احمد پدرام در کتاب من، خود، آینهام... میان خاطرهنگاری، روایت درمانی و تامل فلسفی حرکت میکند. این مجموعه داستان واقعی از دل مواجههی بیواسطهی نویسنده با خود، خانواده، مراجعان و جهان پیرامون شکل میگیرد؛ جهانی که در آن هر آدم، هر خاطره و هر اتفاق میتواند به آینهای برای شناخت عمیقتر انسان بدل شود.
دربارهی کتاب من، خود، آینهام...
برای احمد پدرام، نویسندهی کتاب من، خود، آینهام...، آینه صرفا یک شیء نیست؛ بلکه استعارهای است برای بازبینی و روبهرو شدن با بخشهایی از خود که معمولا از آنها فرار میکنیم. پدرام از خاطرهی خانوادگی، رنجهای پنهان کودکی، روابط والدین و فرزندان، فرسودگی، طرحوارهها، احساس حقارت، عشق و تجربههای بالینی مینویسد و همهی اینها را در قالب روایتهایی کوتاه، تأملبرانگیز و انسانی کنار هم قرار میدهد.
لحن صادقانه و سادهی کتاب من، خود، آینهام... احمد پدرام، مخاطب را به همذاتپنداری وامیدارد، چراکه میبیند نویسنده خود نیز در روایتهایش در برابر آینه قرار گرفته. احمد هنگام شنیدن روایت مراجعان، به خاطرات خود بازمیگردد؛ هنگام نوشتن از تربیت فرزند، به خطاهای والدین و سهم انسان در رابطهها فکر میکند؛ و هنگام مواجهه با مفاهیم روانشناسی، آنها را از حالت خشک و نظری بیرون میآورد و در دل زندگی روزمره تصویرشان میکند.
خودزندگینامهای با طعم روانشناسی
خرید کتاب من، خود، آینهام... به شما فرصتی برای دوباره دیدن خود و دیگری میبخشد. فرصتی برای بازاندیشی در گذشتهها و خاطرات، رنجها و نگرانیهایی که برای سالیان دراز دنبالتان کردهاند. مطالعهی این کتاب خاطرات به شما کمک میکند که با شجاعت، در آینه خیره شوید و به چهرهی حقیقی خود چشم بدوزید. چشم دوختنی که اگر به درستی رقم بخورد، بدل به نقطهی آغازی میشود برای شناخت و تحولی که همیشه منتظرش بودهاید. انتشارات ترانه پدرام این اثر را منتشر کرده است.
کتاب من، خود، آینهام... برای شما مناسب است اگر
- قصد مطالعهی یک داستان کوتاه روانشناسی را دارید که شما را حسابی به خود مشغول کند.
- به داستانهای واقعی روانشناسی که آینه درمانی را مبنای نگاه خود به موضوعات قرار میدهند، علاقه دارید.
- داستانهای روانشناسی و فلسفی برایتان جذاب است و دوست دارید از دل تجربههای زیستهی افراد به درکی عمیقتر از وضعیت خود و دیگران برسید.
- قصد مطالعهی یک کتاب خودزندگینامه را دارید که به شما در عبور از مشکلات زندگیتان کمک کند.
در بخشی از کتاب من، خود، آینهام... میخوانیم
نوهام، دخترم، از آن طرف مادرم و پدربزرگم را بازبینی میکنم. از مادر هشتاد و پنج سالهام در مورد پدرش که در نود و نُه سال و ده ماهگی فوت شد؛ یعنی فقط دو ماه مانده بود که پدربزرگم صد ساله شود روایتی میشنوم. مادرم میگفت که پدرش که البته خودش به اظهار جوانان والدی سمی بود و به مادرم اجازه نداده بود مدرسه برود همیشه از پدر و مادر خودش شکایت داشته است.
چه شکایتی؟
مادرم میگوید که پدربزرگ همیشه با گله و شکایت میگفت که اگر پدرم که از افسران زمان قاجار بود (که به درجهاش شک دارم) بلد بود چگونه زندگی کند مرا به فرنگ میفرستاد تا کسی شوم و اقلاً وزیری، وکیلی و یا کسی مثل فلانی و بهمانی در ارتش.
اما همین پدربزرگ من، مدتی هم که کدخدای دهی کوچک بوده، چنان سلطهگرانه و خودخواهانه با رعایا برخورد میکرده که شکایت از او به مرکز هم رسیده و نهایتاً او را از همان کدخدایی ده هم برداشتهاند.
حالا نوۀ من میگوید بابابزرگ چرا اجازه ندادی من فلان روز فلان کار را بکنم، پس تو بدی. من با خودم میخندم.
مادرم میگوید که پدرش او را مدرسه نگذاشته تا دست کم شصت و پنج سال قبل در هجده سالگی دیپلم بگیرد و گواهینامۀ رانندگی هم داشته باشد، تا حالا سربار نوههایش نشود و پدربزرگِ من هم که گفته است پدرش میتوانست او را وزیر یا وکیل کند.
شما را به خدا از آدم و حوا تا حالا پدر و مادر خوبی را سراغ دارید که بی عیب باشند؟
بله





















