به نظرم یکی از بیشترین ژانر های که زیر تیغ سانسور محتوا و کشش رو از دست میدن، "ژانر عاشقانه" هست؛ همونطور که تو این اثر آسیب ناشی از سانسور واضحه. . همه چیز تا امکان تو این اثر ساده انگارانه و آسون گرفته شده بود. نمیدونم این بخاطره تفاوت فرهنگی ما با آمریکاست یا مسئله قلم نویسنده اس!. دقیقا شکل اون شهر کوچیک و ساده، ♦ما دختری رو میبینیم که پدرش به قتل رسیده، بهش تجاوز شده و خیلی راحت عاشق میشه اعتماد میکنه و به زندگیش ادامه میده. ♦از طرف دیگه پسری رو میبینم که ۱۹سال از خونه بیرون نزده، با هیچ دختری نبود، و تجربه زندگی نداره و یکباره با اینهمه تغییرات به راحتی کنار میاد. ♦مردی رو میبینم که از اینکه میفهمه پسر عموش برادرشه شوک خاصی نمیخوره. ♦زنی که کینه یک عالم رو داره به راحتی آب خودرن از کارش پشیمون میشه و از شهر میره. ♦مردم شهر تو یه اتفاق سرشون به سنگ میخوره و تازه قدر حضور آرچر رو میدونن. ♦آدمی که کار نکرده انتهای داستان تاجر و مالک زمین های زیادی میشه، ♦ و در انتها مثل تبلیغات تلوزیون یه جین بچه تو ۵ سال به دنیا میارن♦ و مسئله عدم تلکم آرچر انگار که یه شوخی ساده تو گوشه زندگیه. ♦و نمیخوام بگذرم از نکته همیشگی رمان های عاشقانه، یعنی زن و مردی بی نهایت زیبا که معلوم نیست از کدوم سیاره به اینجا فرستاده شدن. . داستان بدی نیست اما متاسفانه نه عمق داره، نه کشش، نه قابل ارتباطه، نه منطق من این حد از ساده لوحی رو پذیراست.
الان که این نظر رو مینویسم آخرین سطر کتاب رو خوندم این کتاب اینقدر شیرین و دوست داشتنی بود که نمیدونم چطور توصیفش کنم داستان دو جوان که هر دو گذشته و مشکلات سختی رو پشت سر گذاشته بودن و سرنوشت اونها رو سر راه هم قرار میده، بری با وجود زیبایی چشم گیری که داره عاشق پسری به نام آرچر میشه که توانایی تکلم نداره و منزوی و فراری از اجتماع و مردمه بری به آرچر کمک میکنه به زندگی برگرده و اعتماد به نفسشو به دست بیاره و هردو چالشهای زیادی تو این مسیر تجربه میکنن و در نهایت یک خانواده تشکیل میدن خانوادهای خوشبخت و خوشحال این کتاب میتونه یه تلنگر یا یه یاد آوری باشه که خیلی چیزا به زبون آورده نمیشن بلکه باید حسشون کرد.
نهایت لذت رو بردم از خوندن سطر سطر این کتاب قلم زیبای نویسنده عزیز قابل تحسین هست و ترجمه روان و خوبی هم داشت در کل پیشنهاد میکنم این کتاب زیبا رو بخونید و لذت ببرید.
(کلماتی که واقعیترین صدا دارند همانهاییاند که در رفتار و زندگی مان جاری میشوند، نه آنچه فقط بر زبان میآوریم.)
ممنون از کتابراه.
صدای آرچر کتاب خیلی خوبی بود حس و حالشو دوس داشتم اما برام جالبه توی کشور تراز اولی مثل امریکا چطور یک زن بخاطر بارداری ناخواسته مجبور به ازدواج با کسی میشه که کمترین میل و احساسی بهش نداره. تازه اونم چی یه دختر بی هویت و بی کس و کار ک خانواده ام نداره ک بخوان بهش فشاری بیارن. درمورد مادر آرچر صحبت میکنم، لیسا توی یتیم خونه بزرگ شده بعد به اون شهر کوچیک میره و طی یک رابطه ی ناخواسته باردار میشه از مارکوس مست و غیرقابل اعتماد. دوم اینکه چرا کانر قبل از اینکه با توری ازدواج کنه به فکر فرار با لیسا نیوفتاد تا با خودخواهی زندگی زن دیگه ای رو نابود نکنه؟ در مجموع جالب و خوندنی بود دوسش داشتم. پیشنهاد میکنم مطالعه کنید و لذت ببرید.
کتاب بدی نبود، بیشتر سرگرم کننده بود تا جذاب و بعضی قسمتهای کتاب حوصله سر برنده بود و اینکه نویسنده میتونست با شاخ و بال دادن به بعضی بخشها مثل حادثه قتل پدر بری یا تیر خوردن آرچر داستان رو جذاب کنه یا در مورد ویکتور هیل بنویسه یا از عاقبت تراویس بنویسه نه اینکه سی صفحه مدام از عشق و عاشقی آرچر و بری بگه. مثلا پنجاه بار از دوش گرفتن بری گفته یا چند صد بار از زیبایی اندام آرچر و زیبایی و دلفریبی بری و فقط صفحات کتاب رو زیاد کرده و بار عاطفی کتاب رو زیاد نکرده.
