کتاب یک روز مانده به عید پاک یک مجموعه داستان خواندنی از نویسندهی دوستداشتنی ایرانی، زویا پیرزاد است؛ مجموعهای از سه داستان کوتاه و مستقل که همگی در یک خط رواییِ به هم پیوسته زندگی مردی ارمنی به نام «ادموند» را بازگو میکنند؛ هر داستان، یک برش روایی است: اولی مربوط به سالهای کودکی، دومی متعلق به دوران میانسالی و سومی هم از دل روزگار کهنسالی.
دربارهی کتاب یک روز مانده به عید پاک
هر داستان فرصتی تازه برای آزمودن زندگیهای ناآزموده است. در کتاب یک روز مانده به عید پاک، این بار قرار است از قاب چشمان ادموند جهان را بنگریم، مردی که از آغاز زندگی خود را در میان اجتماع کوچکی از اقلیتهای مذهبی دید. زندگی به عنوان یک مرد ارمنی میتواند زایندهی ماجراهای بسیاری باشد. صحبت از جهانهای فکری مختلف است که با خط حایلی نامرئی افراد را از یکدیگر سوا میکند. در این مجموعه داستان اجتماعی از زویا پیرزاد قرار است زیستن در دل یکی از همین جهانها را تجربه کنیم.
کودکی ادموند از خیلی جهات شبیه به دیگر بچههای همسنوسالش بود، با این حال از همان سالها هم میشد ردپای تفاوتهای او به عنوان پسربچهای مسیحی را در زندگیاش پیدا کرد، مخصوصاً زمانی که دوستی و رفاقت عمیقی میان او و طاهره، دختر سرایدار مدرسه ریشه دواند.
داستان «هستههای آلبالو» در این مجموعه داستان، تصویری از شکستن و فروریختن دیوارههای ظریف کودکی و چیده شدن بنای زمخت بزرگسالی است و ادموند این مرحلهی سخت را درست از دل رفاقت متفاوتش با طاهره تجربه میکند و به این ترتیب جرقهی آغازین مجموعهداستان زویا پیرزاد رقم میخورد.

نقد کتاب یک روز مانده به عید پاک: مصاف عشق و عقیده
داستان دوم از این مجموعه داستان معاصر ایرانی زمانی آغاز میشود که چهرهی ادموند دیگر شباهتی به روزهای شاد و بیپیرایهی کودکی ندارد. پسربچهی دیروز حالا به مردی تنومند تبدیل شده، ازدواج کرده و پدر یک دختر زیبا به نام آلنوش است. او حالا خود مدیر یک مدرسهی ارامنه است، درست مانند همان مدرسهای که سالها پیش در آن با طاهره روبهرو شده بود. اما حالا گذشتهها گذشته و نوبت به ماجراهای تازه رسیده.
چالشهای زندگی به عنوان یک اقلیت مذهبی اصلا قابل مقایسه با دغدغه و دلمشغولیهای پدرانه نیست. آن هم پدر فرزندی که در دوراهی جامعهای مختلط از افراد گوناگون قرار گرفته. اما آیا داشتن عقاید مختلف و اعتقادات ناهمسو میتواند روی دفتر عشق دلدادهها خط بیندازد؟ در داستان دوم کتاب یک روز مانده به عید پاک نشر مرکز، یعنی داستان گوشماهیها، بهتر خواهیم فهمید.
نگاهی به کتاب زویا پیرزاد: سه پله، یک ساختمان
زویا پیرزاد به عنوان یک نویسندهی ارمنیتبار ایرانی به خوبی توانسته میان تجربهی زیستهی خود و آنچه شخصیت داستانیاش ادموند از سر میگذراند خط اتصالی ایجاد کند و این تصویر آشنا و ملوس را با همان دستخط ساده و بیآلایش همیشگیاش به نمایش در بیاورد. او همچنین در داستان سوم کتاب یعنی بنفشههای سفید، ما را به روزگار پیری ادموند خواهد برد، حالا ادموند فارغ از هرآنچه گذشته، باید خود را برای دغدغههای ذهنی تازهای آماده کند.
