکند؛ جهانی که مدام در حال تغییر است. رنگ خورشید و طعم هندوانهها و ساختمان مرکزی شهر هرروز دگرگون میشود و راوی این داستان ما را با زندگی عجیب و غریب خود آشنا میکند.
دربارهی کتاب قند هندوانه
اینجا همهچیز از قند هندوانه ساخته شده است. از درها و دیوارها گرفته تا حتی لباس میزبان در مهمانی. البته در میان اینهمه قند هندوانه کمی سنگ و چوب کاخ و روغن ماهی نیز برای ساخت و ساز وجود دارند. طعم هندوانهها هرروز دگرگون میشود. خورشید هرروز تغییر میکند و رنگ تازهای را بر اهالی مرگان (iDeath) میتاباند. جایی که راوی ما را در کتاب قند هندوانه (In Watermelon Sugar) به آنجا دعوت کرده است، دنیایی است که اکنون تخیلی و پسارستاخیزی بهنظر میرسد، اما بعید نیست هنگامی که تمدن انسانی فروبپاشد و جهان همهچیز خود را از دست دهد، در وضعیتی شبیه به مرگان زندگی کنیم؛ دنیایی که در داستان قند هندوانه نوشتهی ریچارد براتیگان (Richard Brautigan) برای ما شرح داده میشود.
قند هندوانه همهچیز ماست
راوی نویسنده است. در 170 و چند سال اخیر، این بیست و چهارمین کتابی است که در این شهر نوشته میشود. البته چندان هم عجیب نیست؛ اینجا موضوعی برای نوشتن وجود ندارد. راوی به منظرهی مرگان خیره است. به کوه و رود و زیباییهایش، اما در این شهر هیچچیز ثابت نیست. حتی ساختمان مرگان هم مدام در حال دگرگونی است. داستان قند هندوانه نشر اندیشه مولانا ما را به این شهر عجیب میبرد که راوی همزمان مجسمهساز و پلساز هم هست و رمان هم مینویسد. او مجسمهی مادر خود را که ببرها او را کشتهاند، ساخته و در کنار آن نیز پلی را بهوجود آورده است.

ریچارد براتیگان همهچیز را شرح میدهد، از کوچکترین اشیاء گرفته تا منظرههای دوردست و دیالوگهای شخصیتهای فرعی. کتاب قند هندوانه چیزی را برای ما توضیح نمیدهد و کارگاه فراموشی و دلیل ببرشکل همهچیز در مرگان را توضیح نمیدهد.
مرگان در میان قند هندوانه
ریچارد براتیگان از ما میخواهد خود میان این شهر زندگی کنیم، رازها و خاطرات راوی را بکاویم و متوجه شویم چه اتفاقی رخ داده که همهچیز به حالت پسارستاخیزی و آخزالزمانی تبدیل شده است؛ اتفاقی که توانسته جهانی کامل را ویران کند و همهچیز را به وضعیت ماقبل تاریخ بازگرداند، جایی که مرز میان واقعیت و خیال محو شده و انسانها در تقلایی همیشگی برای فهم معنای بقا و ریشههای فروپاشی، با سایههای گذشته و بیمهای آینده روبهرو میشوند.
کتاب قند هندوانه ترجمهی علی مجتهدزاده ما را به دنیایی وهمناک میبرد. ریچارد براتیگان جهانی را توصیف میکند که در آن همهچیز عوض شده. همچون صدها سال پیش، افراد که بسیار هم کم و محدود هستند و یکدیگر را میشناسند، ظرفهایشان را در رودخانه میشورند و انسانها با همدیگر مهرباناند. «مرگان» یک جهان متفاوت است؛ جهانی که هیچچیز در آن تکراری نیست.
با خرید کتاب قند هندوانه راهی سفری عجیب میشوید؛ سفری که تاکنون نمونهاش را ندیدهاید و حتی در خیالاتتان نیز به آن نیاندیشیدهاید!
کتاب قند هندوانه برای شما مناسب است اگر
- به خواندن داستانهای تخیلی و فانتزی علاقه دارید.
- از خواندن رمانهای پسارستاخیزی و آخرالزمانی لذت میبرید و میخواهید با آیندهی احتمالی بشر روبهرو شوید.
- بهدنبال داستانی هستید که شما را به جهانی خیالی ببرد و از واقعیت دور کند.
در بخشی از کتاب قند هندوانه میخوانیم
شام آن شب در مرگان هم ماجرایی داشت. همه با غذا بازی میکردند و کسی نمیخورد. اِل چیزی قَروقاطی با هویج درست کرده بود که بیا و ببین. البته خوب پخته بود و با عسل و ادویه، ولی کسی اهمیتی نمیداد.
همه نگران بگداز بودند. پولین که اصلاً به غذایش دست نزد. چارلی هم. اما عجیب اینکه مارگارت مثل اسب خورد.
سکوت سنگینی حاکم شد و بعد یکدفعه چارلی گفت: «من که نمیدونم چی خبره. اوضاع بده. خیلی وقته نگران بودم همچین وضعی پیش بیاد؛ از همون وقتی که بگداز رفت سروقت کارگاه فراموشی و ویسکی خودش رو درست کرد و اون مردها رو دور خودش جمع کرد و اینجور زندگی پیش گرفت. میدونستم طوری میشه. یهجوری بود که خیال میکردم زیاد طول بکشه، ولی الان انگار به همین زودی رخ بده. شاید همین فردا. کی میدونه؟»
پولین گفت: «حالا چیکار کنیم؟ چیکار میتونیم بکنیم؟»
چارلی گفت: «منتظر بمونیم. مصیبتش همینه. اول باید اونها کاری بکنن، وگرنه ما نه میتونیم تهدیدشون کنیم نه اینکه از خودمون دفاع کنیم. تازه، کی میدونه میخوان چیکار کنن. اونها که نمیگن. خودم دیروز رفتم اونجا و از بگداز پرسیدم ماجرا چیه و گفت خودم به زودی میفهمم. که میخوان به ما نشون بدن مرگانِ راستکی چیه و این چیزهای الکی که ما خودمون داریم نیست. نظر تو چیه مارگارت؟ تو تازگی خیلی اونجا میری.»
همه نگاهش کردند.
«من که هیچی نمیدونم. فقط میرم چیزهای فراموششده برمیدارم واسۀ خودم. چیزی بهم نمیگن. رفتارشون ولی خوبه.»
همه زور زدند از او رو برنگردانند، ولی نشد و بیاختیار همه رویشان را کردند طرف دیگر.
فِرد یکدفعه گفت: «ما از عهدۀ خودمون برمیآیم. اون مستهای داغون حریف ما نیستن.»
بله





























