بریل مارگرت بینبریج (2010-1932)، نویسنده انگلیسی برنده کتاب سال انگلیس(ویتبرد) و نامزد بوکر است.
بینبریج به خاطر نوشتن رمانهایی با مضمون روانشناختی شناخته میشود، مجله «تایمز» او را جزو 50 نویسنده بزرگ بریتانیا به شمار آورده است.
از متن کتاب:
گفت: «اگه میتونی خودت رو نجات بده!» و من با اینکه میلرزیدم و به طنابها چنگ انداخته بودم، محکم گفتم: «میخوام همین کار رو بکنم، کنارم میمونی؟» که جواب داد: «مورگان! یادت باشه ارتفاع چیزی نیست، سقوطه که وحشتناکه!» و بعد آرام و سلانهسلانه به راه خودش رفت، درحالیکه کمربند روبدوشامبرش روی عرشهی کشتی به دنبالش کشیده میشد.
بعد از آن یکبار دیگر هم دیدمش. در همان لحظههای سختِ بعد از پریدنم روی سقف کابین افسران و، پیش از هجوم موجِ آبی که من را از آن کند و با خود برد. او به نردهها چسبیده بود، یک بازو را دور نرده حلقه کرده بود تا خودش را در جا نگه دارد. اول نشناختمش، چون عینک به چشمش نبود، از روی آن روبدوشامبر مخملی فهمیدم که خودش است.
مستقیم به من نگاه کرد، و همزمان با دست دیگرش شیشهی عینکش را با لبهی روبدوشامبر ارغوانیاش تمیز میکرد. باید اعتراف کنم این حرکتش در آن لحظهها به چشم من بسیار نفسانی و شهوانی میآمد. دستش کاملا زیر پارچهی بالاپوش پنهان بود و طوری به نظر میرسید که انگار در حال نوازش خودش است. مرگ چون نیشگون عاشق از معشوق هم دردناک و هم درعینحال لذتبخش است، آنچنانکه نمیتوان کسی را ملامت کرد اگر خودش را اینگونه از فکر مرگ برهاند. پشت سرش در افق چیزی میدرخشید که به اشتباه تصور میکردم نور ستارهها است.
به گمانم لبخند میزد، گرچه مطمئن نیستم. لابد دلم میخواهد خیال کنم آن لحظهها اینطور تمام شد تا اینطوری ضجههای جانفرسایی را که سقف پرستارهی آسمان را میشکافت، از گوشهایم بیرون برانم....
بله





















