کتاب کودکی به نام این یک اثر اتوبیوگرافی به قلم دیوید پلزر است که در آن روایتی حقیقی و تکاندهنده از دوران کودکی خود تعریف میکند. مادر الکلیِ دیوید، او را تا پای مرگ شکنجه میداد و درحالیکه دیوید مجبور بود این عذاب هرروزه را تحمل کند، کسی از بیرون از جهنمِ خانهی آنها اطلاعی نداشت. این اثر که از پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمز بوده، یک روایت الهامبخش از شهامت کودکی است که تقلا کرد تا زنده بماند.
دربارهی کتاب کودکی به نام این
دیوید برای مادرش یک پسر نبود، یک برده بود؛ بردهای که حتی اسم هم نداشت و او را «این» صدا میزدند. دیوید پلزر در کتاب کودکی به نام این با یک روایت تکاندهنده و بیپرده، روایت خود را از آنچه در دوران کودکی تجربه کرده، بهدقت شرح میدهد. او در تمام سالهایی که تحت آزار و اذیت مادر معتاد به الکل و از لحاظ روانی ناپایدارِ خود قرار داشت، تنها یک رویا در سر میپروراند: رویای داشتن کسی که او را دوست داشته باشد، از او مراقبت کند و او را پسر خود بنامد.
این اثر یک خودزندگینامه یا همان اتوبیوگرافی است که در زیر متن خود تلاش یک کودک برای بقا و شهامتش برای زنده ماندن را به تصویر میکشد. کودکی که توانست بر محیط پررنج و بیرحمی که در آن زیست میکرد، فائق آید و راه خود را برای درست زندگی کردن پیدا کند. این اثر سندی تکاندهنده از تابآوری انسان در برابر هولناکترین شرایط ممکن است.
کودکی به نام این؛ روایتی از کابوس پشت درهای بسته
دیوید پلزر تجربهی وحشتناک زندگی در خانهای را بازگو میکند که برای او به میدان بازیهای بیرحمانهی مادرش تبدیل شده بود. مادر او که با اعتیاد به الکل و نابسامانی روانی دستبهگریبان بود، دیوید را به شکل یک برده نگاه میکرد. او روزهای خود را در زیرزمین، با لباس پاره و گرسنگی مداوم میگذراند و ناچار بود به تهماندهی غذای حیوانات خانگی بسنده کند.
نقطهی عطف زندگی او زمانی رقم خورد که مسئولان مدرسه متوجه آثار کبودی او شدند. نویسنده در خودزندگینامهی کودکی به نام این بیان میکند که او پیشتر برای پیشگیری از دردسر، حقیقت را پنهان میساخت؛ اما این بار پلیسها مداخله میکنند، او را از آن کابوس نجات میدهند و مسیر آزادی و شروع دوبارهای را برایش باز میکنند.

دیوید پلزر جزئیات شکنجهها و رنجهای خود را با بیانی بسیار صریح و بدون پردهپوشی شرح میدهد؛ امری که شاید مطالعهی آن را برای برخی خوانندگان دشوار کند. این اثر بهعنوان یکی از کتابهای کلیدی در حوزهی کودکآزاری شناخته میشود و با وجود اینکه برخی اعضای خانوادهی پلزر در سالهای بعد صحت برخی بخشها و جزئیات آن را زیر سؤال بردند، همچنان بهعنوان اثری اثرگذار و هشداردهنده در این زمینه اعتبار خود را حفظ کرده است.
برای خواندن یک اثر تکاندهنده و با روایتی واقعی درمورد کودکآزاری، خرید کتاب کودکی به نام این میتواند یک گزینهی مناسب و در عین حال سخت باشد. این اثر اتوبیوگرافی را سرور قاسمی ترجمه کرده و نشر چشمه آن را منتشر و در دسترس علاقهمندان قرار داده است.
جوایز و افتخارات کتاب کودکی به نام این
- برندهی جایزهی لینکلن در سال 2005
- کتاب پرفروش بینالمللی
- از کتابهای پرفروش نیویورک تایمز در چندین سال مختلف
کتاب کودکی به نام این برای شما مناسب است اگر
- به دنبال خواندن اتوبیوگرافیهای معروف هستید و از خواندن کتابهای خودزندگینامهای لذت میبرید.
- میخواهید کتابی در زمینهی کودکآزاری با یک روایت واقعی بخوانید.
در بخشی از کتاب کودکی به نام این: شهامت یک کودک برای زنده ماندن میخوانیم
من همیشه سرم را تکان مىدادم، با ترس، چیزى را که مىخواست بشنود، مىگفتم. سپس سرم فریاد مىکشید تا آن کلمات را در حضور پدر برایش تکرار کنم. بیشتر اوقات اصرار داشت اگر نمىتوانستم چیزى بهیاد آورم از خودم کلماتى بسازم. این بهشدت مرا آزار مىداد چون مىدانستم که در جهت جلوگیرى از کتک خوردن، به دستى ضربه مىزدم که غالباً مرا تغذیه کرده بود. در آغاز، سعى کردم براى پدر توضیح دهم چرا مجبور بودم علیهاش دروغ بگویم. و او به من گفت که درک مىکرد، ولى سرانجام دانستم که ایمانش را به من از دست داد. بهجاى اینکه برایش احساس تأسف کنم، بیشتر از او نفرت پیدا کردم.
پسرهایى که در طبقهى بالا زندگى مىکردند دیگر برادرانم نبودند. گاهى اوقات طى سالهاى گذشته، توانستند تا حدى به من دلگرمى بدهند. ولى در تابستان 1972 نوبتى مرا کتک مىزدند و از اینکه خودى نشان بدهند لذت مىبردند. مشخص بود که نسبت به بردهى خانواده احساس برترى مىکردند.
وقتى به من نزدیک مىشدند، قلبم مثل سنگ سخت مىشد، و مطمئنم آنها تنفرى را که در صورتم نقش مىبست مىدیدند. در یک پیروزى نادر و توخالى، همین که یکى از آنها خودش را بهرخم مىکشید، از میان دندانهایم کلمهى «مادرسگ» را زیرلبى نثارشان مىکردم. مطمئن مىشدم صدایم را نشنوند. از همسایهها، خویشان و هر کس دیگرى که هرگز مرا و وضعیتى را که در آن زندگى مىکردم مىشناخت، منزجر شدم. تنفر تنها چیزى بود که برایم باقى ماند.
در عمق روحم، از خودم بیشتر از هر کس دیگرى نفرت داشتم. به این باور رسیدم که همهى چیزهایى که برایم یا در اطرافم اتفاق افتاده بودند تقصیر خودم بود چون اجازه داده بودم اینقدر طولانى شود. چیزى را که دیگران داشتند مىخواستم، ولى راه بهدست آوردنش را نمىدیدم، پس از آنها بهخاطر داشتنش نفرت داشتم. مىخواستم قوى باشم، ولى در باطن مىدانستم ضعیفالنفس هستم.
بله



















