کتاب طبقهبندی علم (پدیدهها، دادهها، نظریهها، روشها، رویهها)، علاوه بر اشارهی ریک زوستاک دربارهی تأثیر طبقهبندی علم بر طبقهبندی اسناد و مدارک، به امکان پر کردن شکافها و ضعفهای معرفتی و روششناختی علم اطلاعات و دانششناسی اشاره میکند.
منظور از میان رشتهای چیست؟ در جایی دیگر، این واژه تحت عنوان گرایش [پژوهشگران] به پدیدهها، نظریهها یا روشهای رشتههای علمی مختلف معنا شده است. در کتاب حاضر، پژوهش میان رشتهای، نقطه مقابل پژوهشی قرار دارد که در آن جوامع علمی بخصوص، در راستای ارزیابی مجموعه پدیدههایی خاص، اقدام به بکارگیری مجموعهای از روشها و نظریههای علمی مینمایند. در کتاب به این نکته اشاره شد که هر دوی این پژوهشها، برای پیشبرد اهداف فعالیتهای علمی ضرورت دارند. دانشمندان علوم تخصصی، به دلیل برخورداری از زبان، تخصص، و آرمان مشترک میتوانند نقش فعالتری در این زمینه داشته باشند. حتی در صورت افزایش درصد انعطافپذیری روششناختی و نظری دانشمندان علوم تخصصی، که البته باید اینگونه باشد، باز هم از دانشمندان علوم میان رشتهای انتظار میرود تا این تکهها را در قالب ساختاری یکپارچه با یکدیگر پیوند زنند.
از این گذشته، پیشرفتهای عمده در زمینه شناخت علمی، عموماً، در نتیجه ترکیب رویکردهای حوزههای مطالعاتی مختلف حاصل میشود. در عین حال، دانشمندان علوم میانرشتهای نقش مهمی در معرفی منافع انعطافپذیری نظری و روششناختی به دانشمندان علوم تخصصی بر عهده دارند. با وجود اینکه، محتوای مطالب کتاب به گونهای است که برای همه دانشمندان قابل استفاده است، اما در بخشهای متعددی از کتاب، رهنمودهایی ویژه برای دانشمندان علوم میان رشتهای و تخصصی ارائه شده که چکیده آنها در فصل 8 کتاب قابلحصول است.
«طبقهبندی و توسعهی علوم» از حوزههای جدیدی است که در برنامهی آموزشی دورهی دکتری علم اطلاعات و دانششناسی، و در درسی با همین عنوان به آن توجه شده است. یکی از مباحث فنی درحوزهی علم اطلاعات و دانششناسی، سازماندهی اطلاعات و دانش است. با نگاه اجمالی به شرح درس فوق میتوان اینگونه تعبیر کرد که درس فوق نیز با این هدف در مجموعهی درسهای پایهی دورهی دکتری گنجانده شده است که دانشجویان و حرفهمندان این حوزه با ابعاد و وجوه شناختی و معرفتی مرتبط با سازماندهی دانش در سطحی عمیقتر آشنا شوند. این راهبردی معمول در بیشتر حوزههای علمی است که تلاش میشود علاوه بر جنبه کاربردی به ابعاد نظری مرتبط هم توجه شود.
ریک زوستاک (Rick Szostak) در این کتاب رویکرد دروننگرانهای به طبقهبندی علم دارد که با رویکرد غالب و تاریخی طبقهبندی علوم در نظر فیلسوفان، دائرهالمعارف نویسان و کتابداران متفاوت است. به عبارتی میتوان گفت که زوستاک در جستجوی یکپارچهسازی و انسجام و ایجاد و توسعهی یک زبان مشترک برای علم است تا به وسیلهی آن توسعه و پیشبرد علم را بهبود ببخشد. با توجه به این که یکی از دغدغههایی که زوستاک در این کتاب مطرح میکند این است که چگونه میتوان وضعیت علم را بهبود بخشید؛ از طرفی با توجه به اضافه شدن عبارت «توسعهی علوم» به کلمهی «طبقهبندی» در عنوان درسِ «طبقهبندی و توسعهی علوم» پیگیری این موضوع در کتاب «طبقهبندی علم» اهمیت مطالعه کتاب را دو چندان ساخته است. اساساً زوستاک مهمترین فایدهی طبقهبندی علم و اجزای آن را توسعهی علم میداند و تالیف اثر حاضر را در راستای همین هدف تعریف میکند.
