حسن فضیلت خواه در کتاب حسن صباح فرمانروای قلعه الموت به زندگیِ بنیانگذار دولت اسماعیلیان الموت و چگونگی تشکیل فرقهی هفت امامی اسماعیلیه پرداخته است. حسن صباح چهرهای است ماندگار و اسطورهای در تاریخ ایران که با اقدامات منحصربهفرد و جنجالی خود در دوران سلجوقیان و سکونتش در قلعهی الموت، در قزوین کنونی، همچنان بر سر زبانهاست و آثار ضد و نقیض فراوانی دربارهاش وجود دارد.
دربارهی کتاب حسن صباح فرمانروای قلعه الموت
حسن فضیلت خواه در کتاب حسن صباح فرمانروای قلعه الموت به شرح مفصل این شخصیت مهم و تاریخی ایران و اقدامات او، خاصه در زمان سکونتش در قلعهی الموت، میپردازد. نویسنده ابتدا سابقه و نحوهی پیدایش فرقههای مذهبی اسلامی، بهویژه فرقهی هفت امامی اسماعیلیه را به تفصیل شرح داده و سپس از آغاز فعالیت حسن صباح و مسئلهی خاندان ترکتبار سلجوقی صحبت به میان میآورد. حسن فضیلت خواه مینویسد، در دورهی سلطنت ملکشاه سلجوقی و وزارت خواجه نظامالملک، حسن صباح، یک شخصیت برجسته و بحثبرانگیز تاریخ، رهبری جنبشی را بر عهده گرفت که به فرقهی اسماعیلیان شهرت یافت. این فرقه که در قلعههای مستحکم پناه میگرفتند و فدائیانی داشتند، درنهایت تاریخساز شد.
حسن صباح که از همان طفولیت پرسشگر و کنجکاو بود، ابتدا به تعالیم شیعهی دوازده امامی روی آورد و سپس به مکتب اسماعیلیه پیوست. وی پس از مدتی حضور در دربار ملکشاه و سپس تبعید از آن، به مصر سفر کرد و با خلیفهی فاطمی بیعت نمود. حسن صباح بعد از بازگشت به ایران، قلعهی الموت را تصرف کرد و به همراه پیروانش به تقویت موقعیت این فرقه پرداخت.
حسن فضیلت خواه در بخشی دیگر از کتاب حسن صباح فرمانروای قلعه الموت مینویسد که او به دعوت و توصیهی افرادی به نامهای «مؤمن» و «عبدالملک عطاش»، راهی اصفهان شد تا وارد دربار ملکشاه سلجوقی شود و از خواجه نظامالملک جایگاهی بگیرد. هدف حسن صباح این بود که از شرایط عمومی سلجوقیان مطلع شود. عطاش و مؤمن نیز او را به نظامی کردن ساختار تشکیلات اسماعیلیه تشویق کردند؛ فکری که پس از سفر حسن به مصر برای او به یک اصل حتمی تبدیل شده بود.

حسن صباح پس از ترک ری، وارد دربار ملکشاه شد. اما قبل از اینکه به جزئیات حضور او در دربار بپردازیم، نگاهی کوتاه به پیشینهی حضور ترکان در ایران الزامی به نظر میرسد. چنانکه حسن فضیلت خواه مینویسد، تاریخنگاران حضور آنها را به حدود هزار سال پیش و همزمان با حکومت غزنویان نسبت میدهند. با گذشت زمان، نفوذ قبایل ترک در ایران بهویژه در دوران سلجوقیان، تثبیت شد و ادامه یافت.
در بخشهای میانی کتاب حسن صباح فرمانروای قلعه الموت از فدائیان مطلق او، محل حضور و سکونت آنها، نحوهی اخته کردن مردان، روش آدمکشیها و ترورها، خاصه ماجرای قتل شیخ شرفالدین طوسی، میخوانیم. حسن فضیلت خواه در بخشی از کتاب تحت عنوان بهشت افسانهای الموت به این موضوع میپردازد که حسان صباح در الموت، بهشت حشاشین بنا کرده و پیروانش پس از مصرف حشیش به فسق و فجور پرداخته و سپس برای ترور و قتل آماده میشدند. اما بنا به گفتهی نویسنده، این ادعاها با عقل و منطق سازگار نیست، زیرا مردانی که به تمرینات نظامی و ورزشهای سخت مشغولاند، نمیتوانند اهل مواد مخدر باشند. چنین تبلیغاتی بیشتر به نظر میرسد که ساخته و پرداختهی حکومت سلجوقی برای تخریب وجههی اسماعیلیان بوده باشد. از آنجایی که خود حسن صباح در داروشناسی نیز مهارت داشت و از فروش دارو نیز کسب درآمد میکرد و در آن دوران به دارو حشیش میگفتند، به فرقهی اسماعیلیان حشاشین هم لقب داده بودند.
