کتاب ماهی چاق گندهی من که زامبی شد 4: بالهای زیر نیم باله است به قلم مو اهارا، ماجرای جذاب دیگری از زامبی ماهی را به تصویر میکشد. در این قصه فرانکی همراه با تام و بچههای مدرسه به موزه میروند و در آنجا با گربه مومیایی، کلی ماجرای خندهدار و هیجانانگیز رقم میزنند. این کتاب جذاب از پرفروشترین آثار نیویورکتایمز در بخش کودک به شمار میآید.
موضوع کتاب ماهی چاق گندهی من که زامبی شد 4: بالهای زیر نیم باله است چیست؟
به نظر میرسید تام به همراه همکلاسیها و البته ماهی زامبیاش یک شب هیجان انگیز پیش رو داشتند. آنها قرار بود شب را در یک موزه همراه با مومیاییها بگذرانند؛ تا اینجا همهچیز خوب است ولی وقتی آنها متوجه شدند که گربه مومیایی زنده شده و غذایش هم ماهی قرمز است همه چیز به هم میریزد... به نظر شما راه نجاتی برای فرانکی وجود دارد یا او خوراک گربه مومیایی میشود؟ به داستان مفرح بالهای زیر نیم باله است (Any Fin Is Possible) بپیوندید تا یک ماجراجویی جذاب دیگر را تجربه کنید.
دربارهی مجموعه ماهی چاق گندهی من که زامبی شد:
این مجموعه 7 جلدی که از پرفروشهای نیویورک تایمز به شمار میآید به قدری مفرح و بامزه است که صدای خندهی کودکان هنگام خواندن داستانهای آن به گوش میرسد! مو اهارا (Mo O'Hara) در مجموعه ماهی چاق گندهی من که زامبی شد (My Big Fat Zombie Goldfish) داستانهایی جذاب، دوست داشتنی و طنزآمیز را به تصویر کشیده است که حتی کودکانی که به کتاب خواندن علاقهمند نیستند را هم جذب خود میکند. این کتابها علاوه بر اینکه کودکان را سرگرم کرده، آنها را به قصه و کتابخوانی نیز ترغیب میکند و لحظات مفرحی را برای آنها رقم میزند.
کتاب ماهی چاق گندهی من که زامبی شد 4: بالهای زیر نیم باله است مناسب چه کسانی است؟
خواندن این کتاب برای کودکان سنین 7 تا 12 سال خندهدار و جالب خواهد بود.
در بخشی از کتاب ماهی چاق گندهی من که زامبی شد 4: بالهای زیر نیم باله است میخوانیم:
از در بیرون خزیدیم. بقیهی بچهها هنوز توی سالن فعالیتهای درسی بودند. قرار بود شب هم توی همان سالن بخوابیم. من و پرادیپ راهمان را کج کردیم و به قسمت نمایشگاه مصر باستان سر زدیم. آب توی چراغقوه، شالاپوشولوپ میکرد. فرانکی آن تو حسابی مشغول ورجهوورجه بود. خودش را به فنر ته چراغقوه میچسباند و به جلو میپرید. جوری حال میکرد، انگار برای خودش بُرجوبارویی بههم زده باشد. یکدفعه ته چراغقوه با نور سبز روشن شد.
پرادیپ آرام در گوشم گفت: «وای اینجا رو ببین! چراغقوهای با تکنولوژی ماهیقرمز زامبی، ساخت تام و پرادیپ.»
ذوقمرگ گفتم: «چه باحال...» بعد چیز مهمی یادم آمد. پرسیدم: «اممم... پرادیپ، مگه چشمای فرانکی وقتی که اوضاع ناجوری پیش بیاد سبز نمیشه؟»
هنوز حرفم تمام نشده بود که دیدم چیزی بهطرف درهای بزرگ نمایشگاه مصر باستان رفت. چیزی اندازهی یک بچهگربه که دنبالهای از باندهای سفید پشتسرش داشت. موجود عجیب به گوشهای خزید و ناپدید شد. چشمهایم را مالیدم و دوباره نگاه کردم؛ اما غیبش زده بود.
با صدایی لرزان پرسیدم: «یعنی گربهی سلطنتی بود؟» خودم هم از لرزش صدایم تعجب کردم.
بله



























