نقد، بررسی و نظرات کتاب صوتی بادها - ماریو بارگاس یوسا
4.4
57 رای
صادق حسن پور رحیم آبادی
۱۴۰۵/۰۶/۰۴
00
بادها برای من بیشتر از اینکه یک داستان معمولی باشه شبیه یک گفت و گوی درونی و تلخ درباره گذر زمان، پیری، تنهایی و تغییر آدم هاست چیزی که اولش شاید کمی عجیب و حتی پراکنده به نظر بیاد کم کم تبدیل میشه به روایتی که آدم رو وادار می کنه به بعضی چیزهای خیلی ساده ولی مهم زندگی دوباره فکر کنه به نظرم نقطه قوت کتاب همین نگاه بی پرده و بدون تعارف نویسنده هستش نه سعی می کنه پیری رو زیبا جلوه بده و نه از بیان بخش های ناخوشایند زندگی فرار می کنه بعضی قسمت ها ممکنه برای همه جذاب نباشه و ریتم روایت هم گاهی کند بشه ولی اگر با حوصله گوش بدی لایه های بیشتری از داستان خودشون رو نشون میدن در مورد نسخه صوتی هم صدای راوی به نظرم با فضای اثر هماهنگه و مخصوصاً در بخش های تأملی حس تنهایی و سردرگمی شخصیت رو خوب منتقل می کنه از اون کتاب هاست که شاید بعد از تموم شدنش بگی خب داستان خاصی اتفاق نیفتاد ولی چند ساعت بعد متوجه میشی هنوز داری به بعضی حرف هاش فکر می کنی برای من جذابیت اصلی بادها دقیقاً همین بود.
"باد ها" از اون کتابایی نیست که بشینی راحت بخونیش و بگی خب تموم شد رفت حالا دیگه بریم پی کارمون. نه یه جورایی آدمو می بره توی فکر، البته نه از اون فکرای قشنگ و رمانتیک، بیشتر از اون مدل فکرایی که یه گوشه ذهنت ولت نمیکنه. یوسا انگار داره با خودِ زندگی کل کل میکنه؛ با پیری، تنهایی، آزادی، عشق، خاطرات و این که اصلاً ما داریم زندگی میکنیم یا فقط داریم روزا مونو بیخود پشت سر میذاریم. بعضی جاهاش با خودم گفتم خب بزرگوار، این دیگه چه جور فکراییه؟ ولی کمی بعد تر دیدم اتفاقاً همین حرفای عجیبش یه چیزایی توی ذهنمو تکون داد. کتاب یه تلخی خاصی داره، ولی تلخیش بیخود و سرسری نیست. از اون تلخی هاییه که آدم یه جاهایی می فهمه خودش هم انگار یه چیزایی رو نمیخواد ببینه و یه چیزایی رو هم خیلی بزرگ ببینه. در کل، «بادها» با وجود کوتاه بودنش برای من بیشتر از یه داستان معمولی بود؛ یه جورایی یه جور نشستن رو به روی خودم بود، بدون اینکه بتونم به راحتی از زیر فشارش فرار کنم.
کتاب که تموم شد، یه حس عجیبی می گیرید؛ نه غم، نه حسرت، یه جور سکوت سنگین. یوسا اینجا نمی خواد حماسه ببافه، می خواد بذاره توی مغز یه پیرمرد صدساله که راه خونه اش رو گم کرده. راوی بین خاطرات و خیابون های مادرید سردرگمه و چون خودش نمی فهمه کجاست، شما هم حس می کنید دارید توی مه راه می رید. نقطه قوت کتاب دقیقاً همینه؛ دیگه خبری از اون نثر پُرشکوه یوسا نیست، جاش یه تک گویی درونیِ منگ و آشفته اومده که ترس از فراموشی رو ملموس می کنه. نکته اش اینه که یوسا پشت این ماجرای ساده، یه نیش تلخ به دنیای مدرن می زنه. جایی که سینما تعطیل شده و هنر مرده. اون جناس عنوان (باد پاییزی و باد شکم) یه شوخی سیاهِ ناجور بود که ته دلتون رو خالی می کنه. خلاصه اینکه اگه دنبال هیجان و ماجرای پرپیچ وخمی، سراغش نرید. ولی اگه دوست دارید یه نویسنده کهنه کار رو توی ضعیف ترین و انسانی ترین لحظه هاش ببینید، همین حالا بخونیدش. تمومش کردید و هنوز حس می کنید اون باد سرد آخرش تو خونه می پیچه.
