کتاب پاسپورت خوشبختی: ویزا برای حال خوب نوشتهی فرانک کلابی، اثری متعهّد به اخلاقیات و ارزشهای انسانی است و به شما میآموزد که هنگام مواجهه با مشکلات چگونه از افکار منفی فاصله بگیرید و روحیهی خود را بهبود بخشید.
بازیهای کامپیوتری را به خاطر بیاورید؛ از مراحل ساده و ابتدایی تا مراحل بسیار سخت ادامه مییابند و در پایان هر مرحله، باید با غول آن مرحله بازی کنید. غولهای مراحل بازی هم متفاوت هستند. زندگی نیز مانند این بازیهای کامپیوتر است و غولها همان مشکلات هستند. برخی از این غولها سریع رشد میکنند، به عنوان مثال میتوان به غول فیشهای آب و برق و گاز اشاره کرد. این غولها بخش جدایی ناپذیر از زندگی هستند؛ مشکل غولها نیستند بلکه کرمهای درون شما هستند که تمام انرژی و انگیزهیتان را میگیرند. کتاب «پاسپورت خوشبختی: ویزا برای حال خوب» به این موضوع میپردازد و به شما راهکارهایی برای مهار این کرمها ارائه میدهد. فراموش نکنید که منظور از کرم افکار منفی شما است و همه چیز به درون شما بازمیگردد.
کتاب حاضر، سومین جلد از مجموعهی پاسپورت خوشبختی است و فرانک کلابی در این کتاب تلاش میکند تا با ارائهی مثالهای مناسب به شما بیاموزد که چگونه حال روحی خود را بهبود بخشید و از افکار منفی فاصله بگیرید. این نویسنده تلاش میکند در هر کدام از جلدهای این مجموعه به گوشهای از هنجارها و مشکلات اجتماعی بپردازد.
فرانک کلابی در آثار دیگر خود مانند «آقای سیبزمینی و خانم هویج»، «حال خوب خانه داری» و... نیز به همین مسائل میپردازد و میتوان چنین قلمداد کرد که در آینده نویسندهای موفق در عرصهی ادبیات انگیزشی خواهد بود.
در بخشی از کتاب پاسپورت خوشبختی: ویزا برای حال خوب میخوانیم:
مثل طاعون میماند. گاهی همینطور پشت هم بد میآوریم، انگار قبیلهی بدشگونها به ما حمله میکنند. صبح آفتابنزده، در حال رانندگی هستید، ماشینی بوقبوقکنان بغل به بغل ماشین شما حرکت میکند. نگاهی به او میاندازید. بالبال میزند و میخواهد با اشاره چیزی به شما بفهماند. او به لاستیک ماشین شما اشاره میکند، ماشین را یک گوشه متوقف میکنید و سراغ همان محلی که راننده بالبال میزد، میروید. ای دل غافل، پنچر کردید. وسط بزرگراه، تا چشم کار میکند فقط جاده است و هوای ابری و ماشینهایی که دلشان رحم ندارد بایستند و دستی به ماشین ببرند. دستبهکار میشوید و جک را بیرون میآورید و لاستیک ماشین را عوض میکنید.
کمکم باران شروع میشود. یک نگاهی به آسمان میاندازید و با خدا خصوصی چند کلمه حرف ردوبدل میکنید. اما خدا توجهی به حرف شما نمیکند و باران نازل میشود. شما تند و تند پیچها را سفت میکنید، جک و لاستیک پنچر را میاندازید پشت صندوق و گازش را میگیرید. باران نیست که انگار آسمان را لولهکشی کردهاند. موش آبکشیده وارد شرکت میشوید. آبدارچی چایی را روی میز میگذارد و اخبار شرکت را یواشکی در چند ثانیه برای شما بازگو میکند. گاوتان در حال زاییدن است. باری که ارسال کرده بودید، به مقصد نرسیده. دیروز آخر وقت مجبور شدید با اصرار یکی از مشتریها، باری را بدون هماهنگی، ارسال کنید. حالا شتر با بارش گم شده است. گوشی را برمیدارید، مشتری پاسخ نمیدهد. خودتان میدانید بدون هماهنگی بار را ترخیص کردهاید و حالا مسئول کل خسارت آن هم دقیقاً خود شما هستید.
بله






















