کتاب چشمهایش و ملکوت که توسط جعفر مدرس صادقی به نگارش درآمده، آثار بزرگ علوی و بهرام صادقی را در بستر اجتماعی و رخدادهای تاریخی زمان خود تحلیل میکند. نویسنده با دنبال کردن مسیر زندگی این دو نویسندهی بزرگ ادبیات معاصر ایران، شکلگیری، رشد و دگرگونی سبک و طرز فکر آنها را موشکافی کرده و تصویر صمیمی و دقیقی از فضای روشنفکری حاکم بر دهههای میانی قرن چهاردهم ارائه میدهد.
دربارهی کتاب چشمهایش و ملکوت
جعفر مدرس صادقی در کتاب چشمهایش و ملکوت، به دو نویسندهی تاثیرگذار ادبیات معاصر فارسی پرداخته که شباهت چندانی با یکدیگر ندارند. بزرگ علوی، مردی اجتماعی بود و خود را درگیر مسائل فرهنگی و سیاسی روز میکرد، در حالی که بهرام صادقی، بهمرور زمان به انزوا و دوری از فعالیتهای سیاسی تمایل پیدا کرد. با این حال، نویسنده یک المان مشترک مهم بین این دو را یافته و روی آن تاکید میکند: اینکه جامعه به هیچیک فرصت کافی نداد و در نتیجه، هر دو در نهایت از دغدغههای ابتدایی خود دست کشیدند.

کتاب چشمهایش و ملکوت، ابعاد مختلف آثار بزرگ علوی و بهرام صادقی مثل شخصیتپردازی، نثر و طنز را با توجه به رابطهی داستان و واقعیت و تجربیات این دو نویسنده شرح میدهد. به زعم جعفر مدرس صادقی، بزرگ علوی، داستان دیگران را روایت میکرد و دغدغههای سیاسی خود را به اشتراک میگذاشت، در حالی که بهرام صادقی با مضامینی چون وهم، مرگ و پوچی دست و پنجه نرم میکرد.
سایه زندان و مهاجرت بر تفکر بزرگ علوی
نویسنده در کتاب چشمهایش و ملکوت، نشان میدهد که چگونه تجربیاتی مثل فعالیتهای سیاسی، زندان، عشق و مهاجرت در شکلگیری جهانبینی بزرگ علوی تاثیر گذاشتند. بزرگ علوی به علت فعالیتهای سیاسی، سالهای بین 1316 تا 1320 را در زندان گذراند. پس از آزادی، به نگارش داستانهای انتقادی روی آورد و زندانیان دیگر را دستمایه روایات خود ساخت. او پس از مهاجرت به آلمان در سال 1332 نیز این روند را ادامه داده و رنج و دوری از وطن را دستمایه آثار خود قرار داد.
نقد آثار بزرگ علوی بخش مهم از کتاب حاضر را شامل میشود. نویسنده نشان میدهد که چگونه راوی رمان چشمهایش با کنجکاوی خود، بار توضیح و توصیف فضای سیاسی این کتاب را برعهده گرفته و فضای خفقانآور و تاریک تهران و مردمش را به تصویر میکشد. در قسمتی دیگر، جعفر مدرس صادقی، پیکان نقد خود را متوجه کتاب پنجاه و سه نفر کرده و آن را نشانهی وفاداری بزرگ علوی به آرمانهای حزب توده و تقلیل داستاننویسی به تبلیغات سیاسی میداند.
بهرام صادقی؛ از طنز و افسانهسرایی تا مالیخولیا
بخش دیگر کتاب چشمهایش و ملکوت، مختص به کتابهای بهرام صادقی است. به زعم نویسنده، بهرام صادقی در بسیاری از آثار خود، تلاش میکرد تا از واقعیت فاصله گرفته و جهان ذهنی، ناشناخته، انتزاعی و وهمآلود را به نمایش بگذارد، اما به شکلی متناقض، این مسیر دوباره او را به واقعیت پیوند میداد. این دوری از واقعیت در آثاری چون تدریس در بهار دلانگیز و ملکوت با حضور شخصیتهایی که هویت و سرنوشت مبهم و نامهای نمادین دارند پررنگتر میشود.

