آیا همیشه میتوان میان خرافه و حقیقت مرزی روشن کشید؟ کتاب توروتومبو اثر میگل آنخل آستوریاس، نویسندهی برندهی جایزهی نوبل ادبیات، با کنار هم قرار دادن دو داستان توروتومبو و آیینهی لیداسال، ما را به دنیایی میبرد که در آن واقعیت، افسانه، باورهای عامیانه و خشونت اجتماعی به شکلی غریب در هم میآمیزند. در این اثر از دل ادبیات آمریکای لاتین گاهی یک لباس جادویی میتواند سرنوشت انسانی را تغییر دهد و گاهی پشت نقاب شیطان، چهرهی یک جنایتکار پنهان میشود.
دربارهی کتاب توروتومبو
کتاب توروتومبو شامل دو داستان مستقل با عنوانهای توروتومبو و آیینهی لیداسال است. هر داستان ماجرا و شخصیتهای خودش را دارد، اما هر دو از علاقهی نویسنده به فرهنگ بومی، افسانهها و باورهای عامیانهی مردم گواتمالا حکایت میکنند. نویسنده در این اثر با ترکیب واقعیت و خیال جهانی میسازد که در آن اتفاقهای روزمره میتوانند رنگ و بویی اسطورهای پیدا کنند و افسانهها از حقیقت زندگی مردم سخن بگویند.
داستان توروتومبو؛ جنایت و خرافات
در داستان توروتومبو، ماجرا با جنایتی هولناک آغاز میشود. تاماگاس، مردی که لباسهای مبدل اجاره میدهد، به دختربچهای به نام ناتیویته تجاوز میکند و او را به قتل میرساند؛ اما برای پنهان کردن حقیقت، جسد او را با لباس شیطان میپوشاند و طوری وانمود میکند که موجودی فراطبیعی مسئول مرگ دخترک است. او از خرافات و ترس اطرافیان بهره میبرد تا جنایت خود را پشت پردهای از وهم و افسانه پنهان کند.
با این حال ماجرا به همین جنایت و تلاش برای فرار از مجازات محدود نمیماند. ارتباط تاماگاس با دستگاه سرکوب سیاسی و کمیتهی مبارزه با کمونیسم، لایهی دیگری از داستان را آشکار میکند؛ جهانی که در آن صاحبان قدرت با برچسب زدن به مخالفان و دستکاری حقیقت، منافع خود را حفظ میکنند.
میگل آنخل آستوریاس در این داستان سیاسی نشان میدهد که چگونه ترس چه در قالب باور به شیطان و چه در شکل اتهامهای حکومتی، میتواند به ابزاری برای سلطه بر مردم تبدیل شود. وقتی حقیقت زیر انبوهی از فریب پنهان میشود، تشخیص عامل واقعی خشونت نیز دشوارتر خواهد شد.

داستان آیینهی لیداسال؛ عشق و جادو
در داستان آیینهی لیداسال کتاب توروتومبو، فضای سیاسی و جنایی داستان پیشین جای خود را به روایتی دربارهی عشق و آرزو میدهد. لیدا سال، زنی فقیر که در یک غذاخوری کار میکند، دل به فلیپیتو الویسورس، جوانی از خانوادهی ثروتمند میبازد. فاصلهی طبقاتی میان آنها چنان زیاد است که لیدا راهی برای رسیدن به محبوبش نمیبیند؛ بنابراین به توصیهی مردی نابینا به نام بنیتو خوخون تصمیم میگیرد آیینی جادویی را اجرا کند. آیینی که در آن باید لباس باشکوه قهرمان جشن را بپوشد و تصویر کامل خود را در آینه ببیند.
میگل آنخل آستوریاس در این داستان عشق را از تصویری ساده و رمانتیک فراتر میبرد. آرزوی لیدا فقط رسیدن به محبوبش نیست؛ او میخواهد برای لحظهای از زندگی فقیرانهی خود فاصله بگیرد و در تصویری متفاوت از خودش، امکان زندگی دیگری را ببیند. آینه در این روایت هم نشانهی امید است و هم مرز میان رویا و واقعیت؛ مرزی که عبور از آن به بهای سنگینی تمام میشود.
رئالیسم جادویی در جهان داستانی آستوریاس
آنچه این دو روایت کتاب توروتومبو را کنار هم خواندنی میکند، شیوهای است که نویسنده با آن به زندگی شخصیتهایش نگاه میکند. در یکی خرافات به پوششی برای جنایت تبدیل میشود و در دیگری جادو به زنی فقیر امید میدهد که زندگیای متفاوت داشته باشد.
شخصیتها در موقعیتهای مختلف قرار میگیرند، اما همگی با نیروهایی روبهرو هستند که اختیارشان را محدود میکنند: قدرت سیاسی، نابرابری اجتماعی، باورهای عامیانه و آرزوهایی که گاه از واقعیت فاصله دارند. همین پیوند میان زندگی روزمره و عناصر جادویی، از ویژگیهای مهم کتابهای میگل آنخل آستوریاس است.
در کتاب توروتومبو، فرهنگ بومی گواتمالا صرفا پسزمینهای برای وقوع حوادث نیست؛ افسانهها، آیینها و باورهای مردم در شکلگیری معنا و فضای هر دو داستان نقش دارند. نویسنده که بخش مهمی از آثارش را با الهام از میراث فرهنگی و اسطورههای بومی نوشته، از این عناصر برای پرداختن به مسائل انسانی و اجتماعی بهره میگیرد.
