کتاب سرود کریسمس یکی از مشهورترین و ماندگارترین داستانهای چارلز دیکنز است؛ روایتی خیالانگیز و وهمآلود که در دل یک شب کریسمس، زندگی مردی خسیس و منزوی را دگرگون میکند. دیکنز با ترکیب ارواح، خاطرات و آیندهای هولناک، داستانی دربارهی انسانیت، تنهایی و فرصت دوباره خلق کرده است؛ داستانی که پس از گذشت سالها همچنان خواننده را به فکر کردن دربارهی زندگی و انتخابهایش وامیدارد.
دربارهی کتاب سرود کریسمس
اگر میتوانستید تمام زندگیتان را مثل یک صحنهی سینما از بیرون تماشا کنید، چه چیزی میدیدید؟ چارلز دیکنز در داستان سرود کریسمس ما را به شبی اسرارآمیز و فراموشنشدنی میبرد که در آن یک مرد تنها مجبور میشود با تمام چیزهایی در زندگیاش روبهرو شود که سالها از دیدنشان فرار کرده است.
اسکروج، تاجر ثروتمند و خسیس لندن، از آن آدمهایی است که انگار هیچچیز در دنیا برایش مهم نیست جز پول. او از آدمها فاصله گرفته، از شادی بیزار است و حتی کریسمس را چیزی جز اتلاف وقت نمیداند. برای اسکروج، محبت یک حماقت است و بخشیدن پولی که میتوان نگهش داشت، کاری بیمعنا است. اما شبی اتفاقی رخ میدهد که تمام نظم زندگی او را به هم میریزد.
شبی که مردگان بازمیگردند
پس از سالها، روح شریک سابقش، جیکوب مارلی، به سراغ او میآید؛ مردی که در زمان حیات درست شبیه اسکروج بوده و اکنون محکوم است تا ابد زنجیرهایی را حمل کند که خودش در طول زندگی ساخته است. مارلی به اسکروج هشدار میدهد که اگر تغییر نکند، سرنوشت مشابهی در انتظار اوست... و این تازه آغاز ماجرای کتاب سرود کریسمس چارلز دیکنز است.
اسکروج در ادامهی داستان با سه روح روبهرو میشود؛ روح کریسمس گذشته، حال و آینده. هرکدام او را به جایی میبرند که ترجیح میداد هرگز نبیند: خاطراتی که زمانی برایش عزیز بودند، زندگی آدمهایی که بیرحمانه نادیده گرفته است و سرانجام، آیندهای سرد و خاموش که در آن مرگش برای هیچکس اهمیتی ندارد.
سه روح کریسمس و فرصتی برای تغییر
چارلز دیکنز در دل این داستان شبحوار و خیالانگیز، قصهای دربارهی پشیمانی، تنهایی، فقر، مرگ و امکان دوباره شروع کردن روایت میکند. کتاب سرود کریسمس داستان لحظهای است که انسان ناگهان میفهمد زندگیاش به چه چیزی تبدیل شده و از خود میپرسد که اگر هنوز فرصتی باقی مانده باشد، آیا میتوان همه چیز را از نو ساخت؟

این کتاب که نخستین بار در سال 1843 منتشر شد، یکی از ماندگارترین داستانهای چارلز دیکنز است؛ داستانی که در طول سالها بارها به فیلم، نمایش و آثار تصویری تبدیل شده و همچنان خوانندگان را با همان پرسش قدیمی روبهرو میکند که اگر امشب آخرین شب زندگیتان باشد، دوست دارید فردا مردم شما را چگونه به یاد بیاورند؟
خرید کتاب سرود کریسمس نشر مرکز با ترجمهی فرزانه طاهری فرصتی است برای خواندن یکی از ماندگارترین داستانهای کلاسیک چارلز دیکنز؛ داستانی رازآلود و تاثیرگذار دربارهی تغییر، پشیمانی و فرصت دوباره. اگر به ادبیات کلاسیک و داستانهای فانتزی و ماورایی علاقه دارید، این کتاب میتواند انتخابی جذاب برای شما باشد.
اقتباسهای سینمایی از کتاب سرود کریسمس
کتاب چارلز دیکنز بارها به سینما و تلویزیون راه یافته و الهامبخش اقتباسهای گوناگونی بوده است. یکی از مشهورترین آنها فیلم سرود کریسمس 2009 در ژانر فانتزی به کارگردانی رابرت زمکیس و با بازی جیم کری و گری اولدمن است؛ اقتباسی تماشایی که فضای وهمآلود داستان دیکنز را با جلوههای ویژهای جذاب و خیرهکننده به تصویر کشیده است. اخیرا نیز اقتباس تازهای با عنوان «Ebenezer: A Christmas Carol» با بازی جانی دپ در نقش اسکروج ساخته شده و قرار است در نوامبر سال 2026 اکران شود.
کتاب سرود کریسمس برای شما مناسب است اگر
- به ادبیات کلاسیک و داستانهای ماندگار علاقه دارید.
- داستانهای فانتزی، ماورایی و رازآلود را دوست دارید.
- به آثار چارلز دیکنز و داستانهایی مانند «الیور توئیست» و «آرزوهای بزرگ» علاقهمندید.
- به دنبال یک داستان کوتاه و تاثیرگذار برای نوجوانان و بزرگسالان هستید.
در بخشی از کتاب سرود کریسمس: به نثر؛ داستان ارواح کریسمس میخوانیم
شاید اگر کسی میتوانست از اسکروج بپرسد که چرا، اسکروج نمیتوانست به او پاسخ بدهد؛ اما تمایل خاصی داشت که روح را کلاهبرسر ببیند؛ و از او تقاضا کرد آن را بر سرش بگذارد.
روح فریاد زد: «چی! به همین زودی میخواهی با دستهای اینجهانیات نوری را که از من ساطع میشود خاموش کنی؟ همین بسات نیست که یکی از آنها هستی که شهواتشان این کلاه را ساخته است، و مرا واداشته که سلسلهدرسلسله سالها آن را تا زیر ابروانم پایین بکشم!»
اسکروج با احترام تمام منکر شد که هرگز قصد اهانت داشته یا اصلاً خبر داشته که به میل خود در دورهای در زندگیاش «کلاه بر سر» روح گذاشته است. بعد به خود جرئت داد که بپرسد به چه کاری به آنجا آمده است.
روح گفت: «برای بهروزی تو!»
اسکروج اظهار کرد که بسیار سپاسگزار است، اما بیاختیار با خود گفت که احتمال حصول چنین نتیجهای با یک شب استراحتِ بیوقفه بالاتر خواهد رفت. حتماً روح صدای فکر کردنش را شنیده بود که بلافاصله گفت:
«پس برای نجاتت. حواست را جمع کن!»
دست زورمندش را وقت گفتن این حرف دراز کرد و آرام بازوی او را گرفت.
«بلند شو! و با من بیا!»
بیهوده بود اگر اسکروج ملتمسانه میگفت که هوا و زمان مساعدی برای پیادهروی نیست؛ که رختخواب گرم است و دمای هوا خیلی پایینتر از نقطهی انجماد؛ که جز دمپایی و ردای خانه و شبکلاه چیزی بر تن ندارد؛ و اینکه کمی هم چاییده است. در برابر فشار دست، هرچند به لطافت دستی زنانه بود، نمیشد مقاومت کرد. بلند شد، اما چون دید که روح به طرف پنجره بهراه افتاده است، تضرعکنان به ردای خود چنگ زد.
اعتراض کرد که: «من فانیام و ممکن است بیفتم.»
بله






















