داستان کوتاه و جالبی است برای اینکه با فضای نوشته های آقای گلشیری عزیز آشنا بشید؛ بنظرم این کتاب کاملا مناسب فیلم اقتباسی هست و جالبه! مفهوم بی نهایت عمیقی دارد که داستان در مورد گرگ و زن دکتر است و بقیه ی جزییات داستان همه حاشیه هستند؛ گرگ انقدر زن دکتر را درگیر خودش کرد که آخر به دنبال او رفت و دیگر ردی از زن دکتر باقی نماند و در گرگ حل شد! بنظر من آقای گلشیری عزیز سعی داشته بگوید که هرچقدر ترس هایمان را جدی بگیریم و هرچقدر به آن ها بیشتر فکر کنیم آن ها مانند گرگی سگ نما به ما نزدیک تر میشوند چرا که گرگ خوی دردنده دارد و سگ برای انسان وابستگی میاورد؛ و ترس های ما نیز همینطور هستند؛ هم ما را نابود خواهند کرد و هم جوری کنار ما خواهند ماند که ما به آن ها وابسته میشویم. و هرچه به این ترس ها بیشتر هویت میدهیم و بیشتر رسمیت میبخشیم، ما را بیشتر درون خود میکشند و در آخر مانند زن دکتر در ترس هایمان بلعیده میشویم و هیچ اثری از ما نخواهد ماند
داستان در مورد دکتر و زنش هست که در بهداری نزدیک به روستایی برف گیر ساکن هستن و گرگی که شده یکی از شخصیتهای اصلی و مجهول داستان. راوی داستان هم معلم روستاست. موضوع اصلی داستان زن دکتر و گرگ هست گرگی که ظاهری شبیه سگ داره خوی وحشی گری نداره و زن دکتر رو منسوخ خودش کرده تمام فکر و دکتر زن دکتر این گرگه تو نقاشیاش در زمان تنهایی و شبها به تماشای گرگ از پشت پنجره میشینه.. در چایی از داستان وقتی نقاشی زن دکتر رو توصیف کرده گفته سایه گرگ به قدری بزرگ شده که سایه انداخته رو روستا بنظر من یعنی تمام فکر زن بقدری درگیر گرگ شده که چیزی جز اون به چشمش نمیاد در اخرهم گرگ با تاثیرگذاریش روی زن طعمه خودش رو بدون جنگ و خون ریزی به سمت خودش میکشونه. حالا اینکه زن رو خورده یا چی مشخص نیست.. شاید مفهوم خاصی تو دل داستان بوده که برای من قابل درک نبوده و نه داستان در کل پایان باز داره و به عهده خواننده گذاشته شده که چطور به داستان پایان بده. صدا گذاری بعضی شخصیتهای حاشیهای داستان مثل مرضیه زن معلم اصلا خوب نبود. به هرحال کتابیه که به رایگان در اختیارتون قرار میگیره و ارزش یکبار شنیده شدن روهم داره
با تشکر از گروه کتابراه که کتابهای رایگان در اختیار ما قرار میدهند. داستان در مورد همسر دکتری بود که به علت شغل همسرش در روستایی سرد سیر در کنار قبرستان زندگی میکردی و در تنهایی خود گرگی را میدید که به نظرش آسیبی به اونمی رساند و با او ارتباط عاطفی برقرار کرده بودوبه او ساعتها خیره میشد و در نقاشیش هم تصویری از گرگ بود که سایهاش درهمه جا احاطه کرده بود و حتی شبی که در راه گیر کرده بودند از هرچیزی داشت دریغ نکرد کیفش وحتی گفت کاش پالتو پوستم را میآوردم و همسر دکترش از ترس متوجه نشد که جلو زنش را بگیرد که مبادا گرگ به زنش حمله کند. ولی زن به سمت هدفش رفت هرچند که راهی سختی را انتخاب کرد و اگرانسانها نتوانتده با ترس و تنهایی و مصیبت و اتفاقاتی که برایشان رخ میدهد یا دیگران که باعث آن هستند رودرنشوند و مبارزه نکنند سرانجام مغلوب توهمات و اختلالات روحی و روانی خواهندشد. زن از تنهایی به یک گرگ وابسته شده بود و گرگ را حیوانی بیآزار میدید و مرد از ترس و وحشت نتوانست فکر عقلانی کند و آنقدر دچار وحشت بود متوجه نشد شاید همسرش را ازدست بدهد.
