داستانی فلسفی از دل رابطهای عاشقانه. کتاب هویت، رمانی کمحجم اما عمیق از میلان کوندرا است. این نویسندهی توانای ادبیات چک، قابی متفاوت از یک رابطهی عاشقانه را برمیگزیند تا بستری چندلایه برای طرح پرسشهای بنیادین دربارهی خودشناسی و شناخت دیگری فراهم کند. او در رابطهی میان دو شخصیت اصلی رمانش، تصویری متفاوت از عشق ارائه میدهد؛ شخصیت این رمان برندهی جایزهی مدیسی میخواهد احساس خواستنی بودن را به شریک عاطفیاش بازگرداند، اما ابتکار او در این راه، آغازگر تلاطمهای بسیاری میشود.
دربارهی کتاب هویت
زنی که در گذشته تجربهی فقدان را از سر گذرانده، در رابطهی کنونی خود نیز با ترس از دستدادن روبهروست. این ترس در قالب نگرانی از دست دادن جذابیت ظاهریاش بروز پیدا میکند. در مقابل، مردی قرار دارد که بر برآوردن نیازهای معشوقش تمرکز کرده است.
میلان کوندرا با ورود به ذهن این دو شخصیت، ما را با افکار و نگرانیهای آنها همراه میکند و پرسشهای فلسفی عمیقی دربارهی چیستی، هویت و شناخت خود و دیگری مطرح میسازد. کتاب هویت نهفقط رمانی عاشقانه، بلکه کاوشی در رابطهی انسانهایی است که گمان میکنند یکدیگر را بهخوبی شناختهاند.
شانتال و ژانمارک رابطهای عاطفی و ظاهرا پایدار دارند. زندگی روزمرهی این دو با جملهای که روزی از دهان شانتال میپرد، از روال همیشگی خود خارج میشود. او میگوید که دیگر مثل گذشته، مردان به زیباییاش توجهی نشان نمیدهند. شاید هر مرد دیگری در چنین شرایطی با حسادت خود درگیر میشد یا از معشوقهاش میپرسید: «مگر من برای تو کافی نیستم؟» اما ژانمارک حرف شانتال را نشانهای از اندوه مواجهه با میانسالی و نگرانی دربارهی ارزش و هویت خویش میداند. راهحل او این است: نوشتن نامههایی عاشقانه و ناشناس برای شانتال، از طرف مردی ناشناس.

در جستوجوی هویت خود و شناخت دیگری
یکی از ویژگیهای برجستهی کتاب هویت میلان کوندرا، بازی با مرز میان واقعیت و خیال است؛ جایی که سوءتفاهمها بازی را تغییر میدهند و درک شخصیتها از یکدیگر و حتی از خودشان را نامعتبر میسازند. کوندرا میل به اطمینان یافتن از عشق دیگری را به سوی تردید و بیاعتمادی میبرد و میپرسد تا چه اندازه میتوانیم به تصویری که از خود ساختهایم اعتماد کنیم؟ و شناختمان از دیگری چقدر واقعی است؟ این نگاه پرسشگر مطالعهی این اثر را به فضایی برای تامل دربارهی پیچیدگی روابط انسانی تبدیل میکند.
کشف جهان درون به شیوهی میلان کوندرا
میلان کوندرا، نویسندهی بار هستی، از مهمترین نویسندگان اروپایی قرن بیستم به شمار میرود. او که اصالتا چکتبار بود، در میانهی زندگی به فرانسه مهاجرت کرد و بخش مهمی از آثار متاخرش را به زبان فرانسوی نوشت. رابطهی میان فرد و اجتماع، تقابل حافظه و فراموشی، عشق و آزادی و محدودیتهای زندگی روزمره از جمله موضوعاتی هستند که او دستمایهی رمانهای تاملبرانگیز خود قرار داده است. کوندرا به کشف تناقضهای وجود انسان توجه ویژهای دارد و با رویکردی فلسفی، جزئیات زندگی و روابط انسانی را روایت میکند.