آنچه که میتواند خوانندهی پروپاقرص ایرانی را به خواندن و خرید کتاب یک روز مانده به عید پاک زویا پیرزاد ترغیب کند نه فقط یک سوژهی متفاوت و ماندگار بلکه شیوهی روایت زویا پیرزاد و ساختمان روایی این کتاب است، ساختمانی با سه طبقه که در عین مستقل بودن با یک راهپله به یکدیگر مرتبط میشود.
به این ترتیب خوانندهی این اثر میتواند هر داستان کوتاه را در قامت اثری جداگانه بخواند و یا با مرور یکپارچهی کتاب تجربهی تازهای از خواندن یک رمان اجتماعی ایرانی برای خود بسازد. این مجموعهی داستانی با تلاش نشر مرکز به دست علاقهمندان میرسد.
کتاب یک روز مانده به عید پاک برای شما مناسب است اگر
- از دنبالکنندگان مجموعه داستانهای ایرانی به ویژه آثار منتشر شده از بهترین نویسندگان معاصر ایران و بهترین نویسندگان زن ایرانی هستید.
- به دنبال مرور رمانها و داستانهای کوتاهی هستید که به موضوع تقابلها و پیوندهای میان فرهنگهای مذهبی و قومی میپردازند.
- در حال ساختن فهرستی از بهترین کتابهای زویا پیرزاد در مجموعهی کتابهای خواندهشدهی خود هستید.
در بخشی از کتاب یک روز مانده به عید پاک میخوانیم
مادرم که از خیاطى متنفر بود براى اتاقش پردههاى گلدار دوخت و روتختى از پارچهى پرده. روى قفسهى دیوارى بالاى تختخواب کتابهایش را چید و چند جعبهى کوچک که توى هر کدام چیزى بود: طرههایى از موهاى زمان نوزادى من، دو تا از دندان شیرىهایم، انگشتانهى نقرهى مادربزرگش، یک لنگه جوراب زمان بچگى خودش. حالش اگر خوش بود مرا به اتاقش راه مىداد. پشت میز کوچک کنار پنجره مىنشستم و تکالیف مدرسه را انجام مىدادم. اتاق مادر همیشه بوى خوبى مىداد و من پشت میز کوچک حاضر بودم هزار صفحه مشق بنویسم. مادرم روى صندلى روبهروى پنجره مىنشست. یا کتاب مىخواند یا دست مىگذاشت زیر چانه، آرنج روى درگاهى پنجره، به حیاط مدرسه و قبرستان نگاه مىکرد. گاهى زیر لب آواز مىخواند. گاهى هم گلدوزى مىکرد. گلدوزىهایش را به هیچ کس نشان نمىداد. تک و توک توى اتاق خودش مىانداخت. روى میز یا دستههاى صندلى یا توى قفسهى دیوارى بالاى تخت. شاید فقط من مىدانستم که همهى گلدوزىها را اتو کشیده و مرتب مىچیند توى صندوق چوبى اتاقش. صندوق چوبى کلید خیلى بزرگى داشت که هر بار توى قفل مىچرخاندیش، تک زنگ خفهاى مىزد. گاهى مادر اجازه مىداد قفل را باز و بسته کنم و صداى زنگ را بشنوم. روز یکى از تولدهاى مارتا، مادرم صندوق چوبى را با همهى گلدوزىها به مارتا هدیه داد.
مارتا نگاهش برق زد. «اینها را خودتان دوختهاید؟» مادرم سر تکان داد. مادربزرگ و عمه دهانشان از تعجب باز ماند.
آلِنوش سرش را کرده بود توى گنجه. «بهزاد اگر ببیندش عاشقش مىشود. اینها را بگیر!»
چند تا سنجاقسرِ زنگزده گذاشت توى دستم و خم شد دوباره دست کشید به پایهى شکستهى گنجه. «کاش بهزاد اینجا بود، حتماً درستش مىکرد.»
بله





















