وقتی برای شناخت خودمان، راهی به جز مرور گذشته نداریم... کتاب زیر پلکهای بسته، یک داستان کوتاه روانشناختی به قلم فریده رازی است که با شرح زندگی یک زن و داستان عاشقانهی زندگیاش به زیرلایههای افکار و گذشتهی او نقب میزند تا ورای روایت یک مثلث عشقی، به مفاهیمی نظیر حافظه، دلبستگی، هویت، انتخاب و دشواری جدا شدن از گذشته بپردازد.
دربارهی کتاب زیر پلکهای بسته
او برای فراموش کردن، چشمهایش را میبندد، اما گذشته و خاطراتْ درست از زیر پلکهایش جان میگیرند! فریده رازی، این داستان کوتاه روانشناختی را با همین ایده شکل میدهد تا مرز میان واقعیت و انتزاع را آرام آرام محو کند و ما را به زندگی زنی ببرد که در تنهایی و سکون به گذشته چنگ میزند. گذشتهای که چندان دور به نظر نمیرسد و در آن آدمها، صداها، خانهها و علیالخصوص عشق قدیمیاش زیر پلکهایش جان میگیرند.
شما با رمان عاشقانهی زیر پلکهای بسته از نشر مرکز به حال و گذشتهی خانم «ش» سفر میکنید تا در این سیر و سیاحت عمیق و کنکاشگونه از آنچه بر این زن گذشته آگاه شوید، شاید در نهایت از اینکه به رخوت تن داده و زندگی را در تونل گذشته مرور میکند، به او حق بدهید. چراکه او اکنون و گذشته را به هم میآمیزد تا شاید بتواند زندگی دلخواهش را شکل دهد.
روایت زنانهی یک رمان روانشناختی ایرانی
قهرمان کتاب زیر پلکهای بسته فریده رازی مدام در ذهن خود از مردی که «ب» مینامدش حرف میزند؛ مردی که نهتنها یک عشق قدیمی است، بلکه انگار بخشی از وجود و هویت ازدسترفتهی زن را شکل میدهد. به این شکل نویسنده پرسش مهمی را در خلال داستان شکل میدهد؛ اینکه وقتی کسی را دوست داشتهایم، چه مقدار از خودمان را نیز در آن رابطه جا گذاشتهایم؟

در کنار این داستان عاشقانه، فریده رازی گذشتهی خانوادگی «ش» را نیز به ماجرا میآمیزد تا با ترسیم تصویر خاطرات کودکی قهرمان رمان، قطعاتی از این پازل احساسی و هویتی را تکمیل کند. زیرا مادر و پدر فقط اعضای خانواده نیستند؛ هرکدام بخشی از جهان ذهنی و عاطفی او را ساختهاند. حتی نگاه او به زنها، عشق و میل، از خاطرات همین سالهای دور تأثیر گرفته است. اینجاست که اثر به یک داستان کوتاه روانشناختی بدل میشود.
در این بین رویارویی با یک مرد احساسات گذشتهی زن را برمیانگیزد اما آیا این بار میتواند از گذشته برای ساختن راهی متفاوت استفاده کند؟
اگر دلتان میخواهد با یک رمان عاشقانه ایرانی و روانشناختی به زیرلایههای ذهن و زندگی یک زن وارد شوید که آیندهاش به گذشته گره خورده، با خرید کتاب زیر پلکهای بسته فرصتی خواهید داشت تا یک تجربهی داستانی کوتاه و درعین حال عمیق و ماندگار را از سر بگذرانید.
کتاب زیر پلکهای بسته برای شما مناسب است اگر
- به خواندن رمان عاشقانه ایرانی علاقه دارید و میخواهید در دل یک داستان وجوه بیرونی و درونی عشق را در وجود یک زن به چشم ببینید.
- دوست دارید با یک رمان روانشناختی ایرانی در کنار مرور داستان، دریابید که خاطرات کودکی و روابط خانوادگی چگونه روی انتخابهای عاطفی بزرگسالی اثر میگذارند.
- روایتهایی را میپسندید که بهجای خط داستانی کاملاً مستقیم، میان زمانهای مختلف و لایههای ذهن شخصیت رفتوآمد میکنند.
- از روایت زنانه با محوریت مفاهیمی همچون تجربههای زیستهی زنانه، عشق، خانواده، میل، خاطرات کودکی و تلاش برای پیدا کردن هویت شخصی استقبال میکنید.
در بخشی از کتاب زیر پلکهای بسته میخوانیم
دور تا دور اتاق آدمهایى که نمىدید ولى حسشان مىکرد نشسته بودند، بودنشان مشخص بود، فقط بودند، بى هیچ پژواکى از کسى بودن، فرق نمىکرد که بودند، فقط بودند. نگاه نمىکرد، همه بلند شدند و او نشست، به صندلى چسبید، خودش خودش را نگه مىداشت تا بلند نشود برود، پدر سرش را پایین انداخته بود، مادر منتظر حادثه نگاهش مىکرد. توى صندلى که فرو رفت آرام شد، دامن لباسش روى ران چسبیده بود، رنگ سبز کاهویى روى همه چیز کشیده شد، نشت کرد، نشت کرد، همه جا سبز شد، «ب» کنارش بود، «ب» زیر بغلش را گرفته بود، «ب» بود، حس مىشد. همه چیز آرام بود، از سرسراى سالن اپراى متروپلیتن که بالا مىرفتند، «ب» دستش را فشرد، سکوت لذتبخشی به ریشه دلش نشست. «ب» مىخندید که: مىبینى مرا به کجاها مىکشانى؟ من باله و اپرا دوست ندارم، من فضایىام نه زمینى، به خاطر تو مىآیم، چون وقتى از خود بیخود مىشوى و هى داد و هوار مىکشى و ذوقزده مىشوى خیلى خوشم مىآید، از این همه شوق خوشم مىآید. ولى از اینکه بلیط ارزان مىخرى و من باید چند ساعت بایستم یا به این نردههاى مخملى تکیه کنم کلافه مىشوم، حرصم مىگیرد.
«ش» مىخندید و گونه «ب» را مىبوسید (نوعى عذرخواهى بود) و بعد خوش و خندان از همان بالا نگاه مىکرد که ببیند جاى خالى کجا پیدا مىشود. وقتى جایى پیدا مىکرد دست «ب» را مىگرفت و بهدو مىرفتند آن جا مىنشستند و با دلهره مواظب بودند که راهنما نرسد و بلندشان نکند چون در پرده اول، وقتى نمایش شروع مىشد درها را مىبستند و کسى تا میانپرده حق داخل شدن نداشت، ولى اگر مىرسیدند و آنها را بلند مىکردند «ش» خجالتزده مىشد و «ب» عصبانى، طورى که نمىشد با هم حرف بزنند. ولى با این همه، لذت تماشا آنقدر زیاد بود که این چیزها مهم نبود. چقدر آرزو مىکرد یک روز آرام و با لذت توى صندلیهاى راحت و مجلل بنشیند و برنامه را تماشا کند. (هرگز نشد!)
بله

















