کتاب صوتی همشهری داستان شماره 102، مجموعهای از چند داستان کوتاه ایرانی است که شخصیتهای اصلی آن به روایت خاطرات زندگی خود میپردازند.
اولین جملهی داستان همشهری شماره 93 در متن سردبیر به قلم حمید اسلامیراد اینگونه نوشته شده است: ما در داستان زندگی میکنیم و شاید هم میتوان گفت که داستانها در دل زندگی ما شکل میگیرند، یا اینکه داستان در ما زندگی میکند، اینگونه است که تمام متون مجله داستان همشهری گویی تکهای از زندگی و لحظههای ناب فراموش شده ما هستند.
داستان همشهری روایتگر لحظاتی از زندگی است که احتمالا در دل روزمرگی ناپدید شده و در تلاش است آن را بازنمایی کند تا باشد که این لحظات همواره در کنارمان زندگی کنند و هیچگاه از بین نروند.
کتاب صوتی همشهری داستان شماره 102، شما را با خود به سمت خاطرات انسانهایی میکشاند که با ادبیات درگیر هستند. جایی که نخستین جرقهی نوشتن و خواندن در ذهنشان زده شده و مانند خون در رگهایشان جاری شده است. تمام متون این داستانها، زندگی حال و گذشتهی این نویسندگان را دربرمیگیرد. همشهری داستان شماره 102 خاطرهبازی با یادها، واژهها و کلمات است.
آوانامه به گونهای ماهرانه و استاندارد مجلهی صوتی داستان همشهری را برای نخستینبار تولید و منتشر کرد. از این به بعد نه تنها دوستداران داستان همشهری با داستانهایش زندگی میکنند و با جان دل آنها را لمس میکنند، بلکه شنوندگان نیز میتوانند در یک کتاب صوتی گیرا و شنیدنی، ذهن و قلب خود را به داستانهای آن بدهند. نسخهی صوتی داستان همشهری سعی دارد با توجه به داستانها و متون مختلف، فضا و احوالات داستانها را روایت کند و لحظات را با بهترین شیوهها برای صوتی کردن نسخه چاپی به تصویر بکشد و به گوش شنونده برساند و از چنگال تکرار و روزمرگیهای زندگی بیرون بکشد. به این صورت است که لحظهها و ثانیهها را نیز میتوان شنید.
حمید اسلامیراد، سردبیر همشهری داستان، در متن سرآغاز با عنوان "یاد آنها که کلمهها را انداختند توی سرمان" مینویسد:
«تیر ماه به رفتن غلامحسین امامی رنگ اندوه گرفت، مدیر کتاب اسفند و نشر شیوا که آثار ارزشمندی را در دسترس دوستداران کتاب و ادبیات گذاشت». وی همچنین میافزاید: «رفتن او بهانه شد یادی بکنیم از آدمهایی که کلمهها را انداختند توی سرمان و دستمان را به نوشتن باز کردند».
در قسمتهایی از کتاب صوتی همشهری داستان شماره 102 میشنویم:
- ما جویندگان کتاب از مجری آتشفشانها بودیم. کتاب نبود در سبزوار و اگر بود مگر ما چقدر پول برای این زیاده خرجیها داشتیم.
- بغض گلویم را میفشرد نگاه ملتمسانه پروین که با نگاهش میخواست آرامم سازد و نیازی که روحا به زیارت امام رضا مرا ساکت نگاه داشت.
- منیرو روانیپور داستان «دل پولاد» را در طبقه بالای کتاب فروشی اسفند نوشت امامی تعریف میکرد که منیرو ظهرها غذاهایی نمیخورد که دو دستش گیر باشند.
بله









































