کتاب میل روشن هوس: گفتگو با لوئیس بونوئل، مصاحبهی خوزه دلا کولینا و پرز تورنت با کارگردان فقید اسپانیایی در اواخر عمرش است.
در کتاب میل روشن هوس (Objects Of Desire) تمام زوایای پیدا و پنهان فیلمهای این کارگردان برجسته اسپانیایی تحلیل میشود. خوزه دلا کولینا (Jose de la Colina) و پرز تورنت (Perez Turrent) نویسندگان این اثر سعی کردهاند اندیشه و جهانبینی لوئیس بونوئل را در نگاهش به زندگی و هنر هفتم را برای مخاطب کتاب تبیین نمایند.
به واسطهی رفاقتی که دو منتقد مکزیکی، خوزه دلا کولینا و پرز تورنت با بونوئل داشتند به او پیشنهاد یک گفتگوی مفصل و صحبت دربارهی فیلمهایش را میدهند و در کمال شگفتی با جواب مثبت بونوئل روبرو میشوند. این کتاب حاصل گفتگوهایی است که این دو منتقد بین سالهای 1975 تا 1977 با بونوئل داشتهاند، در انتها آنها متن کامل گفتگو را به بونوئل میدهند تا در صورت لزوم تصحیح و ویرایش انجام شود. البته متأسفانه او هرگز کتاب را نمیبیند و قبل از انتشار آن از دنیا میرود.
لوئیز بونوئل پورتولس یک نابغه است، یک تابوشکن، یک معلم اخلاق، یک سورئالیست آوانگارد که علیه ایدئولوژیهای اجتماعی و اخلاقی نظام بورژوازی دنیای غرب به پا میخیزد. کسی که اولین فیلمش، سگ آندلسی را در 29 سالگی و در دوران سینمای صامت ساخت و از آن به عنوان «مشهورترین فیلم کوتاهی که تا به حال ساخته شده است» یاد میشود و آخرین فیلمش، میل مبهم یک هوس را 48 سال بعد ساخت و برنده جایزه بهترین کارگردان از طرف هیئت ملی نقد و بررسی فیلم و اجتماع ملی منتقدین سینما شد.
بونوئل در تمامی زندگیاش به دنبال حقایقی بود که از چشم دیگران پنهان مانده بود. او یک بار خطاب به دوستش کارلوس فئونتس میگوید: حاضرم تا لحظهی مرگ با کسی که دنبال حقیقت است همراه شوم و حاضرم تا سر حد مرگ با کسی مخالفت کنم که ادعا میکند حقیقت را یافته است.
از او آنقدر نوشتهاند که میتوان تمام روزنامهها و نشریات را پر کرد اما به یاد داشته باشیم که او از رسانههای جمعی نفرت داشت و یک بار این طور آرزو کرد: «وقتی که مردم دلم میخواهد با وجود این که از رسانههای جمعی نفرت دارم هر ده سال یک بار از میان مردهها بیرون بیایم، چند روزنامه بخرم، آنها را زیر بغلم بگیرم، کورمال کورمال به قبرستان بازگردم و از فجایع این جهان باخبر شوم، سپس با خاطری آسوده در بستر امن گور دوباره به خاک بروم.»
در بخشی از کتاب میل روشن هوس میخوانیم:
بونوئل: آنچه اتفاق افتاد این بود که من از خودم سوالی پرسیدم؛ و حالا آنها در این صحنه قرار است دربارهی چه چیزی صحبت کنند؟ آنها نباید فقط از صبح تا شب کارهای عملی بکنند پس باید دربارهی یک چیز صحبت کنند. بعد به ذهنم رسید که دربارهی مذهب حرف بزنند. رابینسون کاتولیک یا پروتستان بود و جمعه بتپرستی وحشی. آنها دربارهی خدا و ارادهی آزاد حرف زدند، همانطور که میتوانستند دربارهی هر چیز دیگری هم حرف بزنند. من مباحث مذهبی یا ضد مذهبی در فیلمم نگنجاندم زیرا واقعاً برای تماشاگر جذاب نیست. این چیزها در کتابها جالب هستند، نه در فیلمها.
کولینا: باورکردن این مسئله که شما تمایل خاصی برای ارائهی یک نقطه نظر مذهبی در فیلم نداشتهاید کمی سخت است؛ زیرا در ابتدای فیلم جمعه تقریباً رابینسون را یک خدا میداند؛ وقتی که جمعه میبیند رابینسون از تفنگش شلیک میکند، در مقابلش زانو میزند و به او تعظیم میکند، نه فقط بهعنوان یک نوکر در برابر اربابش بلکه ب هعنوان مخلوقی در برابر خدای خودش.
بونوئل: اگر من قبل از نوشتن و فیلمبرداری به این چیزها فکر کرده بودم، حق با شما بود. شما تنها بعد از دیدن فیلم به این چیزها فکر کردهاید. من بیمنطق نیستم اما فیلمم را به عنوان یک بحث روشنفکری یا ایدهای از قبل مشخص شده برای رساندن مفهومش نمیسازم. بحث با صحنهای از فیلم آغاز میشود و اگر شما بخواهید، من به روشهایی وارد آن میشوم. در پایان ممکن است همهاش درست از آب دربیاید و چیز جالبی ظهور کند که میتواند حتی بهترین بخش فیلم باشد اما در اصل این فقط یک دیالوگ مابین حرکات است.
بله



