داستان درباره مردی سالخورده است که در خیابان های شهری قدم می زند و به تدریج متوجه می شود که حافظه و توانایی های ذهنی اش مثل گذشته نیست. او در خلال این قدم زدن ها، زندگی گذشته اش، عشق، پیری، تنهایی و تغییرات جامعه را مرور می کند. یکی از موضوعات مهم کتاب، پیری و ترس از زوال است؛ اینکه انسان وقتی بدن و ذهنش تغییر می کند، چگونه با از دست دادن هویت، خاطرات و جایگاه خود در جهان روبه رو می شود. نویسنده در این داستان فقط درباره یک پیرمرد حرف نمی زند؛ او به تغییرات فرهنگی و اجتماعی دنیای مدرن نیز طعنه می زند. راوی احساس می کند ارزش ها و روابط انسانی تغییر کرده اند و دنیایی که زمانی می شناخته، دیگر وجود ندارد.
وقتی خودت در دهه ششم و هفتم زندگی ات باشی، نگاهت به زندگی بیش از آنکه رو به آینده باشه، رو به گذشته است، به کامیابی ها و ناکامی ها، و زندگی نزیسته. البته اگر ذهنت تو را در بیاد آوردن خاطرات گذشته یاری رساند و دچار آسیبها و بیماریهای مغزی گوناگون که منجر به دمانس (زوال عقل و فراموشی) نشده باشی. کتاب بجز یادآوری مشکلات دوران کهنسالی بخاطر ویژگیهای پدیده پیری، تلاش دارد اختلاف نسلی را هم بجهت تسلط تکنولوژیک و هم اختلاف اندیشه ای بر جنبه های گوناگون زندگی بشر نشان دهد و بنظر من موفق بوده است...
اولین اثری بود که از این نویسنده میخوندم. مواجهه شدن شخصیت با تنهایی، فقدان، جهان مدرن و مرگ احساسات متناقضی در من به عنوان یک مخاطب بیدار کرد. شاید تمام لحظاتی که “اوسوریو” مورد خطاب قرار میداد، مجادله ای که برای یافتن داشت و تمام حرفهای که در ذهنش داشت بخشی از حرفهایی باشه که ما هم دلمون می خواد بزنیم. حقیقتا به دنبال کتاب خوب و کتاب خوبی که جناب عمرانی راویگری کرده باشند میگردم و بعد شروع به گوش کردن می کنم. بی نظیر هستید و سلامت باشید. ✨
کتابی جالب و به نوعی خاص بود. کتای از پیر مردی میگوید که دچار زوال عقل شده. و در پی یافتن آدرس منزل خود و در حین جستجو، به خاطرات خود و مقایسه آن با زندگی مدرن که بشدت وابسته کامپیوتر و هوش مصنوعی است میپردازد. مقایسه بین سینما کتابخانه، روابط انسانی که وجود داشت و هم اکنون که مردم از هم فاصله گرفته اند و معنی خیلی از این روابط برایشان مفهوم نیست. ممنونم از کسانی که زحمت کشیدند تا من این کتاب را مطالعه کنم
درود به کتابراه عزیزم و صد درود به همهی کتابخونای محترم،
کتاب بادها یه کتاب خیلی کوچیک و سبکی هست من خیلی دوسش داشتم و حس میکنم یه هشدار از آیندهی نزدیک بود برامون، مثلاً انگار پیرمرد قصه، ۲۰ سال آیندمون رو داره تعریف میکنه برامون، خیلی ناراحت کننده و فکر میکنم تأثیر گذار هم هست، حداقل اگه خودمون دیر بیدار شدیم اجازه ندیم نسل بعدی به خواب بره،
به نظر من که عالی بود
