کتاب برادر مردهام به آمریکا میآید مجموعهای از داستانهای نویسندگان مشهور پنج قارهی دنیا را در برمیگیرد و نام نویسندگانی مانند استیون میلهاوزر، آنا گاوالدا و... نیز در این مجموعه داستان وجود دارد.
اسدالله امرایی در مجموعه داستان کوتاه برادر مردهام به آمریکا میآید (My Dead Brother Comes to America) تلاش میکند تا شما را با قلم و سبک نویسندگانی خاص و منحصر به فرد در سراسر دنیا آشنا سازد. شما با مطالعهی این کتاب علاوه بر اینکه ممکن است با نویسندگان جدیدی آشنا شوید، این امکان برایتان فراهم میشود تا اثری متفاوت از نویسندهی نام آشنایی مانند آنا گاوالدا بخوانید. اسدالله امرایی مترجم موفق و مطرحی است که میتوان به انتخابهایش اعتماد کرد.
در بخشی از کتاب برادر مردهام به آمریکا میآید میخوانیم:
عصبانی هستی النا. برافروختهای. خیلی ناامید و غمگینی. هیچ میدانی تازگیها چهقدر تلخی میکنی؟ تلخ، مثل آن توتهای ریزی که گاز میزدی، یادت هست آن بار توی جنگل؟ وحشتزدهای. بیاعتمادی. شاید تعهد من در نظرت بینهایت بیرحمانه بوده یا دیوانگی. شک داری. خستهای. هیچ وقت اینقدر تو را خسته ندیدهام. البته صبوری النا. خیلی هم صبوری النا. حس میکنم صبرت از پیچ و تاب گیسوان بیرحمات میآید به سویم، و از مچهای محکم و بلوز تنگ. تو صبرت خشن است، صبری تهاجمی. و در انتظار است، مثل همهی صبرها. چیزی که انتظار دارد توضیح است که حس میکنی تو را کم و بیش رها میکند؛ دستکم از چنگال انتظاری طاقت فرسا. ولی توضیح عملاً فقط آن چیزی است که امکان ندارد، نه حالا و نه هیچ وقت دیگر. و تنها کاری که از دست من برمیآید همین است. اگر هم خواستی میتوانی اسماش را بگذاری توضیح. برای من شرحی الکن است؛ تیری در تاریکی.
فکر میکنی هر چیزی آغازی دارد؟ یا آغازی که صرفاً نخستین نشانهی ظهورِ چیزی ست که همیشه بوده، منتظر ظهور؟ به گردش کوتاهی فکر میکنم که تابستان گذشته داشتیم؛ همان که تا سندی پوینت رفتیم. سرم شلوغ بود، شاید هم زیادی شلوغ. طرح نفوذ به بازار را برای شرکت شروود مریک تازه تمام کرده بودم و فرصت خوبی بود استراحتی بکنم. وسایل پیکنیک را جمع کردی و توی آشپزخانه چیزی زمزمه میکردی. شلوار جینی را پوشیده بودی که دوست دارم، همان که جیبِ عقبِ سمت چپاش را کندهای و تاپ. ساندویچ را که با دقت نصف میکردی، نگاهات میکردم. آفتاب روی دستهایت میتابید. آن طرف انگشتان براقات تهرنگ سبز ملایمی را میدیدم که قوی شیشهای کوچکِ دمِ پنجره روشن کرده بود. به نظرم رسید دیگر خیلی وقت است از این سفرها نرفتهایم و باید بیشتر برویم.
بله




































