اصلاً مهم نیست چرا و به چه صورت، یا با کدام پیآمد و پسآمدی، اما اتفاق افتاده بود. مهم نیست کسی باور کند یا نه. حتی مهم نیست کسی به حرفهایم بخندد یا اینکه مثل دیگران، بیهیچ واکنشی، فقط بشنود و با حالت مضحکی سر تکان دهد؛ یعنی همهچیز را دریافته و به اصل ماجرا رسیده است. اما، تا به امروز، هیچکس بهدرستی آنچه را اتفاق افتاد نفهمید و پی نبرد که حقیقت، یا حداقل چیزی که شبیه حقیقت بود، کجای کار پنهان شد و همه را به خطا کشانید. هرچه هست، از همان ابتدا تا کنون، همة ماجرا، حداقل برای خودم، واقعی و معنیدار است و یقین دارم که همهچیز را دیدهام.
کاش کسی پیدا میشد با تبری، تیشهای، یا یک وسیلة جدید جمجمهام را میشکافت و مغزم را بیرون میریخت و همة وقایع روزهای گذشته را، همانطور که در سلولهای خاکستریِ مغزم ثبت شده، به دیگران نشان میداد! فقط زمانش را به یاد ندارم. نمیدانم یک ساعت قبل بود یا هفتة پیش؛ پارسال، یا حتی چند قرن گذشته. حتی نمیدانم خواب بودهام یا بیدار. اصلاً چه فرقی میکند.
بله























