کتاب آخرین پاراگراف نوشتهی فریده ترقی مجموعهایست از چند داستان کوتاه اجتماعی و عاشقانه که با بیانی زیبا، روان و دلنشین به رشتهی تحریر درآمده است.
در بخشی از کتاب آخرین پاراگراف میخوانیم:
شانههایم از خنده میلرزید. انتظار داشتم پیرمرد از ترس زهرهترک بشه، بپرسه مگه کس دیگهای هم هست؟ اما هیچی نگفت! خواستم برگردم نگاهش کنم، ترسیدم بفهمه میخوام سر به سرش بذارم، شایدم خیال کرده بود این وسط کسی وارد شده. کمی که گذشت ادامه دادم: "میگم من بیخود اومدم. این بابا از قبل ما اینجا بود. اینقدر بخار زیاده که ندیدیش!"
بازم جواب نداد. کمکم داشت حالمو میگرفت. نه به اون ترس، نه به این بیخیالی! بلندتر گفتم: "حالا که ایشون هستند موندن من دیگه لزومی نداره با اجازه مرخص شم."
نشستم روی سکو واقعاً هم داشت نفسم تنگی میکرد. برگشتم سمت پیرمرد، دیدم نیست! تعجب کردم، دوباره با دقت فضای بخارآلود روی سکو رو نگاه کردم. نبود، یه نمه وهم برم داشت؛ یعنی چی آخه؟ همینجا نزدیک من دراز کشیده بود! نزدیک در بودیم اگه باز و بسته میشد متوجه میشدم. شایدم جابهجا شده! بلند گفتم: "کجا رفتی؟"
صدای شالاپ خالی شدن آب اومد، خیره شدم سمت صدا، انگار جدی یک خبرایی بود. لرز کردم. تو عمرم اینجور خودمو نباخته بودم، سریع بلند شدم. گفتم: "من رفتم پیرمرد، هر جا هستی بیا بیرون."
بله




