کتاب عالی هستش. من که دوسش داشتم. راستش کتاب حول محور زندگی دوتا آدم زخم دیده میچرخه که هر دو به نحوی از زندگی زخم های بزرگی خوردن و از اعتماد کردن میترسن و از آدما دوری میکنن تا اینکه این دوتا خیلی اتفاقی سر راه هم سبز میشن و اون حس خوبه رو از هم میگیرن و حسشون میگه این همون آدمیه که میتونم بهش اعتماد کنم اما بازم یکم محتاط عمل میکنن و بعد از مدتی که با هم وقت میگذرونن دردودل میکنن شروع به دوست داشتن همدیگه میکنن.
یک کتاب عاشقانه که مناسب نوجوانان و بزرگسالان نهایتا اوایل دهه سوم زندگی. مدام از قد و قامت و زیبایی همدیگه صحبت میکردند و هزار بار جمله «دوستت دارم، من هم دوستت دارم» رو تو این کتاب خوندم، که خیلی کلیشه کتابهای ژانر عاشقانه بود. نهایتا مناسب پر کردن وقت و ازاد کردن فکر بود چون اصلا فراز و فرود خاصی نداشت و همه چیز به وفق مراد شخصیتهای اصلی داستان تمام شد. با تشکر از کتابراه گرامی
من دوستش داشتم، همیشه تو قصهها نقش پسره قوی و ریس شرکت و..... کلا تو سبک کیدراما بوده، اما اینجا فرق داشت، یه جورایی انگار یه عشق پاک بود، پسری که حتی وقتی عشقش داره از کنارش میره با زبان اشاره بهش میگه که (من نمیتونم صدات کنم پس لطفا نرو) به نظرم خیلی ارزشمنده و دختری که تازه وارد شهر شده بود و در نگاه اول حسی اونو به سمت پسر منزوی و اسرار آمیز شهر کشیده بود
من از خوندنش واقعا پشیمون نیستم چون لذت بخش بود اما سانسور داشت و به تبع قسمت هاییش غیرقابل فهم میشدداستان پیچیدگی یا رخداد هیجان انگیزی نداره ولی همون ریتم ثابت هم شیرینهدر کل اگر وقت تون آزاده خوندنش خالی از لطف نیستاسپویل: من منتظر بودم دزد و قاتل پدر بری حلقه پیوندی با هیل ها داشته باشه یا بالاخره معمایی رو حل کنه اما بنظرم خیلی آبکی بود: /
امتیاز منفی دادم نه به خاطر اینکه کتاب خیلی تباه بود به خاطر اینکه توی نظراتش بعضی کاربرا یه جوری ازش تعریف کرده بودن احساس میکردی با شاهکار ادبی قرن ۲۱ طرف شد ولی در بهترین حالت یه رمان معمولی و کلیشه ای با تم نصف و نیمه روانشناسی بود همین و بس بعد خوندن کامنتا انتظارتون رو از این داستان بالا نبرید که بعد خوندنش بدجوری نا امید میشید
ارزش خوندن داره اما به نظرم اگر شخصیت ویکتوریا را بازتر میکرد و نقش بیشتری در داستان داشت بهتر بود، حداقل یک چالش آشکار با آرچر یا بری داشت. اما از نظر نوع ارتباط گیری این دوشخصیت با هم خوب بود. اگر از روش فیلمی درست شده باشه که حق مولف را رعایت کرده باشه و در داستان دخالت نکرده باشه فکر میکنم فیلم زیبایی میشه
با اینکه اهل خوندن کتاب عاشقانه نیستم با اینحال خوندم و خوشم اومد، یه وقتایی از لحاظ روحی نیازه کتابی خوند که مطمئنا پایانش خوشه واین کتاب یکی از اونا بود، کاش در مورد تراویس و رابطهاش با آرچر در پایان بیشتر توضیح داده میشد یا مثلاً شخصیت ویکتوریا هیل، در کل زیبا بود
کتاب بسیار خوبی بود از خواندن کتاب لذت بردم. یه جورایی قلبتون رو درگیر میکنه انقدر واژها به زیبایی ادا میشن که حس عاشق شدن در قلبتون زنده میشه و گذشته از اون درس بزرگی که میگیریم اینه که فقط باید از اعماق وجودت بخواهی تا به آنچه در زندگی مشتاقی برسی حتی با محدودیتهایی که داری
تا فصلهای اخر داستان فکر میکنی که از همون نوع داستانهاییی که میتونی تا آخرش رو خودت حدس بزنی، بکم بچه گانه و حوصله سر بر، شاید همونی بشه که فکر میکنی ولی یه شگفتیهایی هم توش میشه دید که داستان رو جالب میکنه، هرچند که توجیه منطقی و معقول و حتی توضیحات کاملی هم درموردش نداره
همه ما به دوست نیاز داریم، کسی باشد که ما را کشف کند، به حرفهایمان گوش کند، برلی ما وقت داشته باشد، کسی که به دیدن ما بیاید و بودنش خوشحالمان کند، این کتاب داستانی از دیده شدن لست وقتی هیچ کس حواسش به تو نیست، صدای تو را نمیشنود، ولی یک دوست تو را پیدا میکند
یک کتاب عاشقانه با داستانی آرام. در چند مورد محدود شما رو کمی غافلگیر میکنه. در مجموع شخصیت پردازی سادهای داره و در مدت کوتاهی میتونین کتاب رو تموم کنید. من شخصا انتهای داستان رو نپسندیدند چون به نظرم میتونست با تفصیل و جزییات بیشتری تموم بشه.