این داستان از کتاب نمازخانه کوچک من هوشنگ گلشیری گرفته شده است. این کتاب ایشان مجموعهای از داستانهای کوتاه است. در این داستان (گرگ)، راوی داستان معلمی است که خود نقش چندانی در پیشرفت داستان ندارد. شخصیتهای اصلی میتوان گفت دکتر، همسر دکتر و گرگ هستند. محور اصلی قصه همان موجودی است که گرگ خطاب میشود ولو آنکه با توجه به نقاشیهای همسر دکتر بیشتر شبیه سگ است. این نامعین بودن هویت آن موجود تا انتهای داستان مخاطب را درگیر میکند. گرگی که به جای خشونت و توحش، کاریزماتیک است و هرکه را با نگاه آتشینش مسخ خود میکند.
داستان میتواند از منظر روانشناسی هم واکاوی شود. همسر دکتر که از سوی گرگ برگزیده شده و عنان قوهی درک خود را به دستان او سپرده است و تمام روح و روان او تنها معطوف به گرگ میشود. در حدی که ذهنش حتی در نقاشی هم نمیتواند از اسارت فکر گرگ خارج شود و هرچه میکشد بخشی از بدن گرگ هستند.
در نهایت میبینیم که گرگ در کمال آرامش و بدون توسل به زور برگزیده خود را به سمت خود میکشاند. برگزیدهای که تماماً تسلیم شده و روانش بندهی گرگ میشود...
ممنون از تیم کانون فرهنگی چوک و تیم کتابراه بابت تهیه این داستان ⊂ (・▽・⊂)
داستان یک روستا بود که مردی دکتر بود با زنش آن جا زندگی میکرد زمستانها به دلیل برف گرگها ممکن بود به روستا حمله کنند و باید مواظب بود. دکتر و زن از خانهشان از ده دور بودند زن او اختر منزوی بود تر وقتها از پنجره بیرون را تماشا میکرد و میگفت گرگی پشت نردهها به او خیره شده بیشتر نقاشیهایش همه گرگ بودند. پوزه گرگ پنجه گرگ چشم گرگ. صدای گرگ او را میترساند در حالی که برای همه عادی بود به نظر من زن او از تنهایی دیوانه شده بود. شوهرش مواظب او نبود زمانی که ماشینشان در برف گیر کرده بود شوهر مثل ترسوها بیرون نمیرفت زیرا در جاده گرگ بود ولی زن از آنجایی که قبلاً از پنجره به گرگها خیره شده بود فکر میکرد که آنها بیآزار هستند ابتدا کیف چرمیاش را برای آنها پرت کرد و گفت که کاش پالتویش را نیز آورده بود تا به آنها میداد. پس از ماشین بیرون رفت و دیگر اثری از او پیدا نشد.
تمثیل جالبی بود از اصل هر چیز نباید غافل بود. اون خانمه یه بچه دلفین رو سالها بزرگ کرد, آخرش همون بچه دلفین قاتلش شد و اونو به بدترین وضع کشت. گرگها هیچ وقت با آدمها دوست نشدند ولی همین موجودات سرسختترین دشمن سگها هستند اما در کمال ناباوری گاهی اوقات با سگها جفت میگیرند و از این آمیزش گرگاس به وجود میآید که این یکی از شگفتیهای طبیعته. ذات برخی انسانها هم همینه آشتی ناپذیر و زهر ناک. خوش خط و خال و خطرناک. به هر تقدیر باید همیشه جانب احتیاط رو رعایت کرد. واقعا یاد داستانهای جک لندن افتادم. داستلن کوتاه بود با فضایی سرد و برفی، خانهای در کنار قبرستان، زنی لاغرو رنگ پریده و ناامید از فرزند آوری، تنها و بیگانه، دور افتاده در دهی کوچک و خوش باور و مهربان و تراژدی تلخ سرنوشتی که به آن محکوم بود.
