جمعی از نویسندگان مجله اپرا در کتاب کتابی کوچک برای آغازی دوباره، تجربیات زیستهشان را در قالب داستانکهایی با شما به اشتراک میگذارند. این داستانهای انگیزشی و صمیمانه منبعی الهامبخش برای زندگی تمامی بانوانی است که از ناملایمات روزگار و تبعیضات اجتماعی به تنگ آمدهاند و در جستجوی روزنهای از امید به آینده هستند.
درباره کتاب کتابی کوچک برای آغازی دوباره:
مجموعهای الهام بخش از داستانهای شخصی و سخنان خردمندانی که قدرت یک شروع تازه را جشن میگیرند.
برای همه ما پیش آمده است که برخی از کارها را با انگیزه و اشتیاق آغاز و برخی دیگر را صرفا به دید یک وظیفه یا توفیقی اجباری شروع کنیم. تفاوتی ندارد که جزو کدام دسته باشید، زیرا در هر دو صورت برای انجام و به اتمام رساندن کارتان به دو عنصر جادویی شهامت و آسودگی نیاز دارید. عناصری که نیروی محرک شما برای حرکت به سمت اهدافتان است. این دو عنصر را در کتابی کوچک برای آغازی دوباره (O's Little Guide to Starting Over) بیابید و از زندگی و تصمیماتی که میگیرید لذت ببرید!
چند تن از نویسندگان نشریه اپرا در سال 2016 میلادی تصمیم به نگارش کتابی مشترک گرفتند و در آن داستانهای کوتاه انگیزشی را به منظور تاثیر مثبت بر زندگی زنان در سراسر جهان تالیف کردند. اساسا ماهنامه اپرا را میتوان یک نشریه الهامبخش تلقی کرد؛ محتواهایی که در آن منتشر میشود، عموما با چاشنی طنز، حسی صمیمانه و دوستانه به مخاطب منتقل میکند. شاید به جرات بتوان گفت که هنگام مطالعه این مطالب به هیچ عنوان محتوای کتابهای روانشناسی صرف در ذهن شما تداعی نمیشود؛ بلکه حس میکنید دوستی از تجربیات تلخ و شیرینش با شما سخن میگوید.
هر یک از این نویسندگان چیزی از زندگی به ما میآموزند که بیشک همه ما یا آن احساس را تجربه کردیم و یا به زودی تجربه خواهیم کرد. آنها از متن زندگی صحبت میکنند و به همین دلیل است که داستانهای آن برای مخاطبان همچون مروری بر زندگی خودشان است و حس همدلی را در شما زنده میکند.
خواندن کتاب کتابی کوچک برای آغازی دوباره به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
اگر به خواندن داستانهای انگیزشی و الهامبخش علاقمندید، این کتاب برای شماست! تمامی علاقمندان و دوستداران کتابهای خودیاری از خواندن این اثر لذت خواهند برد.
در بخشی از کتاب کتابی کوچک برای آغازی دوباره میخوانیم:
با نگرانی بسیار به سوی محراب کلیسای جامع سن فرانسیسکو گام برمیداشتم. نخستین روز از ماه روزهداری مسیحیان بود. من در دوازدهسالگی تصمیم گرفتم برای غسل تعمید به کلیسای اسقفی بروم و پیش از آن هرگز کلمهای دربارۀ ایام روزهداری نشنیده بودم. اکنون درونم آکنده از احترامی گنگ و سردرگمی بود. پس از دقایقی جلوی محراب زانو زدم و کشیشی با انگشت شست خود صلیب سیاه کمرنگی روی پیشانی من کشید و آرام زمزمه میکرد: «به یاد داشته باش تو از خاکی و به خاک بازخواهی گشت.» سپس چهل روز طلب مغرت و پس از آن رسیدن به عید پاک، با آن تمرین شگفتانگیز: چهل روز روزهداری.
روزهداری مرا گیج میکرد، زیرا در نظر تیره و دشوار خودانکاری یا خودتنبیهی میآید، اما در عمل بسیار بدیهی است. تا آنجاکه من میتوانستم ببینم، بیشتر کسانی که به کلیسا میروند از چیزی ساده همچون خوردن شکلات یا شراب قرمز دست میکشیدند و برای این کار به خود تبریک میگفتند، تبریک برای ترک چیزی که بهراستی نیازی به آن نداشتند. سپس با فرا رسیدن عید پاک، شکلات و شراب مینوشیدند و زندگی گذشته را از سر میگرفتند.
من میخواستم واقعاً زندگی متفاوتی داشته باشم. کلیسا راهی بود که انتخاب کرده بودم، راهی برای رسیدن به ثباتی که با گذشت دو دهه از مرگ ناگهانی پدرم، هنوز آرزویش را دارم، راهی که مرا از روزهای سخت گذر دهد. یکونیم سال پیش من از شوهرم جدا شدم و اکنون در حال ساختن دوبارۀ زندگی و ایستادن روی پاهای خودم بودم. نشانهای از این رفتن بهسمت تغییر ملاقات با مردی مهربان و باهوش بود که عاشقش شده بودم.
بله





























