کنت اوپل در کتاب برادرخوانده، داستان نوجوانی به اسم بن را روایت میکند که با ورود یک شامپانزه به خانهشان، با پرسشهایی تازه دربارهی خانواده، علم و معنای انسانیت روبهرو میشود. نویسنده در این رمان برندهی جایزهی کتاب سال نوجوانان انجمن کتابخانههای کانادا، احساسات انسانی را بررسی میکند و مخاطب را به اندیشیدن دربارهی مرزهای ارتباط میان انسان و حیوان دعوت میکند.
دربارهی کتاب برادرخوانده
ورود زان، بچه شامپانزهای هشت روزه به خانه، زندگی بن، شخصیت اصلی کتاب برادرخوانده (Half Brother) اثر کنت اوپل (Kenneth Oppel)، را زیرورو میکند. بن سیزدهساله و تنها بچهی خانواده است. مادر او، زان را از مرکز نگهداری حیوانات به خانه میآورد و پدرش، ریچارد تاملین، روانشناس رفتاری و پژوهشگری نامی، به منظور پیگیری پژوهشی علمی، خانواده را به ویکتوریا در کانادا منتقل میکند. تغییراتی بزرگ که زندگی بن نوجوان را حسابی تحت تاثیر خود قرار میدهد.
پدر بن قصد دارد این موضوع را بررسی میکند که آیا شامپانزهها میتوانند زبان اشارهی انسانها را یاد بگیرند یا خیر. بدین منظور، او میخواهد زان را مانند یک کودک انسان رشد دهد؛ با خانواده زندگی کند، آموزش ببیند و بهجای آنکه صرفا موضوع یک آزمایش باشد، عضوی از یک محیط خانوادگی واقعی باشد.
از یک پروژهی تحقیقاتی تا پیوند عمیق انسانی
قهرمان کتاب برادرخوانده در ابتدا از حضور این بچه شامپانزه، چندان راضی نیست. او احساس میکند که نقل مکان خانواده، تغییر مدرسه و محیط زندگیاش، همگی بدون موافقت او اتفاق افتاده و صرفا برای پیشرفت یک پرژهی علمی بوده. با این وجود، به تدریج رابطهای میان بن و زان شکل میگیرد؛ رابطهای که فراتر از یک ارتباط میان انسان و حیوان است.
با گذشت زمان، بن کمکم زان را مانند یک برادر کوچکتر میبیند و متوجه میشود پشت این آزمایش، موجودی زنده با احساسات، نیازها و شخصیتی مستقل قرار دارد. در این میان، بحرانهای دوران نوجوانی بن نیز نقشی پررنگتر در قصه به خود میگیرند؛ او باید جایگاه خود در خانواده، رابطهاش با والدین و تصویرش از خودش را دوباره تعریف کند و بتواند در میانهی تمامی تغییرات ریزودرشت زندگیاش، نقطهای برای اتکا بیابد.

نگاهی متفاوت به مفهوم خانواده در کتاب برادرخوانده
کنت اوپل در کتاب برادرخوانده، از یک پژوهش علمی، برای پرداخت به وضعیتی انسانی بهره میبرد. او نشان میدهد که خانواده فقط بر پایهی پیوندهای زیستی شکل نمیگیرد، بلکه میتواند از دل توجه، محبت و مسئولیتی که نسبت به دیگری احساس میکنیم، شکل بگیرد. رابطهی بن و زان، نگاه خواننده را به مفهوم برادری، تعلق و همدلی، بسط میدهد.
کنت اوپل علاوه بر پرداختن به رابطهی انسان و حیوان، تلاش دارد تا تصویری دقیق از تجربهی نوجوانی نیز ارائه کند؛ دورهای که فرد در آن با تغییرات درونی و بیرونی عدیدهای روبهرو میشود. بن در طول داستان از نوجوانی ناراضی و سردرگم به شخصیتی تبدیل میشود که توانایی تصمیمگیری، همدلی و پذیرفتن مسئولیت را پیدا میکند.
