کتاب ماهی چاق گندهی من که زامبی شد 6: ماهی خیکی ژوراسیکی به قلم مو اهارا، به ادامهی داستانهای جالب زامبی ماهی میپردازد. در این قصه فرانکی همراه با تام به قلعهای میروند که قرار است در آن یک نمایش برگزار شود. در قلعه یک شوالیه مرموز وجود دارد که نیروهای شگفتانگیزی دارد. آیا شوالیه میتواند برای فرانکی و دوستانش دردسرساز شود؟!
موضوع کتاب ماهی چاق گندهی من که زامبی شد 6: ماهی خیکی ژوراسیکی چیست؟
در داستان ماهی خیکی ژوراسیکی (Jurassic Carp) تام و همکلاسیهایش به اردویی جالب در یک قلعه میروند. در این قلعه قرار است یک نمایش قرون وسطایی اجرا شود. در ادامهی داستان یک دیرینه شناس معروف قصد دارد تا یک ماهی ژوراسیکی را که به فرانکی شباهت دارد، بازسازی کند. این دانشمند به نظر شرور و خبیث میآید و فرانکی باید هر چه زودتر راز او را برملا کند...
دربارهی مجموعه ماهی چاق گندهی من که زامبی شد:
این مجموعه 7 جلدی که از پرفروشهای نیویورک تایمز به شمار میآید به قدری مفرح و بامزه است که صدای خندهی کودکان هنگام خواندن داستانهای آن به گوش میرسد! مو اهارا (Mo O'Hara) در مجموعه ماهی چاق گندهی من که زامبی شد (My Big Fat Zombie Goldfish) داستانهایی جذاب، دوست داشتنی و طنزآمیز را به تصویر کشیده است که حتی کودکانی که به کتاب خواندن علاقهمند نیستند را هم جذب خود میکند. این کتابها علاوه بر اینکه کودکان را سرگرم کرده، آنها را به قصه و کتابخوانی نیز ترغیب میکند و لحظات مفرحی را برای آنها رقم میزند.
کتاب ماهی چاق گندهی من که زامبی شد 6: ماهی خیکی ژوراسیکی مناسب چه کسانی است؟
خواندن این کتاب برای کودکان سنین 7 تا 12 سال خندهدار و سرگرم کننده خواهد بود.
در بخشی از کتاب ماهی چاق گندهی من که زامبی شد 6: ماهی خیکی ژوراسیکی میخوانیم:
تماشاچیان دست زدند و هورا کشیدند. سَنج و مارک را دیدیم که با هممدرسهایهاشان در دو طرف جایگاه نشسته بودند. مارک دوباره کلاهش را به همان شکل مشکوک، نگه داشته بود. تابلو بود که چیزی پشت آن قایم کرده است. سَنج هم چوب جادوگریاش را بهطرف شوالیهی شب گرفته بود.
قمقمهی فرانکی را به پرادیپ دادم و توی گوشش گفتم: «من میرم سروگوشی آب بدم. میخوام ببینم مارک داره چهجوری زیرآبی میره. تو چشمت به سَنج باشه. اگر تونستی فرانکی رو ببر نزدیک شوالیهی شب.»
شوالیهی تاج جلو آمد و جلوی صخره ایستاد. خم شد و دستهایش را جلو آورد. دستانش را دور سنگ قلاب کرد و آن را تا زانوهایش بالا آورد؛ اما نتوانست بیشتر از این مقاومت کند و سنگ از دستش رها شد. تماشاچیان فریاد کشیدند و او را تشویق کردند.
وقتی شوالیهی گل سرخ در جایش حاضر شد، من به پایین صندلی مارک رسیده بودم و درست در ردیف پایینی او قایم شده بودم. فَنگ را نمیدیدم؛ ولی مطمئن بودم آن بچهگربهی پررو همان نزدیکیهاست. از لای صندلیها، شوالیهی گل سرخ را دیدم که صخره را تا کمرش بالا برد؛ ولی خیلی زود شروع به لرزیدن کرد و سنگ از دستش رها شد.
مارک کلاهش را کنار پایش، روی صندلی گذاشت و همراه بقیه برای شوالیهی گل سرخ دست زد. با خنده گفت: «هاهاها، بازندهی بیچاره! تو هم مثل اونای دیگه نمیتونی برنده بشی.»
بله



























