محمد کمالی گوکی در کتاب انسان شناسی سیاسی (مواجهه انسان فضیلت مند و انسان تعین ناپذیر) سعی بر این دارد تا دیدگاه دو فیلسوف بزرگ مسلمان و مسیحی را نسبت به مبحث کرامت انسانی مقایسه کند.
«انسان» تنها مخلوقی است که در مورد خود میاندیشد و برای دستیابی به زندگی بهتر میکوشد، همین خصوصیات او را متفاوت و صاحب احترام و حق میکند. ویژگی اندیشیدن به خود، باعث شده است در طول تاریخ فکر بشر، دانشمندان در پاسخ به این پرسش که چرا انسان موجودی متفاوت است، پاسخهای گوناگونی را ارائه دهند.
این پاسخهای متفاوت، پایه کرامتمندی انسان در زندگی شده است. به عبارت دیگر، «کرامت» در معنای فلسفی، آن ویژگی خاص انسان است که او را موجودی متفاوت و صاحب احترام میکند. در تاریخ فکر بشر، اندیشمندان به تناسب مبانی فکری خود، ادلهای را برای کرامتمندی انسان ترسیم کردهاند. تعریفی که هر مکتب و اندیشه از کرامت انسان ارائه میدهد، پیامدهایی را برای حق انسان ایجاد میکند.
بر اساس مطالب گفته شده کتاب «انسان شناسی سیاسی» سعی دارد دو گفتمان متفاوت که هر یک نماینده یک جریان فکری خاص هستند را مورد بحث و بررسی قرار دهد. در واقع هدف این کتاب پاسخ به این سوال محوری که چه نسبتی میان کرامت انسان با حق انسان در اندیشه ابوعلی مسکویه و پیکودلا میراندولا وجود دارد، خواهد بود. چرا که آگاهی از این امر، به ما در شناخت صحیح مناسبات اجتماعی و سیاسی جوامع کمک شایانی میکند و با مواجهه صحیح با این مسئله میتوان تلاشهای فکری را به سمت ترسیم شیوه «زیست مطلوب» در جوامع کنونی سوق داد.
جملات برگزیدهی انسان شناسی سیاسی:
- انسان محکوم به آزادی است. محکوم، چون خود را خلق نکرده است و در عین حال آزاد است؛ و هنگامی که به درون جهان پرتاب شود، مسئولیت همه اعمالش با خودش است.
- شهباز حقیقت هرگز بر ساعِدِ هیچ مطلقخواه ننشسته است.
- هرگز در میان موجودات، مخلوقی که برای کبوتر شدن آفریده شده، کرکس نمیشود. این ویژگی در میان هیچ یک از مخلوقات نیست جز آدمیان.
- «تو نخواهی کشت» تنها درباره کشتن همنوع صدق نمیکند، بلکه تمام موجودات زنده را دربرمیگیرد؛ و این فرمان مدتها پیش از اینکه از کوه سینا بیان شود در سینه آدمی حک شده بود.
- نباید ایمان به انسانیت را از دست دهید. انسانیت یک اقیانوس است؛ اگر قطرات اندکی از اقیانوس کثیف است، اقیانوس کثیف نمیشود.
در بخشی از کتاب انسان شناسی سیاسی:
کمالِ خاص به انسان دو کمال است و این برای آن است که او در دو قوت است. یکی عالمه (دانایی) و دیگری عامله (کُنایی)... کمال اول به وسیله آن نظرش صادق و بصیرتش صحیح و اندیشهاش مستقیم گردد تا در اعتقادی غلط و حقیقتی شک نکند... و کمال دوم همان کمال اخلاقی است... کمالِ اولِ نظری پایگاهش پایگاه صورت است و پایگاه کمال ثانیِ عملی پایگاه ماده و یکی از آن دو جز به دیگری تمام نمیشود. زیرا دانش آغاز است و کردار انجام و آغاز بیانجام ضایع است و پایان بیآغاز ناممکن و همین کمال است که ما آن را غَرَض مینامیم. و این برای آن است که غَرَض و کمال ذاتاً یک چیزاند و تنها به نسبت اختلاف مییابند. چه اگر بدان بنگرند در حالی که در نفس موجود است و هنوز بالفعل نشده، آن غَرَض است و هرگاه بالفعل شد و تمام گشت کمال است.
بدینسان در نگاه مسکویه انسان باید در دو بعد نظری و عملی که در طول هم هستند انسانیت خودش را ارتقاء دهد. انسان به صرف ظاهری انسانی نمیتواند لایق صفت کرامتمندی باشد. نکتهای که در اینجا بسیار حائز اهمیت است این است مسکوبه انسان را صرفاً موجودی ناطق نمیداند بلکه آن را موجودی اخلاقمند هم برمیشمارد و انسان صرفاً به واسطه صاحب عقل بودن لایق وصف انسانی نیست بلکه باید از عقلش در جهت رسیدن به صفات نیک اخلاقی کوشا باشد. او به صراحت میگویید که برخی انسانها صاحب عقل هستند، اما آن را در راه رسیدن به لذات حسی مورد استفاده قرار میدهد که این نه تنها انسانیت انسان را کامل نمیکند بلکه انسان را به درجه چهار پایان تنزل میدهد.
بله
