حتماً پیشنهاد میکنم به همهی دوستان🌹♥️
کتاب بادها یه کتاب خیلی کوچیک و سبکی هست من خیلی دوسش داشتم و حس میکنم یه هشدار از آیندهی نزدیک بود برامون، مثلاً انگار پیرمرد قصه، ۲۰ سال آیندمون رو داره تعریف میکنه برامون، خیلی ناراحت کننده و فکر میکنم تأثیر گذار هم هست، حداقل اگه خودمون دیر بیدار شدیم اجازه ندیم نسل بعدی به خواب بره،
به نظر من که عالی بود
حتماً پیشنهاد میکنم به همهی دوستان🌹♥️
کتاب تاثیر گذاری است، انگار خودتو تو آینده میبینی، با گریستن پیرمرد اشک تو چشمام جمع میشد. تفاوت نگاه نسل قدیم و تکنولوژی جدید، تنهایی عمیق و بی کسی، یادآوری گناهی که سالها پیش اتفاق افتاده، آلزایمر و ناتوانی در سن بالا و عمق درک یه پیرمرد از مسایل و اتفاقات گذشته و حال، راستش من با پیرمرد راه رفتم، دلشوره گرفتم، گریه کردم و از اینکه راحت مرد خوشحال شدم. دنیا خیلی بی رحمه
ابتدا از حجم صداقت و فلسفه این رمان کوتاه غافلگیر شدم، نمیدونم چرا در خطوط پایانی اصلا دلم نمیخاست تمام بشه.. از تیم ماه اوا بسیار سپاسگزارم، اخرین جمله های رمان بادها، (.. چیزی موجب تسلی خاطر نمیشه..) حسن ختام تاثیرگذاری بود. در کنار ماریو بارگاس و حرفهای صادقانه اش بمانید و در کنار وی از معابر و میدانهای مادرید بگذرید و لذت ببرید.
چطوری بگم.... خواندن این کتاب برای من مثل این میمونه که داری با این پیرمرد زندگی می کنی یا اینکه خودت رو میتونی جاش بزاری... یه جاهایی از اینکه اینقدر ناتوان و تنها و پیره قلبم به درد اومد و یکسری جاها نظراتش برام جالب بود و بعضی جاها مخالفش فکر میکردم.... خوندن این کتاب بدون توفیق نیست... یه دیدگاه متفاوت از شخصی در دنیای متفاوت
صدای راوی فوق العاده دلنشین. و زیبا. و ترکیب آن بااین کتاب برای من شبیه قدم زدن در کوچهای ساکت است؛ هر جملهاش نسیمی است روی صورتم. روایتهای کوتاه و آرامش، مرا وامی دارند که لحظهای از جهان فاصله بگیرم و فقط گوش کنم. سادگی ِ کلامش آن قدر زیباست که آدم بی هوا دلش میخواهد دوباره به بعضی سطرها برگردد.
کتاب بادها، در مورد پیرمردی است که آلزایمر شدیدی داره ولی نسبت به نوستالژیهای زمان خودش عشق میورزه و از تکنولوژی حال نفرت، در این کتاب که بصورت روایت گونه با صدای عالی جناب عمرانی که تمام حس پیرمرد رو به مخاطب خودش القا میکنه بسیار زیباست. در کل کتابی جالب و سرگرم کننده است بخصوص در هنگام رانندگی در شب و جادهای خلوت.
کتاب بادها عاقبتی بود که ممکن است سراغ همه ما بیاید پیری، ناتوانی، فراموشی و تنهایی وقتی در اطرافتون کسی رو داشته باشید که آلزایمر داره خوب درک میکنید داستان چطوره، افراد دارای فراموشی شاید بعد ناهار ده ها بار بپرسند ناهار نمی خوریم اما خاطرات قدیم رو خوب یادشون میاد...
