پروین صدقی در کتاب توانمندسازی روانشناختی زنان سرپرست خانوار، به ارائه برخی از مهمترین رویکردها در این زمینه از جمله مهارتهای زندگی، مدیریت استرس، هوش معنوی، ذهن آگاهی و... پرداخته است.
خانواده یک نظام اجتماعی کوچک و یکی از مهمترین نهادهای جامعه انسانی است که با وجود تحولات گوناگونی که در طی گذشت قرنها رخ داده است همچنان کارکردهای مهمی بر عهده دارد. اﻣﺎ ﻋﻮاﻣﻞ ﻣﺘﻌﺪدی از ﺟﻤﻠﻪ ﺟﻨﮓ، ﺷﻬﺮنشینی، ﻃﻼق، اﻋﺘﻴﺎد و ﻣﺮگ ﻫﻤﺴﺮ و ﻧﻈﺎﻳﺮ آن ﻣﻮﺟﺐ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺳﺎﺧﺘﺎر و کارکرد ﺧﺎﻧﻮاده ﺷﺪه اﺳﺖ که یکی از آنها اﻓﺰاﻳﺶ ﺗﻌﺪاد خانوادههای ﺗﻚ واﻟﺪی ﺑﺎ ﺳﺮﭘﺮﺳتی ﻣﺎدران در ﺳﺮاﺳﺮ ﺟﻬﺎن اﺳﺖ.
زنان سرپرست خانوار به کسانی اطلاق میشود که به دلایل متفاوتی مسئولیت تمام عیار اداره خانواده اعم از نگهداری و تربیت فرزندان، تأمین وضعیت اقتصادی و عاطفی خانواده را به عهده دارند. این مسئولیت از زمانی به صورت کامل متوجه آنها خواهد شد که یا به صورت دائم به علت مرگ همسر تنها شدهاند یا اینکه همسرانشان به علت بیماری صعبالعلاج یا اعتیاد توانایی کار کردن ندارند و یا اینکه به علت جرائم سنگین برای مدت طولانی (حبس ابد) در زندان به سر میبرند و همچنین زنانی که مردان آنها جهت یافتن کار مهاجرت نمودهاند را نیز شامل میشود.
تربیت فرزندان، تأمین وضعیت اقتصادی خانواده و اداره و مدیریت خانه به علت عدم حضور پدر، به مادر منتقل میشود. البته این انتقال بدون هیچگونه آمادگی عاطفی، اقتصادی و اجتماعی رخ میدهد و او خلأ عاطفی سنگین و تنهایی زیادی را احساس و تجربه میکند زیرا که همسر و شریک زندگی خود را از دست داده است و با حجم بزرگی از مسائل اقتصادی و اجتماعی روبرو است، علاوه بر اینکه هیچگونه حمایتی اعم از اجتماعی، اقتصادی و عاطفی دریافت نمیکند.
این یک واقعیت است که زنان سرپرست خانواده در جامعه فشارهای زیادی تحمل میکنند، این فشارها بر سلامت روانی زنان و بالطبع فرزندان آنها و کارکرد اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی خانواده و در چشمانداز وسیعتر بر سلامت جامعه تأثیر میگذارد که افت کیفیت زندگی و عدم رضایت از آن در آنها قابل مشاهده است.
این مسئولیت اگر چه نقاط اشتراکی در بین این قشر از زنان دارد اما برای هر کس میتواند تجربهای متفاوت از دیگری باشد به این معنا که پارامترهایی نظیر تفاوتهای فردی، پایگاه اقتصادی و اجتماعی فرد، سن، باورهای اعتقادی و... در کیفیت و کمیت این تجربه تأثیر میگذارد.
مشکلات بیسرپرستی زنان نیز میتواند باعث ایجاد انواع اختلالات روانی و رفتاری در آنها از جمله اختلالاتی نظیر پرخاشگری و ناسازگاری با محیط و خانواده و فرزندان، بزهکاری، روسپیگری، اعتیاد، افسردگی و سرانجام ناتوانی آنها در اداره زندگی شود. این امکان وجود دارد که زنان سرپرست خانوار هم از حیث مادی و هم از جهت عاطفی و روانی دارای مشکل شوند و اضطراب و استرس بیشتر و در نتیجه نوسانات خلقی زیادی را تجربه کنند که این امر میتواند باورشان را در مورد توانمندیهای خویش تحت تأثیر قرار داده و احساس لذت از زندگی را کاهش دهد.
در بخشی از کتاب توانمندسازی روانشناختی زنان سرپرست خانوار (Psychological Empowerment Of Female Headed Households) میخوانیم:
کودکان تک والد به دلیل فقدان و جدایی پدر و مادر از یکدیگر، یا بر اثر غفلت و بیاعتنایی نسبت به تربیت آنان، از راهنمایی و تشویق محروماند، مفاهیم نادرستی از جهان مییابند؛ جدایی آنها از والدینشان، بهخصوص مادر، موجب عدم توانایی در برقراری رابطه عاطفی سالم و صحیح میشود و درنتیجه باعث میشود که آنها خود را فرد شکست خوردهای بدانند و دست از تلاش برای تغییر و بهبودی و پیشرفت بردارند (طاهری، زندی و هنرپروران، 1391).
در خانوادههایی که والدین دچار طلاق عاطفی شدهاند، به دلیل تعارضات میان والدین و همچنین وجود درگیری و کشمکش آشکار بین آنها، فرزند خانواده دچار تعارض روانی شده و میان دو قطب پدر و مادر سرگردان میشود. گاهی به طرف مادر و گاهی به طرف پدر گرایش پیدا میکند و زمانی هم که نمیتواند از شخصی پشتیبانی کند، دچار سرگردانی میشود. این نوجوانان خود پنداره ضعیف و هویت ناقصی نسبت به کودکان عادی دارند. رشد هویت کودکان و نوجوانان با تجارب و ادراکات آنها از خانواده و بهویژه والدین وابسته است و در این میان پیوند عمیق و رابطه عاطفی میان والدین حائز اهمیت بوده و این پیوند باعث پرورش حس خودباوری و اعتمادبهنفس در فرزندان میشود.
فقدان حضور والدین سبب میشود که بسیاری از این نوجوانان خود پنداره ضعیفی و هویت ناکاملی داشته باشند که همین عامل سبب میشود تا از برقراری رابطه با سایر همسالان خود اجتناب بورزند. آنها به دلیل فقدان و نداشتن خانوادههایی که در آن صمیمیت، محبت، عشق و مهربانی حاکم است، نمیتواند ثبات خود را حفظ کنند و موجبات تغییرات مطلوب در شخصیت خویش را فراهم آورند. از یکسو نمیتواند با اطمینان به شخصیت خویش با ناملایمات و مشکلات گوناگون روبهرو شوند و از جهت دیگر نمیتوانند بدون داشتن اضطراب و تشویش رفتار نامناسب خود را مورد شک و تردید قرار دهند، و متعاقباً سعی نمیکند که آن را به نحوی مطلوب و قابلقبول تغییر دهند (بحرینی، بهزادی، جوکار، دهقان و شهامت، 1389)
بله

