دوستش نداشتم خیلی از مطالب زیادگویی بود. انگار که نویسنده قصد داشت خواننده را گمراه کنه. در داستانهای معمایی شما یک معما حل نشده دارید که نشانههایی به خواننده میدهید
ودر نهایت معما را نویسنده حل میکند و این مطلب را جالب میکند
اینجا آنقدر موارد بی سر و ته را به هم بافته بود که خودش هم نتوانست معما را حل کند. خانم دکتر بچه دار نمیشد
و نوزده ساله بود
وقتی کتر نبود انگار با شخصی در رابطه است و مشکوک رفتار میکند. آقای دکتر در بعضی جاها شجاع بود و در نهایت از ماشین پیاده نشد؟ تصویر و نقاشی گرگ که بعدا سگ کشیده بود؟
آیا داستان جنایی بود. واقعا هر کتابی که از این نویسنده دانلود کرده باشم را همین الان پاک میکنم
گوینده هم انگار متن خبر را میخواند. آنقدر بی احساس که حتی قابل نقد هم نیست
یک داستان کوتاه جالب و بسیار مفهومی. قبلا از هوشنگ گلشیری قصههایی خوانده بودم ولی این کار بسیار متفاوت بود. زن جوان که همسر پزشک یک روستاست، گرگی را در نزدیکی خانه میبیند و خیلی از او میترسد، تمام فکر و ذکر و حتی نقاشیهایش حول محور گرگ است. گرگی که به نظر سایرین شبیه یک سگ گله است، اما نه برای آن زن.. انگار ترس زن برای خودش مثل یک گرگ درنده و وحشیست، اما دیگران آن را مثل سگی کوچک و اهلی میبینند و به آن بهای چندانی نمیدهند. گرگ فقط آن زن را درگیر خودش کرده است.. صداگذاریها در چند مورد خیلی بد بود. انگار گوینده انگشتش را روی سوراخ بینی گذاشته تا صدایش تغییر کند و تودماغی شود و این اصلا برای شنونده جالب نیست و خیلی هم صدای آزارادهندهای تولید میکند.
داستان در مورد زوج شهر نشین است که بخاطر کار آقای دکتر به روستایی در زمستان رفتهاند. طبیعت و حیات وحش برای خانوم آقای دکتر جذاب است و او مجذوب حیوانات و برف زمستان شده است. برای پر کردن وقت خانم به مدرسه روستا میرود و کمک معلم روستا میشود. چون نقاشی خوب میکشد معلم هنر یا نقاشی بچهها میشود. برای آنها تصویری از گرگ میکشد چون برای خودش جذاب است اما برای بچههای روستا تصویر گرگ با سگ فرقی ندارد برای آنها هیچ جذابیتی ندارد چون آنها با سگ بزرگ شدهاند. ممنونم از کتابراه
راوی اول داستان خیلی بی احساس داستان رو میخونه؟! انگار داره گزارش میخونه؟!!! خیلی طرز خوندنش روی اعصابم بود نباید داستان خونی اینطور باشه
از راوی به بگذریم
داستات زیاد گیرا نبود اصل استان در مورد این بود که زن دکتر گم شده و حالا همه دنبالش میگردن همه میدونستند که زن دکتر که معلم بود همش فکر و ذهنش گرگ بود در کل مسخ شده بود حتی هم نقاشیهای بزای بچهها میکشید هم در خیالش گرگ بود در حالی که سگ میکشید
کلا نپسیندم داستانش برام اصلا گیرا نبود
داستان کوتاه و روانکاوی است، شخصیت برجسته یک حیوان درنده خو که در داستان خیلی آرام و تأمل برانگیز نمود پیدا کرده است، گرگی که متفکرانه به انسان ها نزدیک می شود و آن ها را به تفکر سوق می دهد، انگار نیاز غریزه ای تغذیه ندارد بلکه دنبال دوست و نوازش است، یاد اسم فیلم رقصنده با گرگ ها افتادم، در کل جالب بود چون برای از تاثیر نگاه خیره که می تونه چقدر فکر و ذهن دیگران را درگیر کند حکایت می کند. چه توهم بود چه حقیقت همه جیز به خودِ آدم ها بستگی داشت.