رمانی روان ساده عاشقانه با داستانی غیر تکراری. از خواندنش لذت میبرین نتیجه اینکه هر یک از رفتار گفتار وحتی نگاه مابه دیگران چه تاثیری و در روح و روان وحتی آینده و سرنوشت دیگران داره امیدوارم بیشتر از همیشه مراقب رفتار مون باشیم تشکر از کتابراه
رومانی بسیا روان وساده، در عین حال عمیق وپر احساس نویسنده جزییاتی از زندگی را بیان میکند که کمتر کسی به ان فکر میکند، اینکه هر نگاه ورفتار ما چقدر میتواند در جهت مثبت یا منفی تاثیرگذار باشد، که باعث میشه رومان در عین زیبایی، اموزنده هم باشه
با تشکر از انتخاب مترجم محترم. با این که اتفاق خیلی عجیب و غریبی در داستان نمیافتاد ولی نویسنده با روش خاص خودش ادم رو دنبال خودش میکشید. خیلی ملایم که خواننده احساس نمیکرد مطالب بین زمان گذشته و حال جابجا میشد. ارزش خوندن داشت. موضوع داستان تکراری نبود.
نویسنده با احساس لطیف کلمات و بیانی شیوا توانسته واقعیت و سختی ها را بیان کند و قهرمان های داستان در دریای مواج زندگی با عبور از چالش ها سکان کشتی را محکم گرفته و با صداقت و محبت به ساحلی روشن پا نهاده تا کاشانه عشق شان را بسازند
این کتاب دارای نثری ساده، ترجمهای روان و داستانی عاشقانه است. داستانی که به راحتی شما را همراه خودش میبره و شما درتمام طول داستان، آرامش و حس خوبی رو خواهید داشت. اما منتظر یک رمان فاخر عاشقانه هم نباشید، به نظر من خواندن این کتاب برای سرگرمی خوبه... همین.
داستان عاشقانه بسیار نرم و لطیفی بود. مخصوصا برای زمانی که ادم نیاز به یه داستان آرامش بخش و گرم داره. روند داستان اروم بود و به ادم حس راحتی و رهایی میدادکلا خیلی دوستش داشتم باعث شد کمی احساس خوشحالی کنم.
امان از سانسور امان... ولی کتاب جالبی بود واسه یه اخر هفته توی خلوت تنهایی خود ادم خوب بود قرار نیست که هر چیزی که میخونیم هر داستانی همیشه بر پایه منطق باشه بعضی اوقات هم باید خودمون رو دست عشق بسپاریم
خیلی رمان جذابی بود... اینکه هر کس چقدر به یک همراه یا دوست واقعی نیاز داره و اگه کسی تنهایی رو انتخاب میکنن اینو باور کنیم که اولین انتخابش نبوده بلکه رفتارهای بقیه گاهی باعث میشن تنهایی برای آدم بهتر باشه
داستان جالب و بسیار زیبا نوشته شده بود. موضوع جدید بود و کشش خاصی داشت. شخصیت پردازی خوب بود. ترجمه کتاب هم خیلی روان و خوب بود و بسیار کم غلط. از خوندنش لذت بردم و دوست دارم سایر آثار این نویسنده رو بخونم.
این رمان بهت نشون میده که یه عشق واقعی هیچ محدودیتی رو نمیپذیره و هرچیزی از نگاه عاشق فقط دلیلیه برا علاقه بیشتر و اینکه با کنار هم بودن میشه ضعف های همدیگه رو تبدیل به یه نقطه قوت برای پیشرفت کرد
شد کتاب مورد علاقم واقعاااااا دیالوگای خوبی داره و به لحاظ روانشناسی تکنیک های خوبی داره برای درک ادمایی که تروما یا لحظات دردناک داشتن حس امید به زندگی میداد و برام خیلی شیرین بود
رمان عاشقانه خوبی بود ولی خیلی سانسور شده بود خیلی زیاد و بعضی از قسمت هاش با قسمت های که تو یه نشریه دیگه خونده بودم فرق داشت کاش می شود بدون سانسور خوانده بشه
میشه گفت نویسنده قلم خوب و گیرایی نداره و داستان خیلی سطحی و ساده نوشته شده. ترجمه خوب و روان و البته سانسور خیییلی زیادی داشت. در کل بیشتر مناسب گروه سنی تینیجر