بهتر است هوش هیجانی را مجموعهای از اجزا و روابط مرتبط به هم در ذهن و احساساتمان بدانیم. اگر میخواهید با هیجانهای خود آشنا شوید و آنها را بهخوبی مدیریت کنید، به سراغ کتاب جادوی هوش هیجانی بروید که گلی حیات داودی آن را نوشته است. گفتنیست که تسلط بر ذهن و تقویت هوش هیجانی، مستلزم پیمودن این چهار گام است: آگاهی از هیجانهای خود، بیان هیجانها، آگاهی از هیجانهای دیگران و مدیریت بحران.
دربارهی کتاب جادوی هوش هیجانی
هیجانهای ما انواع مختلفی دارند. ما گاهی شاد هستیم و گاهی خشمگین. مؤلفهی اساسی و اصلی هوش هیجانی هم این است که ما تا چه اندازه از هیجانهای خود آگاه هستیم. آیا شما از احساسات درونی خودتان آگاه هستید؟ کنترلی بر روی خودتان دارید؟ پس باید در نظر داشته باشید که آگاهی و تسلط بر خود، یعنی آگاهی از حالات خود. اگر چند روزی است که با دیگران بد صحبت میکنید و حوصله ندارید، یعنی تعدادی از هیجانات درون شما، درست کار نمیکند. گلی حیات داودی در کتاب جادوی هوش هیجانی، دست روی همین موضوع گذاشته است.
گاهی ما در مسیر رفتن به محل کارمان با دیگران درگیر میشویم یا وقتی در خانه هستیم احساس عصبانیت و خشم میکنیم. تمام این حالات منفی نشان میدهند که احوالات درونی ما به هم ریختهاند. حالا راهکار چیست؟ مشکل اساسی این است که ما بیشتر مواقع، عواطف خودمان را بهدرستی بیان نمیکنیم. آنها را در خودمان میریزیم و همین، موجب بروز مشکلات متعددی میشود. این همان نکتهای بود که دکتر زیگموند فروید هم بر روی آن تأکید میکرد.
گلی حیات داودی در کتاب جادوی هوش هیجانی میگوید: «افرادی که هوش هیجانی دارند، نسبت به هیجانهای دیگران فوقالعاده حساس هستند.» یکی از راهکارهای بالا بردن هوش هیجانی که در این کتاب مطرح شده، تمرینهای توجه و گوش کردن است. ما بیشتر مواقع به حرفهای دیگران گوش نمیدهیم و تنها به نظرات خودمان فکر میکنیم. این اتفاق باعث میشود تا از شنیدن و درک دیگران غافل شویم؛ مخصوصاً اگر ازدواج کرده باشیم و طرف مقابل احتیاج به شنیدن داشته باشد. حتماً میدانید که خیلیها احتیاج به محرمی برای اسرارشان دارند و دوست دارند دیگری، شنوندهی حرفهایشان باشد.

کتاب جادوی هوش هیجانی نوشتهی گلی حیات داودی که در نشر فرتاک به چاپ رسیده است، در حوزهی روانشناسی عمومی و خودیاری قرار میگیرد. این کتاب پنج فصل دارد و هر فصل از آن هم مربوط به توضیح بخشهای اساسی هوش هیجانی میشود. نویسنده در فصل اول با عنوان «همهچیز دربارهی هوش هیجانی»، توضیحاتی مفصل دربارهی عواطف و هوشهای درونی ما ارائه داده است.
گلی حیات داودی در فصل دوم با عنوان «هوش هیجانی و مغز»، به نکتهی جالبی میپردازد به این شرح که آیا این هوش با هوش منطقی فرق دارد؟ یا مثلاً این هوش با همان اصطلاح مشهور و معروف IQ متفاوت است؟ نویسنده در همان ابتدای ماجرا، تکلیف ما را روشن میکند و میگوید که ما چند نوع هوش داریم. او اظهار میکند که هوش عاطفی، با خویشتنداری و کنترل نفس در ارتباط است.
هوارد گاردنر در دههی 1980 برای اولینبار دربارهی هوشهای چندگانه نوشت. او میگوید که هر کدام از انواع هوش، مجموعهای از مهارتهای متفاوت است که منطقهی خاصی از مغز ما آنها را کنترل میکنند. روون بارون که همکار آنتونیو داماسیو بود، پژوهش هوارد گاردنر را جلوتر برد و به این نتیجه رسید که مناطق مربوط به هوش عاطفی و هوش اجتماعی در مغز متفاوت هستند. بارون نشان داد که مدارهای مربوط به هوش IQ نیز با هوشهای دیگر متفاوت است. این موضوع را میتوانید در فصل دوم کتاب جادوی هوش هیجانی دنبال کنید.