من چند بار گوش کردم. با وجودیکه سالها از نوشتن این داستان میگذره لیکن همپوشانی با فعل امروز خیلی از ما در زندگی روزانه داره. تنهایی ادما. غمهای پنهان ادما. سرگرم شدن با هنرهای تجسمی ولی عدم توانایی به ثمر رساندن و تخلیه احساسات. گاهی ما در زندگی به میل خودمون و با اغوش باز گرگهایی رو به زندگیمون راه میدیم که در نهایت ما رو پاره پاره میکنند و در سرمای زمستان و گله گرگها محو میشویم. شنونده رو در فکر وتحلیل افکار فرو میبره.
بادرود. کتاب خوبیست. داستان کوتاه و دلچسب است. ماجرای زنیست که خودبه قربانگاه میرود. این کتاب میتواند از نظر روانشناسی مورد تحلیل و بحث قرار بگیرد که چگونه است که یک خانم عاشق گرگی میشود که میداند بسیار درنده و برای جانش خطر آفرین است. کوتاهی داستان به نویسنده اجازه نمیدهد که به صورت ریز به عناصر داستان و صحنه پردازی بپردازد ولی در نویسنده این توانائی وجود دارد. شخصیت پردازی هم متوسط است. باتشکرازکتابراه
این داستان من رو به فکر فرو برد. به نظر من مفهوم جالبی از درندگی گرگ بود. این گرگ کاری کرد که شکارش با میل و رضایت خورده بشه نه با وحشت و ترس. از این نوع به تصویر کشیده شدن گرگ و مرموز بودنش لذت بردم
خیلی از عزیزان از صدا گذاری داستان گله دارن ولی دقت نمیکنن که راوی داستان یکی از شخصیتهای داستان هست که در همون محیط روستا زندگی میکنه نه یک راوی حرفه ایی و این صدا با اون شخصیت سازگارتره. زیبایی قلم آقای گلشیری هم در داستان میدرخشد. پایان داستان هم بسیار استادانه است. چون هیچ نشانه ایی از کشته شدن زن دیده نمیشه و این به عهده خواننده هست که پایان رو برای خودش تفسیر کنه. شایدزن باگرگ همراه شده و به قبیله گرگها پیوسته!
خیلی بیانرژی بود و راوی فقط عین طوطی میخوند و جلو میرفتکتابای صوتی باید با صداهای متفاوت و زنده، کاملا اون داستانو زنده کنن. وگرنه خوندنش که کاری نداره. حتی قسمت پایانیشم، انگار راوی هنوز میخواست ادامه بده و هیچ احساسی نداشت، احساس توی هیچ جای داستان نبود..
ناخوش آوازی ببانگ بلند آواز همی خواند صاحبدلی بر او بگذشت و گفت: ترا مشاهره چند است؟ گفت:هیچ! گفت پس این زحمت خود چندین چرا همی دهی؟ گفت از بهر خدای میخوانم. گفت از بهر خدای مخوان!! ! گر تو قرآن بدین نمط خوانی ببری رونق مسلمانی!
گوینده ها تلاش خوبی داشتند تا خوب بگویند، اما صدای تغییر یافته ی گوینده ی زن را دوست نداشتم. صدای طبیعی خودش خیلی بهتر بود. داستان هم خوب بود. بی تفاوتی راوی را دوست داشتم. انگار که آدم بعد از شنیدن یک خبر، شانه بالا بیندازد. نمی دانم چرا بیشتر از آنکه جذب قصه بشوم، به نویسنده و هم دوره هاش فکر کردم و نوشتن و خواندن و حوصله داشتن.
