کتاب تراپی اثر سباستین فیتسک، نامزد دریافت جایزهی فردریک گلاسر در بخش بهترین کتاب جنایی اول نویسنده، رمانی روانشناختی و معمایی است که ما را با روانپزشکی آشنا میکند که پس از ناپدید شدن دخترش، به جزیرهای پناه میبرد تا سلامت روان خود را بازیابد. آنچه در ابتدای رمان تصور میکنید، نهایتاً تنها تا چند صفحه دوام میآورد؛ پس از آن، درمییابید که به هزارتویی سرشار از تعلیق قدم گذاشتهاید.
دربارهی کتاب تراپی
از آن روز شوم چهار سال میگذرد. ویکتور دیگر امیدی به یافتن دخترش ندارد و میداند که نمیتواند ژوزی را پیدا کند. تنها آرزوی او این است که زمان به عقب برگردد و هرگز برای معاینهی ژوزی به مطب دکتر گرولکه نرود. او از همان ابتدا هم تمایلی به ورود به مطب نداشت. از نظر ویکتور، گرولکه مردی عجیب با چشمانی تهی از احساس است. آنچه ویکتور از آن روز به یاد دارد، در یک جمله خلاصه میشود: «از اتاق دکتر بیرون رفتم تا آب بیاورم. وقتی برگشتم، ژوزی ناپدید شده بود.»
کتاب تراپی اثری روانشناختی و وهمآلود است؛ داستانی که توصیه میکنیم هنگام خواندن آن به همهچیز شک کنید. ژوزی مدتها بود که به بیماری مرموزی مبتلا شده بود و هر روز ضعیفتر از روز قبل میشد. درست زمانی که بیماریاش به اوج رسیده بود، ناگهان ناپدید شد. ویکتور از روزی که دخترش را از دست داد، به مرز فروپاشی روانی رسید.
او احساس میکند در حال ازدستدادن سلامت روان خود است و تصمیم میگیرد به جزیرهی پارکوم برود تا ذهنش را از هیاهو دور کند و آرامش بیابد. افزون بر این، میخواهد دربارهی این فاجعه با کسی صحبت کند؛ بنابراین به ایمیلی که برایش فرستاده شده است، پاسخ میدهد و همین اتفاق، رمان معمایی تراپی را به هزارتویی روانشناختی و پرتعلیق تبدیل میکند.

هیچکس حقیقت را نمیداند، حتی سباستین فیتسک
خبرنگاری به نام ایدا فون اشتراخویتز از روزنامهی بونته میخواهد با این پدر سوگوار مصاحبه کند؛ مردی که ظاهراً توانسته است با رنج ناشی از ناپدید شدن دخترش کنار بیاید. سباستین فیتسک در کتاب تراپی، ما را به این مصاحبه دعوت میکند. حقایقی که در جریان این گفتوگو با آنها مواجه میشویم، فراتر از تصور اولیهی ما هستند و کاری میکنند که از هر کسی، چه او را بشناسیم و چه نشناسیم، بترسیم.
ویکتور روانپزشک است و میخواهد در جزیرهی پارکوم نیز به حرفهی خود ادامه دهد. روزی زنی به نام آنا گلس به سراغ او میآید تا تحت درمان قرار بگیرد. آنا، نویسندهی کتابهای کودک است و با توجه به ماجراهایی که تعریف میکند، ویکتور به این نتیجه میرسد که او به اسکیزوفرنی مبتلاست. در رمان تراپی از نشر نون، با داستان کودکانهای نیز آشنا میشویم که آنا روایت میکند.
حقیقت هولناک پشت داستان کتاب تراپی
آنا ما را به قصری میبرد که دختری به نام شارلوت در آن زندگی میکند. پدر شارلوت پادشاه است، اما نمیتواند بیماری دخترش را درمان کند؛ دختری که هر روز بیمارتر و ضعیفتر میشود. شارلوت نیز سرانجام تصمیم میگیرد از قصر فرار کند و ناپدید شود.