اما در فصل سوم با عنوان «هوش هیجانی در کودکان و نوجوانان»، با نقش حساس پدر مواجه میشویم. شاید فکر کنید تربیت کودک تنها مربوط به مادر میشود؛ اما باید بدانید که اینگونه نیست. جوزف کمبل در کتاب «قهرمان هزارچهره» بهخوبی شرح میدهد که پسر در سن بلوغ، باید سفری قهرمانانه را آغاز کند تا وارد دنیای بزرگسالان شود. روانکاوانی مثل ژاک لکان نیز این دنیا را دنیایی نمادین میدانند که به واسطهی آن، زبان و قوانین به کودک آموخته میشود. گلی حیات داوودی مینویسد: «دخالت پدر در بزرگ کردن فرزند، مهم است.»
در نهایت گلی حیات داودی در فصل آخر کتاب جادوی هوش هیجانی، به این نتیجه میرسد که بالا بردن هوش هیجانی از بالا بردن IQ سادهتر است. در واقع از نظر او تنها لازم است که به این مسئله آگاه شوید و مهارت خودتان را در موردش افزایش دهید.
کتاب جادوی هوش هیجانی برای چه کسانی مناسب است؟
قطعاً کتاب جادوی هوش هیجانی برای علاقهمندان به روانشناسی، مباحث رشد و شناخت خود بسیار مفید است؛ اما اگر میخواهید به خودتان کمک کنید تا زندگی بهتری داشته باشید و حتی اگر میخواهید دیگران را بهتر بشناسید نیز خواندن این کتاب بهشدت به شما پیشنهاد میشود.
در بخشی از کتاب جادوی هوش هیجانی میخوانیم
هیجانات یک پایه و اساس فیزیکی در مغز دارند. آیا تابهحال احساس کردهاید که کنترل هیجانات از دستتان خارج شدهاست؟ ما همگی در زمانهایی این احساس را داشتهایم. این میتواند تا حدودی بهوسیله شیوه پردازش هیجانات در مغز توضیح داده شود، وقتی محرکهای بیرونی از طریق یکی از پنج حس ما دریافت میشوند، این سیگنال به تالاموس فرستاده میشود و به زبان مغز به سیگنالهای شیمیایی ترجمه میشود؛ سپس بیشترین سیگنالها به آن ناحیه از مغز فرستاده میشود که مسئول افکار منطقیست.
اگر پاسخ درستی شامل شود، هیجان سیگنال به آمیگدال، مرکز هیجانی مغز، فرستاده میشود؛ اما درهمینحال بیشتر این سیگنالها به ناحیه منطقی مغز برای پردازش فرستاده میشود، بخشی از آن بهطورمستقیم به آمیگدال فرستاده میشود، قبل از اینکه مغز فرصت پردازش شناختی این سیگنال را داشته باشد. بهعبارتدیگر، سیگنالی قوی از حسهای ما یک پاسخ هیجانی فوری را راهاندازی میکند تا اینکه قادر باشیم چگونگی پاسخگویی خود را توجیه کنیم.
وقتی یک محرک قوی از طریق حسها دریافت میشود، بخشی از این سیگنال مستقیماً به آمیگدال مرکز هیجانی مغز، فرستاده میشود تا اینکه بخش منطقی مغز، فرصتی برای تعیین پاسخ مناسب پیدا کند. این رابطه بین بخشهای منطقی و هیجانی مغز از نوزادی توسعه مییابد، همانگونه که کودکان از طریق روابط هیجانی خود با مراقبین یاد میگیرند، بخش منطقی مغزشان نیز توسعه مییابد، علاوهبرآن، مطالعه نشان داد که روابط بین بخشهای هیجانی و منطقی مغز از چه اهمیتی برخوردار هستند؟ وکیلی یک تومور مغزی داشت که بهعنوان بخشی از درمان، نیازمند جراحی بود، این جراحی، نقش اتصال بین نواحی منطقی و هیجانی مغز را برعهده داشت، نتایج خیلی جالب بودند و این حقیقت را نشان میدادند که هوش هیجانی و شناختی باید با هم در تعامل باشند تا باعث عملکرد ما در جهان شوند.
بله
















