کتاب داستانهای کوچک آرامش و راحتی که توسط سردبیران مجله اپرا گردآوری شده، شامل مجموعهای از داستانهای کوتاه روانشناختی، نکتهگوییها و گزیدهگوییهایی است که به مسائل فشار روانی و پیشگیری از آن میپردازد.
با اپرا گیل وینفری بیشتر آشنا شویم:
اپرا گیل وینفری در 29 ژانویه 1954 از پدر و مادری فقیر و کمسن و سال در شهر میسیسیپی متولد شد. مادرش به عنوان خدمتکار و پدرش در ارتش مشغول به کار بودند. تا سن 6 سالگی همراه مادربزرگش در میسیسیپی زندگی میکرد و از او خواندن و نوشتن آموخت.
بعد از مرگ مادربزرگ نزد مادرش در میلواکی رفت و تا دوازده سالگی کنار او زندگی کرد. او تنها و بدون حامی در سن 9 سالگی برای اولین بار مورد تجاوز یکی از اقوامش قرار گرفت. در سیزده سالگی به دلیل اینکه دیگر نمیتوانست رنجهای آن خانه را تحمل کند، از آنجا فرار کرد. یک سال بعد از آن در 14 سالگی به دنبال آزار جنسی دیگری که دید باردار شد اما بچه مرده به دنیا آمد.
او با کمک و حمایت پدرش به ادامه تحصیل پرداخت و در 17 سالگی گزارشگر رادیو نشویل شد. برای ادامه کار در رادیو و تلویزیون مجبور به ادامه تحصیل در دانشگاه تنسی شد و در رشته هنرهای نمایشی و ارتباط کلامی مشغول به تحصیل شد.
در اولین سال دانشگاه، دو جایزه برای دو نمایش دریافت کرد. در 1976 مجری خبر تلویزیون در بالتیمور شد. در سال 1978 مجری یک برنامه تلویزیونی بسیار موفق شد. در سال 1983 اجرای یک برنامه صبحگاهی در شیکاگو را بر عهده گرفت و این برنامه در کمتر از یک سال به یکی از پرطرفدارترین برنامهها تبدیل شد که بعدها یعنی در سال 1985 به شوی اپرا وینفری معروف شد. شوی اپرا وینفری به مدت 25 سال پخش شد و در سالهای آخر در 145 کشور جهان پخش میشد.
خاطرات تحمل آزارهای جنسی دوران کودکی، اپرا را بر آن داشت که از سال 1991 قبل از اینکه کمیسیون قضایی سنای آمریکا قانون حمایت کودکان را تصویب کند، شروع به ایجاد پایگاهی اطلاعاتی درباره محکومان آزارهای جنسی کودکان کند.
اپرا وینفری به عنوان یکی از تاثیرگذارترین زنان دنیا شناخته میشود و بعضی ارزیابیها او را بانفوذترین زن در جهان امروز شمردهاند.
جملات برگزیده کتاب داستانهای کوچک آرامش و راحتی (O's little book of calm & comfort):
- او زمزمه میکرد: جهان عزیز و دلپذیرم، از اینکه مرا در خودت جای دادهای بسیار شاد و خرسندم.
- برای اینکه شادیات کامل شود، باید کسی باشد که این شادی را با او تقسیم کنی.
- هر صبح احساس میکنم در آستانهی یک کشف اسرارآمیز ایستادهام. مانند اینکه همه چیز به هم میپیوندد: گذشته، آینده، همهی زندگی من. میخواهم بنشینم و فقط بگویم: اوه! و از آن لذت ببرم. اوه!
- سرت را بالا نگاه دار. تو برای پیروزی آفریده شدهای.
- در بهترین و بدترین لحظات، بهخوبی میدانم که زندگی هدیهای است بسیار گرانبها.
در بخشی از کتاب داستانهای کوچک آرامش و راحتی میخوانیم:
چه سعادتی بالاتر از وسواس و کمالگرایی عجیب من، برای توجه به مسائلی که اصلاً مهم نیستند، لااقل در مقایسه با طرحهای بزرگ زندگی، مهم به نظر نمیرسند. من از برفهای روی کوه الهام میگیرم و یک آدم برفی که روی کیک نارگیل و روی میوههای مخصوص ایستاده را برای یک تولد درست میکنم. موقع تزئین کیک به چیزی توجه میکنم که شاید برای هیچکدام از ما مهم نباشد. اینکه چشمان آدم برفی کیکی من، که از خاک قند پاشیدهشده درست شده جایی قرار بگیرد که به چنگال نرسد، شاید هیچکس نگران این چشمان شکننده نباشد، اما من هستم. فیلمی از مردانی میدیدم که در حومهی انگلستان صخرهها را میتراشند و سنگبناها را درست میکنند. در این کار پرزحمت و خطر، فقط نیمی از آنها زنده میمانند، اما آنها از این کار لذت میبرند. در کل، من از کار بیوقفه بیزارم و هر کار را صرفاً برای لذت بردن و یادگیری چیزهای جدید انجام میدهم. برای لذت شیرین حاصل از تلاش به سراغ هر کار جدید میروم.
بله























