در کتاب ولنگاری فرهنگی نوشتۀ اسماعیل شفیعی سروستانی، امکان شناسایی بسیاری از معضلات فرهنگی ریشهدار و دریافت برخی خطوط استراتژیک ارائه شده است.
موضوع تغییر پی در پی مدیران در ردههای مختلف نظام سیاسی، اجتماعی و فقدان رویکرد استراتژیک در مطالعه و برنامهریزی خرد و کلان در موضوعات مختلف، با همه خسارات آشکار و نهانی که به بار میآورد، این خاصیت حداقلی را دارد که کاستیها و بیماریهای عارض بر حیات فرهنگی و تمدنی ما، کهنه و مزمن شده و منتقدان و روزنامهنگاران و دردمندان، میتوانند نسل در نسل درباره آن همه بنویسند و برای ثبت در تاریخ و اتمام حجت، دیگر بار اقدام به باز نشر مطالب نگاشته شده کنند.
سالهاست که مدیران ما در سطوح خرد و کلان، معتاد به اجرای تاکتیکها و برنامههای فصلی و مقطعی برای اصلاح اموری هستند که متحول ساختن آنها، در گروی انجام مطالعات و برنامهریزیهای استراتژیک است. حوزه فرهنگ در حالی که مهمترین نقش را در حیات فردی و اجتماعی مردم هر سرزمین بازی میکند در زمره مغفول ماندهترین موضوع ما در دهههای گذشته است. مردان سیاسی و اقتصادی نو به نو میآیند و میروند و این حوزه را در حاشیه مناسبات اقتصادی و سیاسی مبتلاء به بوته فراموشی میسپارند.
در بخشی از کتاب ولنگاری فرهنگی میخوانید:
بر هیچکس پوشیده نیست که کابینۀ آقای هاشمی رفسنجانی همواره به موضوعات فرهنگی مقام و جایگاهی پس از اقتصاد و سیاست داده بود. به همین دلیل، پیش از آن که دربارۀ موضوع فرهنگ به مفهوم وسیع کلمه، اهمیت داده شود؛ موضوع اقتصاد و سیاست در اولویت قرار داشت. علت این امر نیز کاملا آشکار است، نگاه کمی و مکانیکی مدیران رده اول کشور به عالم و آدم، که خود ناشی از غربزدگی بود؛ زیرا آنان فرهنگ را ذیل اقتصاد و تابع سیاست میدانستند؛ در حالی که نهضت بزرگ انقلاب اسلامی در ذات خود و به تبع بنیاد نظریاش، انقلاب فرهنگی را در جهان معاصر میطلبید، همچنان که تمدن مغرب زمین نیز بر شالودۀ انقلاب فرهنگی غرب و پس از رنسانس استوار بود. این موضوع از همان سالهای اولیۀ پیروزی انقلاب به دست فراموشی سپرده شد و غفلت از این امر نیز بسیاری از فرصتها را گرفت.
بله






