حمایت کتاب حاضر از انعطافپذیری نظری و روششناختی، و در عین حال، اهمیت قائل شدن برای پژوهشهای میانرشتهای، به هیچ وجه اتفاقی نیست. حاکمیت نظریهها و روشهای علمی مختلف بر ساحت رشتههای علمی مختلف، احتمالاً مهمترین مانع بر سر راه تعامل میانرشتهای است. این موضوع، علاوهبراین، زمینهای نامبارک برای انکار ناخالصی پژوهشهای میان رشتهای از سوی دانشگاهیان فراهم میآورد. تردید ندارم که نزاع رویکردهای میان رشتهای با نزاع بر سر انعطافپذیری نظری و روششناختی ارتباط نزدیکی دارد؛ و در واقع، مورد دوم، یکی از اجزای مورد اول به شمار میآید. زمانی که اعضای جوامع علوم تخصصی به اهمیت مُداقه در طیف گستردهتری از نظریهها و روشهای علمی پیببرند، انتظار میرود که ارزش پژوهش میانرشتهای را نیز مورد توجه قراردهند.
از این رو، کتاب طبقهبندی علم (Classifying Science) ماحصل تلاش فردی است که خود را هم نسبت به پژوهش میان رشتهای و هم انعطافپذیری نظری و روششناختی متعهد میداند. در این کتاب علاوه بر این، بر تعهد و الزام دیگری نیز تأکید شده است: و آن خودِ مفهوم عدم جانبداری متعصبانه است.
در بخشی از کتاب طبقهبندی علم میخوانیم:
متخصصان علوم میانرشتهای میتوانند گرایش رشتههای علمی به بهرهگیری از روشهایی که موجبات نگاه انحصاری آنها به نظریههایی خاص را فراهم میآورد از طریق یک پادزهر قوی خنثی نمایند. توضیحاتی که در فصول پیشین در خصوص تنشهای موجود میان رویکردهای یک جانبه انگارانه و قانوننگر ارائه گردید شاهدی است بر وجود این مشکل. هر چند که مطالعات موردی روشی مناسب برای شناسایی موارد خاص به شمار میآید اما میتوان آنها را برای پرداختن به موارد کلّی نیز به خدمت گرفت. گرچه تحلیلهای آماری تناسب زیادی با فرایند شناسایی مسائل کّلی دارند اما در شناسایی مقرون به صرفه بودن اختصاص هزینه برای تحقیقات بیشتر نیز میتوانند مفید فایده واقع گردند.
دانشمندان باید درصدد شناسایی محدودیتهای هرگونه تعمیم برآیند: اینکه آیا فلان روش کاربرد دارد یا خیر؟ و اینکه سایر پدیدهها چه نقشی در قدرت فلان رابطه ایفا میکنند؟ نگاه انحصاری نسبت به یک روش علمی خاص در نهایت موجب افراط یا تفریط در مورد گستره تعمیمپذیریها خواهد شد. تأکید بیش از اندازهِ تفسیرگرایان و اثباتگرایان بر نگرشها و کنشها که در فصل 3 از نظر گذشت از دیگر مثالها در زمینه این نوع نگاه انحصارطلبانه به شمار میآید. اثباتگرایان، طرفدار روشهایی هستند که توان نمایش دادههای عینی را داشته باشند.
تفسیرگرایان بر این باورند که افراد، تنها از طریق قراردادن خود در موقعیت یک عاملیت میتوانند به مقصود واقعی وی پیببرند: لذا از روشهایی حمایت میکنند که بر پایه شکلگیری نگرشهای ذهنی استوار باشند. خوشبختانه هر دو گروهِ تفسیرگرایان و اثباتگرایان دستکم به برخی از معایب انعطافناپذیری روششناختی پیبردهاند. برخی از متخصصان هر دو جناح ضمن اذعان داشتن به نواقص روشهای علمی خود به این حقیقت اعتراف داشتهاند که میتوان از روشهای دیگر جناح برای جبران کاستیهای روشهای خود بهرهبرداری نمایند.
بله




















کتاب طبقه بندی علم، میتواند روحیهی پرسشگری و نظم طلبی را در انسان بیدار و او را در کارهایش موفق تر کند.