مراقب باشید نامههایتان را برای هر کسی نفرستید! کتاب صندوق پست اثر اوون کینگ، نویسندهی پرفروش نیویورک تایمز، داستان نوجوانی دردمند را روایت کرده که روزهای تلخی را میگذراند؛ او مجبور است با مشکلات مالی کنار بیاید و مادر مریضاحوالش را همیشه در حال کار ببیند. این داستان کوتاه ترسناک از جایی عجیب میشود که نامهای توسط این پسر در صندوق پستی خانهای مرموز میافتد و اتفاقی باورنکردنی همه را شوکه میکند.
دربارهی کتاب صندوق پست
اوون کینگ با نوشتن کتاب صندوق پست، داستان روزهای ترسناک و دلهرهآوری را روایت میکند که نیرویی ماوراءالطبیعه وارد زندگی روزمرهی یک مادر و پسر میشود. همه چیز از یک روز معمولی و در کلاس مدرسه شروع میشود. معلم تکلیفی به دانشآموزان میدهد؛ نامهای برای دوست خیالیشان بنویسند و در آن راجع به وضعیت امروزه خودشان و مسیر دلخواه آیندهشان حرف بزنند. بلیک هم بدون مکث درمورد بیماری مادرش، وندی و تمام مصیبتهای زندگیاش مینویسد و تنها چیزی که درمورد آینده میخواهد این است که دیگر نگران چیزی نباشد.
روزهای سرد زمستانی، تنهایی پسر کلاس دهمی این داستان ماوراءالطبیعه را کسلکنندهتر میکرد. فقط یک چیز عجیب کافی بود تا حواس بلیک را از اطرافش پرت کند؛ چه چیزی بهتر از یک خانهی نمایشی برای تبلیغات کنار جنگل! بلیک بااحتیاط به آن خانه نزدیک شد و با دیدن ایوان بزرگ و جذاب آن خانهای که حتی برای زندگی کسی ساخته نشده است حسرت خورد. صندوق پست توجهش را جلب کرد و نامهی غیرقابلردیابی را که با امضای دروغیاش در کلاس نوشته بود، در این صندوق انداخت.
صندوق پست؛ تریلری روانشناختی و رازآلود
اگر فکر میکنید داستانهای وحشتناک فقط قرار است شما را از خون و اعضای بدن قطع شده و جنازه بترساند، سخت در اشتباهید. اوون کینگ در این کتاب توانسته با ابعاد روانشناختی شخصیتهایش بازی کند و در کنار روایت رخدادهای مرموز و ماورایی، اتفاقات روزمرهی یک پسر کلاس دهمی را به قصهای وحشتناک تبدیل کند. نامهی بلیک پاسخ داده میشود! اما او که نه اسمش را گفته بود و نه آدرس خانهاش را!
موجود مرموزی که این نامه را در پاسخ به نامهی بلیک فرستاده، بهخوبی میتواند تمامی مشکلات او و مادرش را برطرف کند و کاری کند که بلیک هیچ نگرانی دیگری نداشته باشد؛ اما در قالب یک معامله. این نیروی ناشناخته درخواست عجیبی از بلیک دارد و از او میخواهد تا در قبال پیشنهاد وسوسهانگیزش، هزینهای بپردازد و آن هم فقط یک اسم است!

ژانر وحشت؛ بهای تصمیمتان را پرداختهاید؟
این نویسندهی معاصر آمریکایی در داستان صندوق پست، ترس را از فضای اطراف انسان به اعماق مغز و قلب شخصیتها و خوانندگان منتقل میکند. بلیک رفتهرفته متوجه پیچیدگی این قضیه و با سختترین دوراهی زندگیاش روبهرو میشود؛ برای نجات خودش و مادرش حاضر است کسی را قربانی کند و اگر این کار را بکند میتواند از پس عواقب و عذاب وجدانش بر بیاید؟
داستان از آن نامه شروع میشود و بهآهستگی به درون بلیک رخنه میکند، چه کسی میتواند بگوید کدام تصمیم درستتر است؟ درونمایهی شر در این کتاب از مجموعهی ترسولرز از جایی که هیچکس انتظارش را ندارد وارد میشود؛ یک پیشنهاد دوستانه برای کمک کردن. تصمیم بلیک چه خواهد بود و مواجههی آن موجود مرموز با این خانواده چطور پیش خواهد رفت؟
شما با خرید کتاب صندوق پست اثر اون کینگ که با ترجمهی محمدرضا احمدی و به همت انتشارات ماهونیا به چاپ رسیده است، میتوانید نمونهای از ترس و وحشت روانشناختی را با رگههایی از دخالت نیرویی ماوراءالطبیعه بخوانید و سرگرم شوید.