حکومت حسن صباح بر قلعهی الموت و دژهای دیگر نه تنها از حملات سلجوقیان در امان ماند، بلکه یک فرمانروایی مستقل در دل قلمرو سلجوقیان ایجاد کرد که بیش از صدوپنجاه سال دوام آورد. اما سرانجام، قلعههای اسماعیلی با حملهی سهمگین مغولان در سال 654 ه.ق، تصرف و تخریب شدند و آخرین امام فرقه، رکنالدین خورشاه، به مغولان تسلیم شد.
خالی از لطف نیست اشاره کنیم که در منابع تاریخی از سه یار دبستانی نقل شده؛ حسن صباح، عمر خیام و خواجه نظامالملک در دوران کودکی همکلاس بودند و عهد بسته بودند که در بزرگسالی به یکدیگر کمک کنند. هرچند، این حکایت به دلیل اختلاف سنی میان آنها، مورد تردید قرار دارد. این کتاب تاریخی و مفصل از زندگینامهی حسن صباح، نوشتهی حسن فضیلت خواه که به یاری انتشارات بهجت چاپ و منتشر شده، اکنون در دسترس شما عزیزان قرار دارد.
کتاب حسن صباح فرمانروای قلعه الموت برای چه کسانی مناسب است؟
کتاب حسن صباح فرمانروای قلعه الموت را به آن دسته از افرادی پیشنهاد میکنیم که به تاریخ ایران پس از اسلام، بهویژه دوران حکومت سلجوقیان علاقه دارند و میخواهند آگاهی خود را دربارهی حسن صباح و فرقهی اسماعیلیه بالا ببرند.
در بخشی از کتاب حسن صباح فرمانروای قلعه الموت میخوانیم
در قصر اصفهان بعد از آنکه مراسم عزاداری و کفن و دفن محمود به اتمام رسید ترکان خاتون هرچند ماتمزدۀ تنها پسرش بود امّا نمیتوانست از حوادث اطراف و کارهای خویش غافل شود، پس افسران خویش را فرا خواند و از آنان درباره دو موضوع مهّم جویا شد. یکی درباره برکیارق برای اینکه مطمئن شود پسر ملکشاه هنوز در چنگ اوست و اگر لازم باشد او را بر اثر کینه یا بکشد یا کور نماید! دوم درباره گروه اکتشافی که به قصد یافتن گنج به فارس فرستاده بود.
امّا افسران و اطرافیان جوابی نمیدادند و جرأت و جسارت ابراز حقیقت را نداشتند، خاتون چون سکوت و شرمندگی آن جماعت را بدید فهمید که باید حوادثی رخ داده باشد، پس بر سرشان فریاد کشید که چرا کلامی نمیگوئید؟! که در این چند روز در قصر چه گذشته است؟ خاتون سراغ عبدالخالق را که رئیس نگهبانان زندان بود گرفت، امّا از او هیچ خبری و اثری نبود!
خاتون بر سر خشم آمد و خطاب به افسران خود گفت: ای وای بر شما که مواجب و مزایای مرا میگیرید و عُرضه نداشتید چند شب امنیت این قصر را حفظ کنید! خاتون پی برد که برکیارق را از زندان فراری دادند، او حدس زد که آن کار فقط میتوانست از عهده مردان بیباک باطنی برآید که با نقشه ابوحمزه آمدند و در آن شب ماتم، برکیارق را از زندان فراری دادند، عبدالخالق هم با گروه نجاتدهندگان پسر ملکشاه گریخته بود! آنها چند نگهبان زندان و درب خروجی قصر اصفهان را هم به قتل رسانده و راه را گشوده بودند!
خاتون از شنیدن کیفیت آن ماجرا متحیّر شد و البته همه آنها را از چشم ابوحمزه دید و کینه داعی نخست را به دل گرفت تا روزی زهر آن کینه را بریزد!
از طرفی گروه اکتشاف از فارس آمده و اظهار داشتند: ای خاتون بزرگ، ما به آدرس و سواد و نشان داده شده رفتیم ولی هرچه جستجو کردیم و زمین منطقه را زیر و رو کردیم گنجی نیافتیم!!
بله

















