ترا درمن در کتاب چهار ستاره 1: منتقد کوچک ماجرای دختر یازده سالهای را شرح میدهد که استعداد عجیبی در آشپزی دارد و با هویتی جعلی نقدهای جذابی برای رستورانهای نیویورک مینویسد. این رمان که نخستین جلد از سهگانهای خواندنی است، در سال 2015 برندهی جایزه ادبی شد.
موضوع کتاب چهار ستاره 1: منتقد کوچک چیست؟
با گلادیس گتسبی آشنا شوید: سختگیرترین منتقد رستوران در نیویورک، فقط به کسی نگویید که او کلاس ششم است! این دختر بااستعداد از هفت سالگی آشپزی غذاهای مختلف را شروع کرد اما والدینش به غذاهای فست فود علاقه دارند و به توانایی دخترشان بیتوجه هستند. داستان چهار ستاره 1: منتقد کوچک (All Four Stars) زمانی آغاز میشود که او یازده ساله است و پس از یک حادثهی کوچک آتشسوزی پدر و مادرش آشپزی کردن او را ممنوع میکنند. گلادیس از این موضوع بسیار ناراحت است اما یک روز به اشتباه با او تماس میگیرند و از او دعوت میکنند تا نقدی بر رستورانها در بزرگترین و مطرحترین روزنامههای جهان بنویسد. گلادیس این پیشنهاد را میپذیرد اما برای حفظ شغل رویایی خود باید دزدکی به نیویورک برود و هویت خود را نیز مخفی نگاه دارد، به نظر شما او موفق میشود؟
ترا درمن (Tara Dairman) توانست با روایت ماجراجوییهای خوشمزهی گلادیس، برندهی جایزهی بادبادک کریستال SCBWI شود.
مجموعهی چهار ستاره:
محور اصلی این سهگانه آشپزی و غذاست؛ با این اوصاف اگر میخواهید مجموعهی چهار ستاره را بخوانید، بدانید که قرار است حسابی گرسنه شوید. گلادیس که استعداد عجیبی در آشپزی دارد در سه رمان به نامهای «منقد کوچک»، «ستارههای تابستان» و «ستارههای شیرین» ماجراهای بسیاری را برای نوشتن نقد برای رستورانها پشت سر میگذارد.
کتاب چهار ستاره 1: منتقد کوچک مناسب چه کسانی است؟
این رمان داستانی طنز دارد و با ماجرای هیجانانگیزی که از آشپزی و غذاها روایت میکند برای نوجوانان مناسب است.
با ترا دورمن بیشتر آشنا شویم:
ترا در نیویورک بزرگ شده و علاوه بر نویسندگی به جهانگردی نیز علاقه دارد. او لیسانس خود را در رشتهی نویسندگی خلاق از کالج دارتموث دریافت کرد و به مدت چندین سال به عنوان سردبیر مجله مشغول به کار شد و با نویسندگان مستقل بسیاری همکاری داشت تا اینکه مجموعهی جذاب و خواندنی چهار ستاره از دل همین شغل خلق شد و ترا دورمن زندگی خود را به عنوان نویسندهای حرفهای آغاز نمود.
در بخشی از کتاب چهار ستاره 1 میخوانیم:
ده دقیقه بعد، گلادیس روی مبل، توی هال نشسته و به کتانیهایش زل زده بود. کتانیهایش تا چند دقیقه قبل قرمز گوجهای بودند، اما حالا با آنهمه پودر سفید آتشخاموشکن که رویشان ماسیده بود، بیشتر به صورتی روشن میزدند.
گلادیس از آن بچههایی نبود که دَم به دقیقه دردسر درست میکنند، برای همین هم چیز زیادی از تنبیه شدن نمیدانست و فقط توی کتابها دربارهاش خوانده بود... نکند پدر و مادرش او را توی اتاقش حبس کنند؟ یا مجبورش کنند کارهای طاقتفرسای خانه را انجام بدهد؟ یا مجبورش کنند توی کمددیواری زیرپله زندگی کند؟
زیرچشمی نگاهی به مادر و پدرش انداخت که چند قدم آنطرفتر ایستاده بودند و با هم پچپچ میکردند. جورابشلواری مادرش از چند جا در رفته بود و موهای قهوهای تیرهاش ژولیده و سیخسیخ شده بود. عینک پدرش به شکل مسخرهای روی دماغ عقابیاش کج شده بود و روی آستین پیراهنش رد سیاهی از دوده بهجا مانده بود. هیچکدامشان سرحال بهنظر نمیرسیدند.
گلادیس قبل از اینکه توجهشان به او جلب شود، فوری نگاهش را دزدید و به درخت کریسمس گوشهی اتاق خیره شد. چراغهایش چشمک میزدند و وسایل تزئینیای را روشن میکردند که خاله لیدیا در این چند سال برایش فرستاده بود. بیشتر از همه، فلفلقرمزِ پلاستیکیای را دوست داشت که اسمش روی آن حک شده بود و زیر نور چراغها روشن و خاموش میشد.
بله






















