کتاب دویی گربه کتابخانه به قلم ویکی مایرون و برت ویتر، داستان بچهگربهای به نام دویی را به تصویر میکشد که با هدف به دست آوردن سرپناه، به کتابخانهای در اسپنسر آیووا میرود.
مدیر کتابخانه که ویکی مایرون (Vicki Myron) نام دارد، آن گربه را مییابد. مایرون مادری تنهاست که با سختیهای بسیاری مانند سرطان سینه، مرگ اعضای خانواده و همسری الکلی دست به گریبان است.
دویی از همان لحظات اولیه حضورش در کتابخانه قلب تمام کارکنان را تسخیر میکند و نوزده سال تمام همراه لحظات تلخ و شیرین آنها میشود. او با مایرون بازی میکند، ذهن او را میخواند و با حس ششم بسیار قویای که دارد میتواند بفهمد چه کسی در لحظه، بیشتر از بقیه به او نیاز دارد.
یک حیوان تا چه اندازه میتواند برای دیگران تلنگری به حساب آید؟ یک گربه زندگی چند نفر را میتواند تحتتأثیر قرار دهد؟ چطور ممکن است که یک بچه گربه بتواند کتابخانهای کوچک را به محل ملاقات و جاذبهای توریستی تبدیل کند، به شهری قدیمی در آمریکا الهام ببخشد، منطقهای را با هم متحد کند و سرانجام در سرتاسر دنیا به شهرت برسد؟ ویکی مایرون و برت ویتر (Bret Witter) در کتاب دویی گربه کتابخانه (Dewey: the small-town library cat who touched the world) پاسخ این سؤالات را خواهند داد.
در بخشی از کتاب دویی گربه کتابخانه میخوانیم:
من و جودی تنها افرادی نبودیم که دویی به کمکشان شتافته بود. مدرسۀ راهنمایی اسپنسر آنسوی خیابان و رو به روی کتابخانه بود و معمولاً حدود پنجاه دانشآموز بعد از مدرسه نزد ما میآمدند. در روزهایی که مانند طوفان بر سرمان نازل میشدند، دویی به آنها توجهی نمیکرد، مخصوصاً به آنهایی که بیش از بقیه سر و صدا میکردند، اما معمولاً با آنها کنار میآمد.
بین دانشآموزان دوستان زیادی داشت، هم پسر هم دختر. آنها او را نوازش میکردند و با او بازی میکردند، مثلاً مدادها را هل میدادند تا به زمین بیفتند و شگفتی دویی را هنگام ناپدید شدن مدادها تماشا میکردند. دختری خودکاری را از انتهای آستین پالتوی خود تکان میداد. دویی دنبال خودکار به درون آستین میرفت و بعد به این نتیجه میرسید که گرما و تاریکی آن جا را دوست دارد و گاهی برای یک چرت، همان جا دراز میکشید.
بیشتر بچهها بعد از ساعت پنج و زمانی که والدینشان از سر کار برمیگشتند، به خانه میرفتند. چند نفری از آنها تا ساعت هشت آن جا میماندند. اسپنسر از برخی مشکلات مصون نبود، از الکلیها و افراد بیمسئولیت و سوء استفادهگر، اما بیشتر مراجعه کنندگان ما فرزندان کارگران بودند. آنها فرزندانشان را بسیار دوست داشتند، اما ناچار بودند چند جا کار کنند یا اضافهکاری کنند تا دخل و خرجشان یکی شود.
این والدین که فقط لحظهای به کتابخانه میآمدند برای نوازش کردن دویی وقت کمی داشتند. یک روز کاری طولانی را گذرانده بودند و باید پیش از خواب غذایی آماده و خانهشان را تمیز میکردند، اما فرزندانشان ساعتها با دویی وقت میگذراندند، او آنها را سرگرم میکرد و دوستشان داشت. تا وقتیکه مادر یکی از پسرها زانو زد و همانطور که با ملایمت سر دویی را نوازش میکرد گفت: «ممنونم دویی.» متوجه نشده بودم این کار دویی تا چه اندازه مهم و ارتباطش با بچهها تا چه حد عمیق است.
بله
























نوزده سال از آن اتفاق گذشته و هنوز هم "دویی گربه کتابخانه"، با اشتیاق و گرمی و فروتنی خود (حتی به عنوان یک گربه!) دست از دلربایی برای مردم اسپنسر برنداشته است؛ اما مهم تر از همه حس ششم "دویی" است که به او میگوید چه کسی بیشتر از همه به او احتیاج دارد.
آوازه ی"دویی گربه کتابخانه" ابتدا شهر به شهر و سپس استان به استان و نهایتا در اوج شگفتی در کل جهان میپیچد و او حالا چیزی بیشتر از یک دوست پشمالوی کوچولو است. "دویی گربه کتابخانه" به منبع غرور و افتخار برای یک جامعهی خارق العاده تبدیل شده که آرام آرام خود را از بحرانی که مدتها گریبان گیرشان بوده، باز میکند.