آرزو صمغ آبادی در کتاب پایی برای پرواز سرگذشت زندگی خود را به صورت داستانی واقعی به رشته تحریر درآورده است. آرزو دارای معلولیت است و از کودکی نگاههای سرد و متعجب دیگران را تحمل کرده ولی با حمایتهای مادر و برخی دوستان آهسته آهسته متوجه استعدادهای ذاتیاش شده و پلههای ترقی را طی میکند. این اثر شرححال رشد و نمو آرزو و کنار آمدن او با معلولیت خود است.
کتاب پایی برای پرواز مناسب چه کسانی است؟
علاقهمندان به داستان و رمانهای واقعی ایرانی را به خواندن این کتاب دعوت میکنیم.
در بخشی از کتاب پایی برای پرواز میخوانیم:
حدود هشت سالی بود که در همان مدرسه با آن همه کار و تلاش و سختی سکونت داشتیم و مادر بیوقفه زحمت میکشید. او جان و جوانیاش را برای ما گذاشت. برادرانم هم که یکیشان از من دو سال کوچکتر بود و دومی حدوداً هفت سال. آنها دیگر برای خودشان مردی شده بودند. امید که بزرگتر بود، جوانی برازنده، سختکوش و موفق در کارش بود و در ارتش با سن کم مشغول به کار و استخدام شد. ساعت کاری امید تا حدود دو بعدازظهر بود؛ ولی او بیشتر مواقع تا شش عصر سر کار بود و حتی پنجشنبهها اضافهکاری میگرفت. به خاطر علاقه به کارش از فشار کاری اعتراضی نداشت. زمانی که به خانه میآمد، دستانش سیاه و چهرهاش خسته بود.
برادرم امید درخواست خانهی سازمانی کرد. ما بعد از سالها سختی کشیدن به آپارتمان سازمانی شیک و تقریباً بزرگی نقل مکان کردیم. نزدیک به محل سکونتمان بود. دیگر خبری هم از کارهای نظافتی مدرسه نبود. آن خانهی آپارتمانی سازمانی حدوداً هفتاد و پنج متر بود، در طبقه پنجم و البته با آسانسور و بالکن نسبتاً بزرگ و یک خوابه بود. در شهرک نهاجا واحد ما در مجاورت پلهها و آسانسور بود. در ورودی آهنی و راهرو مربع شکلی داشت. بالکن بزرگ خانه هم از پذیرایی و هم اتاق خواب راه داشت. درختان بزرگ سرسبز و زیبا ساختمانهای روبهرو را پوشانده بود. دیوار اتاقها با رنگ گرم و ملایم گلبهی نمایی زیبا به فضای خانه داده بود.
مبلهای راحتی کلاسیک سرمهای با گلهای طوسی و بوفه چوبی به رنگ فندقی که به تازگی خریده بودیم، به پذیرایی جلوه زیبایی داده بود. پردههای حریر سفید که من و مادرم با شوق و ذوق برای خرید آنها اقدام کرده بودیم، پنجرهها را پوشانده بود.
بله

