خوندن آثار گلشیری مستلزم آگاهی از فضای فکری و نوشتاری گلشیری و همینطور موارد زیادی از مسایل اجتماعی، سیاسی، مذهبی، اسطورهای و فولکلور و مقادیری از تکنیکهای ادبیه. همونطور که برای لذت از ادبیات آمریکای لاتین بهتره افسانهها و شرایط اجتماعی و تحولات سیاسی کشورهای حوزه رو دونست. اینطوری میبینید گلشیری "معجزه" کرده
داستان در بارهی یه دکتره و همسرش که تویه یه روستای زندگی میکنن که برف میاد و یه گرگی که میاد نزدیک بهداری میشینه و هر شب و روز هرکارم میکنن نمیتونم تو تله بندازنش یا با تیر بزننش
زن دکتر سرگرم گرگ شده همشنگاه میکنه یا منتظرشه
و اخر داستانمعلومنشد چی شد
گرگ زن و برده بود یا زن رفته بود یا مرده بود؟
داستان گرگ بسیار زیبا و عمیق هست برای نمونه نقاشی سایه گرگ بزرگ تر از بهداری و قبرستان و روستا میتونه نشان از زیر سلطه افکار دیگری بودن رو به ما برسونه، ولی متاسفانه صداگذاری و خوانش به شدت ضعیف بود و بعضا حتی هواس رو از داستان پرت میکرد. در کل ارزش داستان بسیار بالاست و ارزش گوش دادن داره
داستان کوتاه و جذابی بود. در مورد زنی که توو روستای کوچیک زندگیمیکنه و انقد درگیر یه گرگ میشه ک متوجه خطرناک بودنش نمیشه. حکایت ادمهایی که انقدر محو یه چیز میشن که چشماشون کور میشه و خودشونو فدا میکنن. کتابی با ابهام و رمزآلود. خوشم اومد ازش. ممنون از کتابراه که به رایگان در اخیتارمون قرار داد
ازهر چی از خوبی کتابهای اقای گلشیری بگم کم گفتم. نثر روان، بدون کوچکترین دروغ و اغراق و نوشتن از زندگی روز مره واقعی ادمهای ساده و معمولی نه پولدارها و عاشقهای دروغین الکی خوش، به جذابیت و کشش داستانها بی نهایت اضافه کرده. از یه دونه داستانش هم نمیتونم بگذرم. روحش شاد و در ارامش و یادش گرامی
لطفا آثار به این بزرگی رو با گویشهای غیر حرفهای لوث نکنید. هر چند که راویها کتاب رو با داستانهای کودکان اشتباه گرفته بودند ولی باز داستان بقدری عالی نوشته شده بود که تا انتها گوش کردم. ولی ناراحت کننده بود که ناچار شدم با این اجرا این داستان عالی رو گوش کنم.
کتاب بدی نبود، ولی از انتشارات خواهش میکنم از آدمهای با استعداد استفاده کنه، چون صوتی کردن کتاب کار خیلی با ارزشیه ولی با این روش نتیجه عکس میده، به هر حال علی رقم ضعفها ممنونم از زحماتی که کشیدن
داستان کاملا تمثیلی و نشان دهنده درونیات انسان بود. برداشت از این نوع کتابها آزاده و میشه گفت شخصیت اصلی غرق در ترس و یا امیال و یا وسواسهای ذهنیش بوده. نمایش صوتی رو جالب ندیدم اگر راویها با صدای خودشون رول رو اجرا میکردند بهتر میشد. ممنونم از اشتراک رایگان این اثر
به نظر من قصه مفهومی است شاید می خواهد به انسان هایی اشاره کند که باتوجه به زندگی خوبی که دارند مسخ انسانهای گرگ نمایی می شوند که به کمینشان نشسته اندوانقدر از خود و زندگی شان غافل می شوند که بدون جنگ و خونریزی شکار میشوندودر مفهوم کلی به دنبال سراب میروندبا سپاس
اولین داستانیه که از هوشنگ گلشیری میشنوم. دلم میخواد بدونم دلیل شهرتش چی بوده؟! چون این داستانش ک بیسروته و بیهدف بود خدا رحمتش کنه، حتمأ این اجرای صوتی ضعیف و صداهای دریوری تو قبر لرزوندتش
داستانش مجموعا قشنگ بود، البته انگار پایانش پایان نبود. خوانش داستان رو اصلا دوست نداشتم. خیلی بی روح بود. انگار روخونی بود فقط. بعضی از صداهای انتخابی اصلا مناسب نبودند. همین هم باعث میشد زیاد نشه تمرکز کرد. البته از بین همه فقط صدای زن دکتر به نظرم خوب بود.
