کتاب صوتی همشهری داستان شماره 99، مجموعهای از چند داستان کوتاه هیجانانگیز و غیرقابل پیشبینی ایرانیست که مضامینی اجتماعی دربردارد و مناسب برای تمام سلیقههاست.
اولین جملهی داستان همشهری شماره 93 در متن سردبیر به قلم حمید اسلامیراد اینگونه نوشته شده است: ما در داستان زندگی میکنیم و شاید هم میتوان گفت که داستانها در دل زندگی ما شکل میگیرند، یا اینکه داستان در ما زندگی میکند، اینگونه است که تمام متون مجله داستان همشهری گویی تکهای از زندگی و لحظههای ناب فراموش شده ما هستند.
داستان همشهری روایتگر لحظاتی از زندگی است که احتمالا در دل روزمرگی ناپدید شده و در تلاش است آن را بازنمایی کند تا باشد که این لحظات همواره در کنارمان زندگی کنند و هیچگاه از بین نروند.
آوانامه به شکل حرفهای و استاندارد مجلهی صوتی داستان همشهری را برای اولین بار تولید و منتشر کرد. از این به بعد نه تنها مخاطبان داستان همشهری در دل داستانها زندگی میکنند بلکه شنوندگان هم میتوانند در یک اثر جذاب و شنیدنی، ذهن و قلب خود را به نسخهی صوتی داستان همشهری واگذار کنند. نسخهی صوتی داستان همشهری در تلاش است با توجه به داستانها و متون گوناگون، روایتگر فضا و احوالات داستانها باشد و لحظات را با بهترین روشها برای صوتی کردن نسخه چاپی از چنگ روزمرگیهای زندگی در بیاورد و به گوش شنونده عرضه کند. این چنین است که لحظهها را میتوان شنید.
تمامی داستانهایی که در این مجموعه میشنوید توسط نویسندگان خراسانی به نگارش درآمده است و چراغ انجمنهای داستاننویسی خراسان به امید آنها روشن است.
شهر خراسان را بیشتر به خاطر سنت شعری و مکتب موسیقاییاش میشناسند و چراغ محفلها و جمعهای ادبی آن به شعر روشن است و شعر شاعرانش همراه زخمه نوازندگان موسیقی مقامی و آوازی در کوه و دشت و جنگلش میپیچید. با این همه خراسان تکیه زده بر پشتوانه فرهنگی و تاریخی خود، دستی هم در ادبیات داستانی دارد و یکی از رکنهای داستاننویسی کشور به حساب میآید، به عنوان مثال محمود دولتآبادی که نام آوازهاش را بسیاری در گوشه و کنار ایران شنیدهاند. از دولتآبادی که بگذریم خراسان داستان نویسان شناخته و ناشناخته زیادی دارد که نگارش و داستانسرایی عضوی از زندگیشان شده است.
در قسمتهایی از کتاب صوتی همشهری داستان شماره 99 میشنویم:
- هومان با چشمانی که دیگر میل به باز کردن آنها و دیدن آن جوان پرغرور نداشت شروع به نجوا کرد: «صدای گنجشکان حیاط مرا به دوران خوشی انسان میبرد. دوران رها بودنش....»
- دستش که رفت روی شانه هما بزند در آخرین لحظه پس کشید و سر خورد و پایین رفت. بالاتر صخرهها لخت و نوک تیز و صیقلی بود.
- آن روز صدای شیون قربان محمد را به غیر از زن و فرزندان بیجانش اهالی جادو شده روستا هم شنیدند. باد تند خبرکش زاریاش را از پشت تپه کشاند.
بله






































