اندرو کافمن در کتاب همه دوستان من ابرقهرماناند، داستان مردی را روایت میکند که همهی دوستان و حتی همسرش نیروهای خارقالعاده و فرابشری دارند؛ یکی از غمانگیزترین، خندهدارترین، عجیبترین و عاشقانهترین داستانهای ابرقهرمانی که مورد تحسین منتقدان قرار گرفته است.
دربارهی کتاب همه دوستان من ابرقهرماناند:
تام علاقهی خاصی به ابرقهرمانها دارد و به همین دلیل تصمیم میگیرد با زنی به نام کمالگرا ازدواج کند که از همین ویژگی برخوردار است. ولی بخت با او یار نیست و در شب عروسیشان، دوست سابق کمالگرا، او را هیپنوتیزم میکند. این اتفاق باعث میشود که کمالگرا فکر کند تام نامرئی شده است. با وجود تلاشهای تام، همسرش دیگر قادر به دیدن او نمیشود.
شش ماه از این ماجرا میگذرد و کمالگرا که مطمئن شده تام او را ترک کرده است، با قلبی شکسته تورنتو را ترک میکند و عازم ونکوور میشود تا با ابرقدرتش آنجا را متحول کند. کمالگرا نمیداند که تام در این مسیر همراهش در هواپیماست. تام فقط تا زمان رسیدن به مقصد فرصت دارد کاری کند که کمالگرا بتواند بار دیگر او را ببیند، در غیر این صورت برای ابد از دستش خواهد داد.
اندرو کافمن (Andrew Kaufman) در داستان همه دوستان من ابرقهرماناند (All my friends are superheroes) شما را تا جایی با ماجراهای طنز زندگی این زوج همراه میکند که آرزو میکنید کاش تام بتواند چشمان همسرش را به روی خودش بگشاید و بار دیگر او را عاشق خود کند.
کتاب همه دوستان من ابرقهرماناند مناسب چه کسانی است؟
این کتاب برای طرفداران داستانهای طنز و عاشقانه جذاب خواهد بود.
در بخشی از کتاب همه دوستان من ابرقهرماناند میخوانیم:
حقیقت دارد. کمالگرا میخواهد به ونکوور نقل مکان کند. وسایلش را پیشتر فرستاده و آپارتمانی اجاره کرده است. بهمحض اینکه پرواز AC117 در ونکوور به زمین بنشیند او همهچیز، ازجمله تام، را پشت سرش رها خواهد کرد. تمام رنج، تمام دلتنگی و تمام عشقش به تام ناپدید خواهد شد. او ونکوور را به کمال خواهد رساند. قدرتش را دارد. شش ماه از ناپدیدشدن تام گذشته. زمان بهقدر کافی سپری شده است.
دوزیست بود که آن شب تام را از روی هیپنو کنار کشید. گذاشت تام پنج مشت به هیپنو بزند. هیپنو با دماغ خونین روی زمین افتاد. از نظر دوزیست پنج ضربه کافی بود. بازوی تام را کشید و او را از هیپنو دور کرد.
تام مقاومت کرد. دوزیست مجبور شد از تمام توانش استفاده کند تا دستهای او را از پشت محکم نگه دارد.
تام فریاد زد: «یکی دیگه!»
دوزیست گفت: «فایدهای نداره.»
تام گفت: «فقط یکی دیگه.»
دوزیست گفت: «بیفایدهست.»
دستهای تام بیحرکت شد و مقاومت را رها کرد. هیپنو پوزخند زد. تام توی صورت او تف انداخت. از اول هم نمیخواست هیپنو را به مراسم دعوت کند.
بله
















