کتاب معجزه فروشی نیست داستانی کوتاه اثر دوریس لسینگ است.
چند سالی بود که خانواده فارکوآر بچه دار نمیشدند تا اینکه بالاخره تدی کوچولو به دنیا آمد و آنها هم از شادی خدمتکارانشان بیبهره نماندند. خدمتکارانی که به بهانهی شادی بابت قدم نو رسیده دور هم جمع شده بودند هر کدام هدایایی نظیر مرغ و تخم مرغ و گل به ملک رعیتی آوردند. آنها با دیدن موهای نرم طلایی رنگ و چشمان آبی نوزاد فریاد شادی سر میدادند و به خانم فارکوآر تبریک میگفتند انگار که کار شاقی کرده باشد و صد البته که کار شاقی کرده بود. به همین خاطر در برابر عکس العمل مردد و ستایشگر بومیان لبخندی گرم و دلنشین روی چهرهاش نقش میبست.
بله






















