کتاب عبور از نقطه تلاقی به قلم فریده ترقی، مجموعهای از داستانهای کوتاه و دلنشین است.
در بخشی از کتاب عبور از نقطه تلاقی میخوانیم:
با خجالت نگاهی به دکان قصابی میاندازد. چند نفری داخل هستند. چشم میگرداند مگر سایهای پیدا کند. خودش را به آهستگی به گوشه دیوار میکشاند و بدن خستهاش را به آن تکیه میدهد، از همان فاصله هم حرکات فرز دست حسن آقا قصاب که با مهارت مرغ را پوست کنده. تکه میکند و هم زمان شاگردش را میفرستد پشت دستگاه چرخ گوشت، دیدنی است. چادرش را تا حد امکان جلو میکشد. رویش را میپوشاند، کاش میشد تا خلوت شدن مغازه یک گوشه بنشیند. دستانش از شست و روب زیاد درد میکند و ناخنهایش حسابی ساییده شدهاند، با خودش میگوید:
"امروز چقدر گرم است!"
دختر بچهای در حالی که گوشه چادر مادرش را گرفته است از روبهرو میآید. کودک هر چند گام یک بار پاهایش سست میشود و نگاهی به پشت سر و عروسکهای پلاستیکی آویزان شده از در سوپری میاندازد و نق زنان چادر مادر را میکشد. مادر بیاعتنا به راهش ادامه میدهد. هرم گرما و خستگی هوش و حواسش را کرخ کرده است، نگاهش روی کودک ثابت میماند.
بله



