داستان جالبی بود
زیرکی گرگ را به نحو جالبی به تصویر کشیده نه زوزهای نه حملهای صورت میگیرد بلکه طعمه با رضایت و بدون اعتراض به محضرشان میرسد
صحنههایی که توصیف میکنه آدم رو یاد فیلم و کتابهای رایج گرگینهها و ارتباطشون با ماه میندازه
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت عزیزانی که در گردآوری این کتاب زیبا زحمت کشیدند
داستان در مورد خورده شدن یکی از اهالی روستا است بدست گرگ اما با فرق این که گرگ با یک رفتار مرموز گونهای بجای این که به دنبال طعمه برود کاری میکند که طعمه به سراغش بیایید
سلام کتابراه عالی هستید که متنوع کتاب دارید و مرا با کتابهای الکترونیکی و صوتی آشتی دادید.
درحالیکه بازم میگم کتاب چاپی یه چیز دیگس📚💯
با مدت کمی که داستانسرایی طول کشیده، اما رعایت جزئیات کاراکترهای داستان جالب است.
روحت در آرامش جناب هوشنگ گلشیری
احساس کردم اشاره به یگانگی روح زنان با گرگها داره. در داستان زن دکتر مجذوب گرگ شده ولی نمیدونه چرا. حتی بطور ناخوداگاه تصویر اونو میکشه. این شاید اشارهای بهمین نکته داشته باشه و شایدم آخرسر زن دکتر گرگ شده!
درک اخر داستان برایم دشوار بود...
اگر همسر دکتر توسط گرگ بلعیده شده بود پس باید اثری از او باقی میماند واگر نه، پس چه بر سر او امد...
بهر حال داستانی بود که تا مدتها ذهن را درگیر خودش نیکند
با سلام و احترام
هوشنگ گلشیری یکی از نویسندگان ایرانی است که متاسفانه با توجه به متون و کارهای قوی کمی گمنام مانده است مگر در میان اهالی ادبیات که نام آشناست.
مطالعه یا شنیدن این کار را حتما پیشنهاد میکنم.
داستان عجیبی بود زن دکتر چرا اینقدر به گرگ ناگه میکرد؟ چرا فکر میکرد بی آزاره؟ چرا فکر کرد گرگ کیف چرمی اون رو ممکنه بخوره و پرتش کرد براش چرا از ماشین پیاده شد و گم شد خیلی عجیب و غریب بود
داستان که جذابیت نداشت و بدتر از اون حالت نمایشی خوندن متن بود؛ صداها خنده دارند. یک بار طرف بینیشو میگیره حرف میزنه، یک بار انگشتش تودهنشه... کلا حواس آدم رو از داستان پرت میکنه.
کتاب کوتاه و خوبیه انتظار داشتم بیشتر باشه اما خوب زود تمام شد و انتظار نداشتم گوینده داستان با ادا و اطوار بجای شخصیت های دیگه حرف بزنه کمی مهارت هم خرج میکرد خوب بود
بعد از گوش کردن کتاب سریع اومدم نظرات رو خوندم ببینم چه نکتهای رو ممکنه در نظر نگرفته باشم. پایان کتاب باز بود و شاید برای بعضیا جذاب نباشه اما نکات قابل توجهی داشت
احمد شاملو عالیه و نیاز به تعریف و تمجید اضافی نداره. نقطه قوت این مجموعه علاوه بر متن زیبا و دلنشین، گویندگان فوق العادهاش است. میتوانید دقاقی خود را در دنیای خیال رها کنید.
گرگ زن دکتر را با نگاهش کشونده به طرف خودش او هم با گرگ رفته یا خورده شده معلوم نیست چی به سرش اومد شاید به قبیلهای گرگها پیوسته ولی نه حالا که فکرش رو میکنم دکتر اونو کشته
با سلام
کتاب مفید بود
ولی گویندگان زیاد روی صوت کار نکردن
احساس و درک مطلب برای کتاب صوتی ک منتشر میشه اساس کاره که گویندههای عزیز زیاد با احساس صحبت نکردن
با تشکر
باتوجه به زحمتی که عزیزان کشیدن من چهارستاره دادم. ولی درکل قصه باید جوری تعریف بشه که شنونده غرق درآن شود نه اینکه حتی فرصت معنی کردن هم پیدانکنه وتندتند خونده بشه... ممنونم
داستانی کوتاه اما عمیق که با فضاسازی خاص و قلم قدرتمند هوشنگ گلشیری، حس تعلیق و اضطراب را به خوبی منتقل می کند. اجرای صوتی نیز به فضای داستان کمک کرده است.