کتاب سفر به روشنایی نوشته مجید دانش آراسته، دربردارندۀ مجموعه داستانهایی کوتاه با محتوایی اجتماعی و عاشقانه است. این مجموعه 16 داستان کوتاه و نثری روان و جذاب دارد.
در بخشی از کتاب سفر به روشنایی میخوانیم:
دستش را دراز کرد. مهری دیگر یقین کرد که از این خداحافظی بوی وداع میآید. مرد که رفت، مهری دچار پریشانی شد. خودش را ملامت کرد که آیا شکستن غرور بهتر از زندگی در آموزشگاه نبود؟ نمیدانست چرا این احساس با او بود که صدایش خواهد کرد. کسی او را صدا نمیکرد. خودش را سرزنش کرد که یک دیدار چرا باید این قدر او را ذلیل کند. آیا این دیدار ارزش ذلیل شدن را داشت.
مهری بیرحمانه خود را عذاب میداد. خیال کرد که مرد او را صدا میزند. از جایش بلند شد و از کوپه بیرون آمد. فکر میکرد که او باید این گوشه و کنار باشد. او را ببیند صدایش خواهد کرد.
مرد او را نگاه میکرد و به سیگارش پک میزد. میدانست که این عشق را چون یاد عزیزی باید در خاطرش بسپارد. دیگر آسمان سپیدی میزد و خورشید از پشت کوه بیرون میآمد. قطار به قزوین رسیده بود.
مهری سرش را از پنجره بیرون آورده بود. شاید به انتظار آن بود که مرد صدایش کند. مرد روبهرویش ایستاده بود. قطار سوت حرکت را کشید. مرد به ساعتش نگاه کرد. به موقع سر قرار رسیده بود و نمیدانست که با گلوله قرار ملاقات دارد. قطار مثل عمر میرفت و مهری نمیدانست که او دیگر نخواهد آمد.
بله
