دوستداران داستانهای روانشناختی و فلسفی از خرید کتاب هویت نشر قطره و مکث بر جملههای عمیق آن لذت خواهند برد. آثار میلان کوندرا این توانایی را دارند که حتی خوانندگان بدبین به داستانهای عاشقانه را نیز به ارزشمندی این ژانر امیدوار کنند و با پرسشهایی چالشبرانگیز روبهرو سازند؛ پرسشهایی که لذت کشف پاسخهایی تازه را به همراه دارند. نشر قطره این رمان را با ترجمهی دکتر پرویز همایونپور منتشر کرده است؛ ترجمهای که با دقت و ظرافت در انتقال لحن ادبی رمان، آن را در اختیار مخاطبان فارسیزبان قرار میدهد.
نکوداشتهای کتاب هویت
- به طرز باورنکردنیای گیرا و سرشار از جذابیتی غمگینکننده. (والاستریت ژورنال)
- مهارت میلان کوندرا در درک زنانی که درگیر عشق و تمایلات عاطفیاند، تحسینبرانگیز است. (بوستون گلوب)
- دروننگری عمیقی دربارهی توهمات ما از خود و امیالمان... رمان هویت اثر میلان کوندرا را باید با لذت و مکث، همچون نوشیدنیای مرغوب، مزهمزه کرد و از آن لذت برد. (تایم اوت نیویورک)
کتاب هویت برای شما مناسب است اگر
- کتابهای میلان کوندرا را دنبال میکنید و پیش از این کتاب بار هستی، جاودانگی، آهستگی و... را مطالعه کرده و لذت بردهاید.
- به دنبال یک رمان فلسفی عاشقانه میگردید که از داستانهای سطحی رمانتیک فراتر رفته و تفکربرانگیز باشد.
- به مطالعهی رمانهای معروف دنیا علاقه دارید و ادبیات چک یا بهطور کلی ادبیات اروپا را میپسندید.
در بخشی از کتاب هویت میخوانیم
زمانی که شانتال شانزده هفده ساله بود، استعارهای را دوست میداشت؛ آن را خودش ابداع کرده بود یا آنکه شنیده یا خوانده بود؟ این چندان اهمیتی نداشت: او میخواست عطر گل سرخ باشد، عطری گسترنده و جهانگشا، او میخواست بدینسان به مشام همه مردان برسد و، از طریق مردان، سراسر زمین را دربرگیرد. عطر گسترنده گل سرخ استعاره ماجرا بود. این استعاره در آستانه سنین بزرگسالیاش، همچون وعده رمانتیک نوعی همنشینی شیرین، همچون دعوتی به سفر از میان مردان، شکفته شد. اما، او ذاتا زنی نبود که برای عوض کردن عشاق متولد شده باشد، و این رویای مبهم و تغزلی، در ازدواجش که گمان میرفت آرام و فرخنده باشد، بهسرعت فروخفت.
بعدها، چند سال پس از جدا شدن از شوهرش و زندگی با ژان مارک، روزی با او کنار دریا رفت: بیرون روی ایوانی چوبی بر فراز آب شام خوردند؛ شانتال از آنجا خاطرهای گسترده از سپیدی دارد. تختهها، میزها، صندلیها، رومیزیها، همه سپید بودند، فانوسهای خیابان رنگ سپید داشتند، و لامپها نوری سپید بر آسمان تابستانی، که هنوز تاریک نشده بود، میتاباندند. ماه نیز در آسمان سپید بود و همه اطراف را سپید مینمایاند. و در این حمام سپیدی، شانتال غمی توانفرسا از دوری ژان مارک در دل داشت.
غم دوری؟ چگونه میتوانست غم دوری ژان مارک را احساس کند درحالیکه او در برابرش بود؟ چگونه میتوان از غیبت کسی که حضور دارد رنج برد؟ (ژان مارک پاسخ را میداند: میتوان از غم دوری در حضور یار محبوب رنج برد اگر آیندهای را در نظر آوریم که یار محبوب دیگر وجود نداشته باشد؛ اگر مرگ یار محبوب هماکنون، بهگونهای نامرئی، حضور داشته باشد.)
بله

