نویسنده یادآوری میکند که طنز و افسانهسرایی، از ویژگیهای اصلی نثر بهرام صادقی بود که بهمرورزمان جای خود را به تاریکی و پوچی آثار مشهورتر او دادهاند. او معتقد است که فضای روشنفکری دههی 40، اهمیت بهرام صادقی را به رمان ملکوت و مجموعهی سنگر قمقمههای خالی تقلیل داده و توانایی او در طنزنویسی حاضر در داستانهایی چون نمایش در دو پرده را نادیده گرفت.
خرید کتاب چشمهایش و ملکوت نشر مرکز را به تمامی علاقهمندان به نقد ادبی، ادبیات معاصر ایران و به ویژه آثار بزرگ علوی و بهرام صادقی پیشنهاد میکنیم.
کتاب چشمهایش و ملکوت برای شما مناسب است اگر
- به آثار بزرگ علوی علاقه داشته و میخواهید تاثیر تجربیات زندگی او مثل زندان و مهاجرت را بر نوشتههایش درک کنید.
- داستانهای بهرام صادقی برایتان جذابیت دارند و قصد دارید تا سیر تغییر سبک او را از دید یکی از نویسندگان شناختهشده معاصر دنبال کنید.
- پژوهشگر ادبیات بوده و به کتابی برای تحقیق دربارهی فضای روشنفکری پیش از انقلاب و حلقههای ادبی آن دوره نیاز دارید.
در بخشی از کتاب چشمهایش و ملکوت: بزرگ علوی و بهرام صادقی: مروری بر همه داستانها میخوانیم
خودِ نویسنده اگر این حرفها را میشنید، به ریش ما میخندید. او حتا در قید این قضیّه نبوده است که دلیلی برای چپ افتادن مردم شهر با شیخ پیدا کند یا اگر پیدا کرده است، توضیحی در این باره بدهد. حکایتی به گوش او خورده است و حالا دارد این حکایت را به شیوهی خودش برای ما تعریف میکند. بدون هیچ تجسّس و تحقیقی و بدون هیچ تلاشی برای بازآفریدن یک داستان واقعی و باورکردنی. فقط یک نفر توی شهر به این بزرگی داوطلب میشود که این تازهوارد را پیش شیخ ببرد، «جوان» سوار خر و آن یک نفر پیاده، و با یک چرخش ناگهانیِ دیدگاه روایت در پایان داستان و وقتی که دارند از مقابل کاروانسرایی عبور میکنند، کاروانسرادار است که به ما خبر میدهد که آن پیاده «خودش است، شیخ بهائی است.»
بهرام صادقی اهل تحقیق و تجسّس نبود. نویسندهی متفنّنی بود که در عرصههای مختلفی دست به تجربه زد و استعداد او در عرصهی طنزنویسی و افسانهسرایی که در چندتا از داستانهای قبل از «ملکوت» تجلّیِ بارزی یافته است، بعد از «ملکوت» رو به افول رفت. در «ملکوت» و داستانهای بعد از «ملکوت»، قوّهی تخیّل و استعداد نویسنده همه در جهت ایجاد فضاهای تیره و تار و مالیخولیایی به کار رفته است و نه در طنز و افسانهسرایی، و نشانههایی از این افول در داستانهایی هم که پیش از «ملکوت» به چاپ رسیدهاند به چشم میخورد. در مثال بالا، یک حداقلی از نیروی تخیّل لازم بود تا تصویر قابل رؤیتی از آن جوان «عجیب» به ما بدهد. فقط وقتی که نیروی تخیّلی در کار نباشد، نویسنده به صفتهای موهومی از قبیل «نجیب» و «عجیب» و «خوب» و «بد» و «زشت» و «زیبا» متوسّل میشود و در نتیجه آن چه قرار است به ما نشان بدهد در جهانی تیره و تار و غیر قابل رؤیت رها میشود جهانی که اجزا و ابعاد آن در پُشت پردهای از دود و غبار و مِه پنهان است.
بله






