نکوداشتهای کتاب صندوق پست
- این داستان واقعاً ترسناک نیست، اما فضای مورمور کننده و دلهرهآوری دارد؛ چیزی شبیه ترکیبی از آثار استیون کینگ و داستان معروف پنجهی میمون. داستان تا حدی قابل پیشبینی است، اما بااینحال سرگرمکننده باقی میماند. مطمئناً بعد از خواندنش، دیگر به این زودیها نامههای تصادفی را از شکاف صندوق پست خانههای متروکه به داخل نمیاندازم؛ این را مطمئن باشید! جالب اینکه این اولین اثری است که تابهحال از اوون کینگ خواندهام، اما قطعاً مشتاقم به زودی یکی از رمانهای بلند او را هم بخوانم. (کاربر گودریدز)
- خیلی وهمآلود و ترسناک بود. من عاشق اینجور داستانها هستم؛ انگار ممکن است چیزی از حقیقت در آنها وجود داشته باشد... فضایی تاریک و کمی افسردهکننده دارد، بهخصوص اگر آن را در یک شب سرد زمستانی بخوانید. داستانی کوتاه و خوشخوان است. (کاربر آمازون)
کتاب صندوق پست برای شما مناسب است اگر
- به دنبال جدیدترین کتابهای داستان کوتاه ترسناک میگردید
- از خواندن داستانهای وهمآلود، دلهرهآور و وحشتناک لذت میبرید.
- طرفدار استیون کینگ هستید و میخواهید داستانی جذاب از پسرش را با آثار او مقایسه کنید.
- دوست دارید با نمونههای بیشتر از ادبیات ترسناک معاصر آمریکا آشنا شوید.
در بخشی از کتاب صندوق پست میخوانیم
بلیک اولین پله را امتحان کرد. محکم بود. پس با احتیاط به ایوان رفت. نزدیک در، بیشتر از آنجا خوشش آمد؛ خانهای بزرگ و خوب برای یک خانوادهی بزرگ و خوب. اتفاقی که برایش افتاده بود، خیلی بد بود.
به سمت راست خم شد، جایی که قابی از پنجرهی بزرگ اتاق نشیمن دستنخورده باقی مانده بود. نور ماشینها نشیمن خالی را روشن کرد. کف اتاق با لایهای نازک از برف فرش شده بود و دیوار پشتی، با نوارهایی از رنگ میگریست. بلیک خفاشهایی را تصور کرد که در سقف لانه کرده بودند. یا مردی وحشی که در کمد چمباتمه زده بود. یا هر دو. اما فقط آه ملایم برف و یخ و زمزمهی مرطوب خیابان را شنید. احساسی مقدس از خانه ساطع میشد. او گمان نمیکرد تابهحال کسی آنجا زندگی کرده باشد. خانهی دیگری در آن زمین بزرگ نبود. یعنی توسعهی آن بخش شکست خورده بود. اما حس سکونت را القا میکرد. باز هم نور ماشینها باعث شد دیوار پوستهپوسته کمی متورم به نظر برسد؛ مانند سینهای که با هر نفس بالا میرفت.
بلیک صاف ایستاد. خودش را در شبی زمستانی روی ایوان یک خانهی در حال فروپاشی دید که به هستی میاندیشید، دیواری را تصور میکرد که نفس میکشید و کولهپشتیاش پر از کلاسورهای درسی و یک کرومبوک مدرسهای بود. خنده در گلویش جمع شد، زیرا خیلی خیلی احمقانه بود. وندی نمرده بود. بلیک بیخانمان و تنها نبود. پایان نیامده بود. لوسبازی درمیآورد. آنقدر احساساتی شده بود که داشت خودش را با رسوایی میکشت.
سرخوشی آن لحظه حرکتی را میطلبید. بنابراین دست در جیبش کرد و نامه را بیرون آورد. قابل ردیابی نبود، چون آن را با عنوان رفیقت امضا کرده بود. آن را از وسط تا کرد و از شکاف صندوق پست عبور داد.
بله













