عشق، چشم بسته راه رفتن بر لبه پرتگاه است. این موضوع را در کتاب حکایت برادرم به قلم زولفو لیوانلی با پوست و گوشت خود لمس خواهید کرد. این داستان جذاب با ماجرای قتلی رازآلود در زندگی مردی بازنشسته آغاز میشود؛ مردی عجیب که نمیتواند با آدمها تماس فیزیکی داشته باشد، اما با ورود دختری خبرنگار به زندگیاش همه چیز تغییر میکند.
درباره کتاب حکایت برادرم:
زولفو لیوانلی (Zulfu Livaneli) داستان را با قتل زنی جوان در اطراف یک روستای ساحلی آغاز میکند. قتلی که منجر به آشنایی مردی بازنشسته با یک دختر خبرنگارِ زیبا و کنجکاو میشود. اما این تمام ماجرا نیست، لیوانلی داستان را بعد از شروع با قصه دیگری درمیآمیزد و احساسات را وارد زندگی تاریک و منزوی شخصیت اصلی قصه میکند. بله، این چنین درهای یک داستان مدرنِ هزار و یک شب به رویتان باز میشود اما این بار شهرزاد قصه شما یک مرد خواهد بود.
حکایت برادرم (Kardesimin hikayesi) رمانی نفسگیر است که در مورد عشق و خطرات و پیچیدگیهای آن سخن میگوید و از کسانی که معتقدند عشق انسان را به نقطه نهایی خوشبختی میرساند، دعوت به فکر و اندیشه میکند. شما در هر صفحه از این رمان جذاب یک واقعیت جدید را کشف کرده و تا انتهای داستان در شک و تردید خواهید بود.
کتاب حکایت برادرم مناسب چه کسانی است:
اگر به داستانهای عاشقانه و جنایی علاقه دارید و میخواهید وارد دنیایی مهیج شوید، این کتاب برای شما مناسب و جذاب خواهد بود.
با زولفو لیوانلی بیشتر آشنا شویم:
این نویسندهی ترکیهای که تاکنون رمانهایش به 30 زبان مختلف دنیا چاپ شده است، در سال 1946 دیده به جهان گشود. او تا به حال در بسیاری از دانشگاههای معتبر دنیا مانند هاروارد و پرینستون سخنرانی کرده و به خاطر رمانها، فیلمها و موسیقیهای بینظیرش در مطبوعات جهانی مورد ستایش قرار گرفته است. همچنین بسیاری از آثار لیوانلی به جز ترکیه در کشورهای چین، اسپانیا، کره و آلمان فروش بسیاری داشته و موفق به دریافت جوایزی نظیر نوبل، بالکان، یونس نادی و... شدهاند.
در بخشی از کتاب حکایت برادرم:
غیرمنطقی به نظر میرسد اما زمانی که آن روز از خواب بیدار شدم، میدانستم که یک خبر عجیب و غریب خواهم شنید. در این روستای متروکه و تنها مانده با امواج لاجوردین دریای سیاه - به دلیل اینکه روز و شب شبیه هم بود - سخن گفتن مردمانش در مورد حوادث، با هیجان و اشتیاق نبود.
آن روز هم مثل روزهای قبلی باید بیسر و صدا سپری میشد ولی به نظر میرسید اتفاقهای دیگری در حال افتادن بود. البته فکر شنیدن خبر یک جنایت در آن زمان خوابآلود صبح را اصلاً نمیکردم.
هنوز از تخت خواب بیرون نیامده بودم. چشمهایم بسته بود. پشت چشمهایم با رها کردن خطوط فسفری، خرگوشهای بنفشی را که با سرعت رعد و برق حرکت میکردند، تماشا میکردم.
خرگوشها نسبت به روزهای قبلی سریعتر بودند. در جای خود نمیایستادند، با هیجانی غیرقابل وصف از پشت سنگی بیرون آمده و برای دویدن به پشت سنگی دیگر بیصبری میکردند. به قدری با سرعت حرکت میکردند که نمیتوانستم رد آنها را بگیرم و فقط نور بنفشی که پشت سر خود به جا میگذاشتند را میدیدم. این نورها مانند اشعهی مادون قرمزی بود که با قطع همدیگر، محفظهی ایمنی را در صندوق بانکها تشکیل میدهند که در فیلمهای سرقت از بانکها هم زیاد دیده میشود. همان اشعههایی که برای قهرمان فیلمها، با کمک عینکهای مخصوص قابل دید است. اما این را به خوبی به یاد دارم که رنگ نورهای پشت سر خرگوشها بنفش بود.
بله