ردپای رئالیسم جادویی نیز در شیوهی روایت میگل آنخل آستوریاس در داستانهای کتاب توروتومبو دیده میشود؛ شیوهای که در آن جادو در کنار واقعیتهای ملموس زندگی قرار میگیرد، بدون اینکه مرزی قطعی بین آنها کشیده شود. در چنین جهانی، جادو لزوما برای فرار از واقعیت نیست؛ گاهی راهی است برای آشکار کردن ترسها، امیدها و تناقضهایی که در دل واقعیت پنهان ماندهاند.
آستوریاس و پیوند اسطوره با واقعیت
میگل آنخل آستوریاس از نویسندگانی است که میراث اسطورهای و فرهنگ بومی گواتمالا را با مسائل اجتماعی و سیاسی پیوند میدهد. در آثار او، قصههای عامیانه و عناصر خیالانگیز فقط ابزارهایی برای ساختن فضایی متفاوت نیستند، بلکه به نویسنده امکان میدهند دربارهی قدرت، نابرابری و سرنوشت انسانها سخن بگوید. دو داستان کتاب توروتومبو نیز نمونهای از همین پیوند میان فرهنگ بومی و دغدغههای انسانی و اجتماعیاند.
کتاب توروتومبو انتخابی مناسب برای کسانی است که به داستان کوتاه خارجی و روایتهای نمادین علاقه دارند و میخواهند با چهرهای متفاوت از ادبیات آمریکای لاتین آشنا شوند. دو داستان این مجموعه، با وجود تفاوت در موضوع و فضای روایی، خواننده را به جهانی دعوت میکنند که در آن افسانهها از واقعیت جدا نیستند و پشت هر تصویر خیالانگیز، میتوان ردپای رنج، آرزو یا مناسبات قدرت را پیدا کرد.
اگر دوست دارید داستانهایی بخوانید که پس از پایانشان نیز پرسشهایی دربارهی انسان و جهانی که در آن زندگی میکند باقی بگذارند، خرید کتاب توروتومبو میتواند راهی برای ورود به جهان خاص و خیالانگیز میگل آنخل آستوریاس باشد. این کتاب را زهرا خانلری (کیا) ترجمه کرده و انتشارات خوارزمی آن را منتشر کرده است.
کتاب توروتومبو برای شما مناسب است اگر
- به داستان کوتاه خارجی و ادبیات آمریکای لاتین علاقه دارید.
- داستانهای سیاسی و اجتماعی را میپسندید که پشت روایت فردی، مناسبات قدرت و نابرابری را آشکار میکنند.
- از آثاری با عناصر اسطورهای، جادو و رئالیسم جادویی لذت میبرید.
- دوست دارید با داستانهای نمادین میگل آنخل آستوریاس و فرهنگ بومی گواتمالا آشنا شوید.
در بخشی از کتاب توروتومبو میخوانیم
مادر و مادرخوانده با چشمانی چون لوبیای بوداده و با قطرههای درشت اشک جسد کوچک ناتیویته را دریافت کردند. آنان قطرههای درشت اشک را فرو میدادند، زیرا جای آن نبود که بگذارند بدن این فرشتۀ کوچولو پیش از نصب بالها برای پرواز به آسمان از آنکه هست منجمدتر شود. پس بهجای اشک او را در آب نمکین شستوشو دادند. آب از خون رنگین شد. دوباره او را شستند و با نوعی پنبه که از صمغهای سبز مزارع انجیر هندی گرفته شده بود، خشک کردند. بار دیگر تن کوچکش را در محلولی از آهک و زاج سفید آغشتند تا کاملاً مومیایی شود. پس با پارچۀ کهنۀ متبرک شده در محراب کلیسا خشک کردند و بیدرنگ در سومین و آخرین آب ولرم که از گلهای لطیف بهارنارنج معطر شده بود شستوشو دادند و با کتان معمولی خشک کردند. آنگاه موهایش را با روغن و عنبر آغشتند و بر تن کوچکش مواد معطر و فلفل سیاه پاشیدند تا برای حفظکردن او بیشتر دوام داشته باشد.
پس از آن پیراهن و شلوار کوچک و روپوشی به رنگ مروارید کهنه که از پشت دکمه میخورد بر او پوشاندند و پایش را در کفشهای سیمین کردند که به کارش نمیخورد، او بر روی زمین هرگز کفش به پا نداشت و پیوسته پابرهنه راه میرفت. حالا دیگر برای پرواز به آسمانها آماده بود، زیرا شکوه بالهای نقرهای رنگ مقوایی را بر پشت داشت و تاجی از گلهای کاغذی زینتبخش پیشانیاش بود، در دستهای صلیبوارش برگی از نخل و میان لبهایش گلی طبیعی جا داده شده بود که درودی بود از موجودی خاکی به فرشتگان خدا. پس او را میان خوشههای ذرت به سقف آویختند؛ خوشههای ذرتی که میان برگها آویزان بود و چون ذرتهای آسمانی به نظر میآمد که میان فرشتگان مقرب محصور شده است. ناتیویته در میان این خوشهها و در میان بخار ابرمانند عود و پوم که در منقلها میسوخت چیزی نبود جز فرشتهای کوچک. مادرش دیگر نمیتوانست بر او بگرید، زیرا بیم آن را داشت که بالهای او به آب تبدیل شود و پدر و پدرخوانده در حال اشتغال بلاانقطاع به آبیاری مزرعه، شمشیر به دست آماده بودند که هر جا شیطان را ببینند به مقابله برخیزند.
بله





















