صادق نیک پور در کتاب سوفیا، به ماهیت و چیستی واژه سوفیا و جایگاه آن در ادبیات و حکمت و طبیعت میپردازد.
نام سوفیا در بیشتر فرهنگهای روی کره زمین رسوخ کرده و جدا از معنای اولیه خود متناسب هر سرزمین و فرهنگ، افزودههایی را نیز به خود پذیرفته و امروزه یک واژه پر بار و مادر برای بسیاری از لغات و واژگان دیگر گردیده است. مفاهیم همتراز سوفیا از مفاهیم با ارزشگذاری بسیار غنی در فرهنگهای مختلف انسانی است و در بسیاری از سرزمینها و اندیشهها سلسله تفاسیر و تاویلهای مربوط به سوفیا نفوذ خود را گسترش دادهاند، هم آن گونه که در ایران هم واژه سوفیا به تنهایی برای خود راهی باز نموده است و هم مفاهیم همتراز آن راهی دیگر را طی کردند.
از نمونه مفاهیم همتراز سوفیا عقل، خرد، عرفان، است که دارای پیشینه پر قدرتی در ادبیات، فرهنگ، فلسفه و جهانبینی این سرزمین هستند، همچنین زایشهای بعدی لغت و ایجاد ارتباطهای خانوادگی با سایر مفاهیم نشانهایی از گسترش و میزان نفوذ واژه است. اطلاق جنسیت زنانه و روح و لطافت آفرینش و خلقت به سوفیا هم برگرفته از ساختارهای اسطورهای و فرهنگی میتواند باشد که به بحث فرشته شناسی و فلسفه اسطورهای زن خدایان باز میگردد. وجود لغت و واژه سوفیا و مفاهیم همتراز آن در ادبیات و فرهنگ عبری، یونانی، رومی، لاتین، عربی، فارسی، پهلوی، اوستایی، سانسکریت، و گسترش سابقه آن تا زبان آرامی و گسترش مفاهیم آن تا فرهنگهای باستانی و وجود نمادهای بسیار زیاد خاورمیانهای و ایرانی برای مفاهیم سوفیا که در آیینهای کهن میترا و زروان و زرتشت و سایر ادیان و عرفانهای کهن ریشه دارد نمایانگر ارزش و احترامی است که اقوام و ابنای بشر برای نام و مفهوم سوفیا قائل بودهاند.
در تحقیقات انجام شده نشانههایی از قدمت استفاده از نمادهای سوفیا در فرهنگ چین باستان و قارهی آمریکا در بین سرخ پوستان قدیم دیده نشد هر چند در آن جاها هم عرفانهای خاص زیادی وجود داشتهاند که برای شناخت، آگاهی و عقل و خرد ارزش قائل بودهاند، اما مشهود است که نوع جهانبینی آنها در رابطه با سوفیا و یا مفاهیم آن متفاوت است.
در بخشی از کتاب سوفیا میخوانید:
در همان زمان ابنسینا، نویسندگانى مثل سلمى و ابونصر سراج چترى به نام تصوف درست کردند و همه گرایشهاى عرفانى را زیر آن قرار دادند، ولى تصوف نقاط مختلف را از هم متمایز مىدانستند و لذا مىگفتند در اصفهان اولین صوفیان على بن یوسف بنا و شاگردش على بن سهل اصفهانى بودند، و هر چند به نظر میرسد که در این کار کمی اشکال وجود داشته است چون حتما قبل از آنان هم زهاد و عبادى بودهاند که همان حالات را داشتهاند، به این دلیل که در قرن سوم این جریانها قائم به مشایخ خاصى بودهاند و حتى تصوف آنها با هم فرق داشته است.
به طور متواتر آوردهاند که در روزگار جنید و ابوالحسین نورى، عارفى به نام ابن یزدانیار مىزیسته که تصوف خاص خودش را در ارومیه داشته است. اتفاقا یکى از نکتههاى جالب همین است که در یکى از ابواب کتاب التعرف وقتى کلابادى صوفىها را بر مىشمرد، از هر شهرى نام یک نفر را ذکر مىکند. برخى از محققان اینها را فقط تعدادى اسم انگاشتهاند و از کنار آن گذشتهاند، اما صاحب نظرانی چون دکتر نصرالله پورجوادى به آنها نظر خاصی داشتهاند و معتقدند که: این اسامى خیلى مهم است. مثلا مىگوید در خراسان یا در جبال یا در بینالنهرین چه عارفانى بودهاند، در ابهر ابوبکر ابهرى، در ارومیه ابنیزدانیار، در اصفهان على بن سهل اصفهانى. این بدان معناست که در این مناطق انسانهاى بزرگى بودهاند که این چراغ را روشن نگاه داشته بودند، و بعد مىبینیم که مثلا على بن سهل با جنید اختلاف دارند و تصوف ابنیزدانیار را اصلا مکتب خاصى معرفى مىکنند. بارى، عرفان در آن شهرها قائم به این اشخاص بوده است، چون آن موقع هنوز سلسلهها و تشکیلات فعلى نبوده است.
بله