خرید کتاب برادرخوانده شما را با داستانی جذاب و آموزنده روبهرو میکند؛ روایتی درگیرکننده از پسری نوجوان که در دل رابطهای نامتعارف با یک شامپانزه، معنای خانواده، تعلق و انسانیت را دوباره کشف میکند. این اثر توسط سیمین زرگران به فارسی ترجمه شده و انتشارات کتاب چ آن را منتشر کرده است.
جوایز و افتخارات کتاب برادرخوانده
- برندهی جایزهی کتاب سال کودکان CLA در سال 2011
- نامزد جایزهی گنبد طلایی ورمونت در سال 2012
- برندهی جایزهی کتاب کودکان روث و سیلویا شوارتز در سال 2011
- برندهی جایزهی کتاب سال نوجوانان انجمن کتابخانههای کانادا در سال 2011
- نامزد جایزهی کتاب نوجوان Manitoba در سال 2012
- برندهی جایزهی OLA Red Maple در سال 2012
نکوداشتهای کتاب برادرخوانده
- این کتاب ادبیات نوجوان، شگفتانگیز و منحصربهفرد بود و انتخابی عالی برای هر مخاطب نوجوانی است. (کاربر آمازون)
- این رمان نوجوان آنقدر شگفتانگیز بود که احساس کردم باید دربارهاش بنویسم. نهتنها داستانی پرکشش دارد که بهسختی میتوان زمینش گذاشت، بلکه یک سفر احساسی است که در چندین بخش مرا به گریه انداخت. کتاب به موضوعات مهم و جدی میپردازد و خواننده را وادار میکند از زوایای مختلف به مسائل نگاه کند، اما در عین حال روایت آن بسیار روان و خواندنی باقی میماند. (کاربر آمازون)
کتاب برادرخوانده برای شما مناسب است اگر
- به داستانهای نوجوانانهای علاقه دارید که به موضوعاتی چون بحران هویت نوجوانی و رشد شخصی میپردازند.
- به قصههایی پیرامون رابطهی انسان و حیوان علاقه دارید.
- به ادبیات نوجوان علاقه دارید و آثاری با دستمایهی تغییر، دوستی و مسئولیتپذیری را میپسندید.
در بخشی از کتاب برادرخوانده میخوانیم
با دیدن تابلوِ چوبی، که دورتادورش گُل چسبانده بودند، متوجه شدم وارد ویندرمر شدهایم. از همان اول فهمیدم که محلهی بسیار جالبی است. از جایی که زندگی میکردیم خیلی دور نبود و انگار همهی این چیزها از قبل برنامهریزی شده بود. آنجا کمی به جنگل شبیه بود؛ پُر از درخت و گیاه. همهی خانهها خیلی زیبا بودند، با پنجرههای جلوآمده، محوطههای قشنگِ چمنی، تپههای گُل، و مسیرهای سنگی که همهجا دیده میشدند.
تعجب نمیکردم اگر یکدفعه کوتولهای با کلاهِ قرمز ظاهر شود تا پنجرهها را بشوید و مسیرهای پهنِ جلوِ خانهها را تمیز کند و همهی ماشینهای نو را برق بیندازد.
دومین هفتهی ماه اوت بود، دکتر گادوین، رئیس دپارتمان روانشناسی، ما را به میهمانی در فضای باز خانهشان دعوت کرده بود. گویا او یک پسر همسن من داشت به نام دیوید. من جلو پیش بابا نشسته بودم و مامان هم روی صندلی عقب نشسته بود و زان را بغل کرده بود.
بابا از مامان پرسید: «دوست داری اینجا زندگی کنیم؟»
مامان گفت: «داد میزنه که تازهبهدوران رسیدهند.»
مامان از خانوادهی ثروتمند و بااصلونسبی بود، یعنی خانوادهای در منطقهی رُزدیل که از قدیم ثروتمندنشین بوده است. او از آقازادهها و خانوادههای ثروتمندِ بااصلونسب متنفر بود، چون پُرافاده و تنبل و سختگیر بودند؛ اما از تازهبهدورانرسیدهها هم بدش میآمد، چون آنها هم فقط دوست داشتند خودنمایی کنند - در واقع اعتقاد داشت اگر نوکیسهها خیلی مراقب نباشند، ممکن است وضعشان حتی از ثروتمندان بااصلونسب هم بدتر شود.
بله
























