کتاب جدال در تاریکی، داستانی جالب و خواندنی از محمدحسین سپهوند است.
در بخشی از کتاب جدال در تاریکی میخوانیم:
بدون هدر دادن وقت شروع کردیم به خوردن میوه تُرش آب دارشان. سپس بیمعطلی مُشت مُشت از آنها را در کیسههایمان ریختیم. بُلبلی کوهی چند قدم آن طرفتر روی شاخهها همهی نیرویش را در گلو گذاشته و چنان چَه چَه مستانهای سر داده بود که یک دَم من و علیداد را حیران آواز خود کرد. بعد از او باز نوبت به نغمه بلبل دیگر رسید. علیداد که دور شدن از خانه گویی پای آدم خوار را به ذهنش کشانده بود بیخ گوشاش را خاراند و متفکرانه پرسید:
«سهراب به نظر تو آن بچه توسط گرگ ربوده شده یا چیز دیگر؟» گفتم:
«من که فکر نمیکنم گرگ بتواند یا جرأت کند داخل خانه شود و یک آدم را با خود ببرد. همه میگویند آن کودک به وسیله یک موجود خیلی قدرتمند ربوده شده است.»
خواستم بگویم مادر گفته نباید زیاد از خانه دور شویم که علیداد فرصت نداد و دوباره گفت:
«گرگ که هیچی، خرس هم حوصله گلاویز شدن با سگهای آبادی را ندارد و نزدیک نمیشود. پس تو میگویی کار چه جانوری میتواند باشد!؟»
بعد هم جوابی برای خودش پیدا کرد و با بیانی کاشفانه ابروهایش را بالا کشید و افزود:
«شاید دست جن و پری در کار باشد سهراب!»
بله

