سباستین فیتسک در رمان تراپی با ترجمهی مریم طباطباییها، ما را همراه شارلوت به کلبهای در جنگل، قصری اسرارآمیز، هتلی مرموز و در نهایت جزیرهی پارکوم میبرد؛ جایی که قرار است همهچیز به پایان برسد. شارلوت در پایان داستان میمیرد و این قصهی کودکانه، با اینکه در ابتدا بیربط و عجیب به نظر میرسد، برای ویکتور معنایی هشداردهنده دارد.
از میان تمام آدمهای دنیا، تنها ویکتور است که این صحنهها را به یاد میآورد. به نظر میرسد شارلوت همان ژوزی باشد و آنا قصد دارد حقیقتی را آشکار کند. حالا آنا برای ویکتور به تهدیدی جدی تبدیل میشود؛ زیرا بیش از حد میداند.
با خرید کتاب تراپی، در هر صفحه با دگرگونی تصورمان از حقیقت روبهرو میشویم. ناگهان به خود میآییم و درمییابیم که هر آنچه حقیقت میپنداشتیم، چیزی جز دروغ نبوده است و واقعیت میتواند از هولناکترین کابوسهای ما نیز تاریکتر باشد.
نکوداشتهای کتاب تراپی
- رمان معمایی تراپی رازی است که در دل رازی دیگر پیچیده شده است. این تریلر معمایی خواننده را تا انتها میخکوب میکند و او را وامیدارد دربارهی همهچیز حدس بزند. این اثر ترکیبی از معما و روانپزشکی است. (پل کارسون، نویسنده)
- این اثر رمانی معمایی، هوشمندانه و اصیل است. (لسآنجلس تایمز)
کتاب تراپی برای شما مناسب است اگر
- به خواندن رمانهای جنایی و معمایی با حالوهوای روانشناختی علاقه دارید؛ آثاری که مدام شما را با رازهای تاریک و درهمپیچیده روبهرو میکنند.
- میخواهید یکی از کتابهای سباستین فیتسک را بخوانید؛ نویسندهای که قتل، تعلیق و معما را در هم میآمیزد.
- بهدنبال مطالعهی یکی از بهترین کتابهای معمایی نویسندهای هستید که آثارش در بین پرفروشترین رمانهای ادبیات آلمان قرار گرفتهاند.
در بخشی از کتاب تراپی میخوانیم
دیگر برای ویکتور فرصتی نماند تا آنچه را که نوشته بود، بسط بدهد. چون یک لحظۀ بعد تلفن زنگ خورد. از زمان ورودش به خانه کسی زنگ نزده بود. صدای کوبنده و پژواک خشنش، آرامش خانۀ ساحلی را در هم شکست و او را از جا پراند. قبل از اینکه تلفن سنگین و مشکی را بردارد، اجازه داد تا چهار بار زنگ بخورد. مثل خیلی از چیزهای آن خانه، این دستگاه قدیمی هم متعلق به پدرش بود و روی یک میز کوتاه، کنار قفسۀ کتاب قرار داشت.
«امیدوارم مزاحم نشده باشم.»
ویکتور غرغر کردنش را سرکوب کرد. تقریباً منتظر تماس او بود. با شنیدن صدایش دوباره سرگیجه همراه با گلودرد و سایر علائم سرماخوردگی بازگشت.
«خانم گلس، فکر کردم با هم به تفاهم رسیدیم.»
صدای ضعیفی در پاسخ گفت: «متأسفم.»
«مگه قرار نبود امروز صبح بری؟ حرکت کشتی برای ساعت چند بود؟»
«برای همین زنگ زدم. نمیتونم برم.»
«نمیتونی بری؟» ویکتور با عصبانیت به سقف نگاه کرد و متوجه وجود چند تارعنکبوت در آن گوشه شد. «گوش کن خانم گلس، ما دیروز به این موضوع پرداختیم. تو درحالحاضر رو به بهبودی میری و به اندازۀ کافی خوب هستی که بتونی یه کشتی پیدا کنی. متأسفم ولی...»
بله





























